summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

با زور بزرگترها دبیرستان ریاضی- فیزیک خوندم، همیشه ازش متنفر بودم و باز هم با زور بزرگترا کنکور ریاضی دادم و باز هم با زور بزرگترها مجبور شدم حسابداری بخونم. حالا یه لیسانس آبکی حسابداری هم دارم که به هیچ کارم نمیاد. از اول مهر امسال هم با زورِ خودم دیگه نقاشی خوندن رو از اول اول شروع کردم. عاشق مدادرنگی و کاغذ گراف و مقواهای رنگی‌رنگی‌ام و هروقت دلم بگیره می‌شینم کارت‌پستال درست می‌کنم. دبستان به زور انشا می‌نوشتم و همیشه، جز یه باری که خودم خیلی با انشام کیف کرده بودم، سعی می‌کردم از خوندن انشای پای تخته در برم. اولین کتابی که خوندم و خوشم اومد و شد تمام زندگیم «شازده کوچولو» بود و هست و می‌مونه. بعد از اون هم دوباره کتاب نخوندم، چون اصلا کتاب خوندن رو دوست نداشتم. فکر می‌کردم کتاب فقط محدود می‌شه به اون کتابایی که دختر تپله‌ی کلاسمون می‌نشست ته کلاس و می‌خوند و هق‌هق گریه می‌کرد.

مطالعه بیشتر...

اینجانب حمید حاجی میرزایی هستم ملقب به میرزا، در کودکی علاقه ی شدیدی داشتم که قناری ساز بشوم. و کلا کودکی ام در توجه به قناری ها گذشت و این که چطور ساخته شدند. کمی که بزرگتر شدم و فهمیدم قناری ها را آدم ها نمی سازند خودم را باختم و هنوز که هنوز است خودم را یک شکست خورده می دانم و به قناری ها به چشم حسرت نگاه می کنم. 

مطالعه بیشتر...

سی و دو سه سال پیش، یک اتاق پرنور، یک بابای زیرپوش آبی و یک دختر موفرفری پنج شش ساله که دو طرف یک کاغذ سفید روی شکم دراز کشیده‌اند و یکی یک خودکار هم دست‌شان است. بابای زیر پوش آبی به دختر موفرفری الفبا یاد می‌دهد و از همان روز الفبا می‌شود اولین جوانه‌ی آرزو توی دل دختر موفرفری. دختر موفرفری من بودم. معصومه یزدانی، متولد یک روز خوب از مهرماه 1355. حالا شغلم نوشتن است؛ آن هم از نوع کودک و نوجوانش. ولی قبلش مامان هستم. اولین قصه‌ی درست و حسابیم هم ماجراهای فرید و مامانش بود. (فرید پسرمه، تازه یه دختر هم دارم)

مطالعه بیشتر...

فکر می کنم این که می گویند مردم در دنیای مجازی خودشان نیستند خیلی اشتباه است، مجاز ِ آدم ها نوشته هایشان هستند. آدم ها در نوشته هایشان همانی هستند که آرزویش را دارند، عمیق ترین و واقعی ترین نسخه ی وجودشان. پس ما آن چیزی هستیم که می نویسیم.
نوشتن برای من اصل زندگی است، مهم ترین کاری که انجام می دهم و انجام خواهم داد. اگر نمی نوشتم پس چه فایده ای برای دنیا داشتم؟

مطالعه بیشتر...

توی همه این مدت فقط یه چیز بود که هیچ تغییری نکرد. عشقم به نوشتن. و هنوزم که هنوزه دارم می نویسم. بعضی وقت ها فکر می کنم همون کتابی که روش عکس میمون داشت، داره مسیر زندگیم رو مشخص می کنه. درسته که آخرش دامپزشک نشدم. اما لااقل یه چیزی می شم که با تمام وجود به کتاب ربط داره. مثلا یه نویسنده که درباره حقوق حیوانات توی ایران باستان رمان مینویسه!

مطالعه بیشتر...

 حالا سهم من از تمام دنیا یه اتاق بیست متریه که یه حسن یوسف و یه میزتحریر چوبی داره، دیوارهاش پر از قفسه های کتابه و هر صبح یا کریم کوچیکی پشت پنجره ش میشینه. آینده هنوز واضح نیست و من هنوز هم نمیدونم در آینده چه شغلی خواهم داشت اما یکی از انتخاب هام حتما شغل شاد بودنه و نوشتن همون نقطه ی مطمئن و شاد زندگی منه. از بچگی سه کار رو دوست داشتم: نویسندگی، خلبانی، ستاره شناسی و میدونم یه روز تنها حقوقدانِ نویسنده خلبان ستاره شناسِ دنیا میشم.

مطالعه بیشتر...

تقریباً هشت سال است که وبلاگ می‌نویسم، ولی از خیلی قبل‌تر شعر می‌گفتم. 5ساله که بودم ازهم‌جواری با خواهرها و برادر درس‌خوانم، کم کم یاد گرفته بودم که کلمه‌ها را بخوانم. برادرِ بی‌نظیرم بود که من را با دنیای کتاب و قصه آشنا کرد و خودش مدام برایم کتاب می‌خرید و روحم را تغذیه می‌کرد.از بس کتاب خوانده بودم خیال می‌کردم دارم سرریز می‌کنم و باید خودم هم یک چیزهایی بنویسم! هنوز هم که هنوز است همانطور خیال می کنم؛ گیرم که استعدادش را ندارم ولی علاقه‌ای که به کلمه‌ها و دنیای جادویی‌شان دارم موجب شده که همیشه و در هر مکان و موقعیتی یک مداد و کاغذ همراهم باشد تا اگر لازم شد، بنویسم و بنویسم  و بنویسم.

مطالعه بیشتر...

سلام من عاطفه ام . بابا دلش میخواست شهرزاد بشوم تا هرشب برایش قصه بگویم و مامان دلش میخواست فرشته ی مهربان بشوم . خواهر و برادر دلشان میخواست دزد دریایی بشوم تا هرروز باهم بازی کنیم ، اما من گاهی دور از چشم همه شان ماهی میشوم و تنهایی به دریاها و اقیانوس ها سفر میکنم. درهرصورت من یک عاطفه ام که با شما دست میدهم و میگویم: خوشبختم!

مطالعه بیشتر...

من یک رویا هستم که احتمالاً دروغ باشد چون واقعیت دارم.

مطالعه بیشتر...

 دهم شهریور هزار و سیصد و هفتادو دو متولد شدم :| .اسمم را گذاشتند عباس :| فامیلی پدرم منتظری‌شاد بود و شدم:عباس منتظری‌شاد :| . رفتم مدرسه:( در دبیرستان ریاضی و فیزیک خواندم:| . دانشگاه رشته مهندسی عمران قبول شدم :| .

خلاصه‌ی طولانی دوازده سال زندگی غیر داستانی من شد دو خط بالا که خیلی بی‌حال و حتا گاهی ناراحت کننده بود. اما بعد از این؛ از داستانی شدنم می گویم که حتمن خلاصه‌ی خلاصه است.

مطالعه بیشتر...