summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

شیوا خادمی-متولد ۱۳۶۸
کاردانی عکاسی خبری و کار‌شناس مدیریت امور فرهنگی و هنری


مقام اول در جشنواره عکس دانش آموزی در دو سال متوالی
مقام دوم در جشنواره ملی محبت تهران
مقام سوم در جشنواره سراسری عکس کودک و نوجوان آبرنگ
مقام سوم در هشتمین جشنواره سراسری آماتوری آبرنگ
مقام دوم در مسابقه عکاسی دست دوم تهران
برگزیده یازدهمین بیینال عکس معاصر ایران
مقام اول در نخستین جشنواره ملی عکس مشهد، بخش فرهنگ عامه
تقدیر در جشنواره به زیستن تهران
مقام سوم در اولین جشنواره ملی خانه روستایی، بخش معماری نمای داخلی
کارگردانی نمایشگاه‌های گروهی عکس:
نمایشگاه عکس مستند اجتماعی «همسایه دیوار به دیوار» به نفع بیماران روانی مزمن
نمایشگاه عکس «برای پروانه‌ها» و نمایشگاه «بومرنگ» – به نفع بچه‌های بنیاد کودک

شغل ِ من دیدن است. دیدنِ عقربه های ساعت که رو به جلو حرکت می کنند و زمان را نشان می دهند، دیدنِ پرنده هایی که صبح را با خواندنِ شعرهای عاشقانه شروع می کنند، دیدنِ شاخه ی کجِ درختِ سیبِ همسایه که گردنش را به دیوار تکیه داده است، دیدنِ کنتور برق با سایه های رویش و دوچرخه ی پسر کوچک ِ طبقه ی اول که زیرِ سایه پارکینگ پارک شده است، دیدنِ چُرت سرِ ظهرِ گربه ی خاکستری زیرِ ماشین.

شغلِ من تمام وقت است. از سرِ صبح شروع می شود تا وقتی که تاریکی شب اتاقم را فرا می گیرد و خوابم می برد. شغلِ من نگاه کردن به مهربانی ِ مادر است وقتی که از این طرف آشپزخانه به آن طرفِ دیگرش که نزدیک ِ اجاق گاز است می رود، وقتی که مِهرش را مثل گیاهِ کوچکِ سبزی قلمه می زند و تکثیرش می کند. شغلِ من نگاه کردن به بزرگ بودن پدر است، به خوبی اش که چون پرتوهای نورِ خورشید روشنی بخشِ خانه است.

شغلِ من تمامی ندارد. شغلی است که همه ی آدم ها از صبح تا شب مشغولِ آن هستند. شغلِ من چشم هایم است. دیدنِ پیرمردی  که صبح ها مغازه اش را که باز می کند اول گلدان های پشت شیشه را آب می دهد، دیدنِ کارگری با روپوش سفید که خواب و خستگی اش را میان دستگاه های کارخانه فراموش می کند، دیدنِ خوبی ها بدی ها، سپیدی ها سیاهی ها، بالا و پایین ها. دیدن امید که هرروز میانِ آدم هایی که سر به زیر از خیابان ها عبور می کنند جریان دارد. دیدنِ لبخندی هر چند کوتاه میانِ راننده های تاکسی های زرد، دیدن ِ دست های سیاه و آفتاب خورده ی راننده ی اتوبوس های رنگی. شغلِ من دیدن است.