summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

ویسواوا شیمبورسکا

ترجمه به انگلیسی: کلر کاوانا

ترجمه به فارسی: رویا زنده‌بودی

 

قسمت‌های برگزیده‌ی ستونی که از او در نشریه‌ی لهستانی "زندگی ادبی" به چاپ می‌رسیده و شامل پاسخ‌نامه‌هایی بوده که خانم شیمبورسکا به صورت ناشناس، به نویسندگان نامه‌ها می‌نوشته است.

 

به هلیودور از پرزمسیل: نوشته ای «می‌دانم شعرهایم اشکالات زیادی دارند، ولی خب که چی؟ من از حرکت بازنمی‌ایستم تا آن‌ها را اصلاح کنم.» و چرا چنین است، هلیودور عزیز؟ شاید بدین خاطر که شعر را بسیار مقدس پنداشته‌ای؟ یا شاید هم آن را بسیار ناچیز شمرده‌ای؟ هر دو شیوه‌ی نگرش به شعر کاری اشتباه است. و بدتر از آن، هر دو شاعر تازه‌کار را از کار کردن روی خط‌های شعرش باز می‌دارند. اتفاقی خوشایند و پرارزش است به آشنایانمان بگوییم حال و هوایی شاعرانه مرا روز جمعه درست سر ساعت دو و چهل و پنج دقیقه‌ی بعدازظهر فراگرفت و با چنان حرارتی شروع کرد به زمزمه‌ کردن اسرار مرموز در گوش‌های من، که ابداً وقتی برای یادداشت کردنشان نداشتم. ولی در خانه، پشت درهای بسته، آن‌ها با پشتکار آن کلمات بهشتی را تصحیح کرده، خط‌زده و بازنویسی کرده‌اند. احوال شاعرانه خوب و خواستنی‌اند، اما حتی شعر هم بخش کسل‌کننده‌ی خودش را دارد.

به ه. و، یک احتمالاً مترجم، از پوزنان: مترجم نه تنها باید به متن اصلی وفادار بماند، که باید تمام زیبایی شعر را به همراه نگاه داشتن فرم آن نشان داده و روح و سبک دوره‌ای از تاریخ را که شعر در آن سروده شده، به کامل‌ترین شکل ممکن حفظ کند. 

به گرازینا از استراکووایس: بیا بال‌هایمان را در آوریم و کمی در حالی که بر پاهای خود ایستاده‌ایم، بنویسیم. بهتر نیست؟

به جناب آقای ج.ک از ورشو: آن چه شما احتیاج دارید یک خودکار جدید است. این یکی که در حال حاضر با آن می‌نویسید، اشتباهات زیادی مرتکب می‌شود. احتمالاً خارجی است.

به اسب بالدار {کذا} از نیپلامایس: با وزن و قافیه سوال کرده‌ای که آیا زندگی ماُنایی {کذا} هم دارد. جواب فرهنگ لغات من منفی است.

به آقای ک.ک از بایتوم: تو با شعر آزاد طوری برخورد می‌کنی انگار که وسیله‌ای آزاد برای جنگ و دعواست. در صورتی که شعر (یا هر چه نامش را بگذاریم) همیشه یک بازی بوده، هست و خواهد بود. و همان‌طور که تمام بچه‌های دنیا می‌دانند، هر بازی قواعد خودش را دارد. چرا ادم‌بزرگ‌ها گاهی این موضوع را فراموش می‌کنند؟

به پوشکا از رادوم: حتی ملالت هم باید با شوق و حرارت توصیف شود. چندین اتفاق در روزی که هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اتفاق می‌افتند؟

به بولسواو از ورشو: دردهای وجودی‌ات را به راحتی، با کلماتی کم ارزش سرسری گرفته‌ای. ما به اندازه‌ی کافی از نومیدی و دردهای عمیق مغموم شنیده‌ایم. توماس عزیز ("مان"، البته، چه کس دیگری می‌تواند باشد) گفته است: «افکار عمیق باید ما را به لبخند وادارند.» خواندن شعرت "اقیانوس" باعث شد ما خود را دست و پا زنان در دریاچه‌ای سطحی ببینیم. تو باید زندگی خودت را ماجرایی جالب توجه ببینی که برایت اتفاق افتاده است. این تنها نصیحت ما در حال حاضر است.  

به مارک، باز هم از ورشو: ما اصلی داریم که تمام شعرهایی که برای بهار سروده شده‌اند، ناخودآگاه بی‌کیفیت‌اند. موضوعی به این نام دیگر در عالم شعر وجود ندارد، هر چند که هم چنان به زندگی خودش در عالم واقع ادامه دهد. اما این‌ها دو موضوع کاملاً جدا از هم‌اند.

به ب.ل از اطراف راکسلاو: ترس از مستقیم‌گویی، تلاشی مداوم و رنج‌آور برای آن که همه چیز را تبدیل به استعاره کنی، نیاز بی‌پایانت تا در هر سطر، ثابت کنی که شاعری... این‌ها از آن دست تقلاهایی‌ست که هر جوجه شاعری را به ستوه می‌آورد. در هر حال قابل علاج است، اگر به موقع جلویش گرفته شود.

به ز.ک از پوزنان: تو توانسته‌ای بیش از هر شاعر دیگری در تمام طول زندگی‌اش، کلماتی قلنبه سلنبه در سه شعر کوتاهت جا بدهی: وطن، حقیقت، آزادی، عدالت. این کلمات به آسانی ارزان نمی‌شوند، چنان خون حقیقی در آن‌ها جریان دارد که نمی‌توان هیچ کدام از آن‌ها را، با جوهر جعل کرد و بر کاغذ نوشت.

به میکال از نووی تارگ: ریلکه به شاعران جوان در برابر عناوین بزرگ و جامع هشدار داده است، چرا که این‌ها از مشکل‌ترین موضوعا‌ت‌اند و پختگی هنری بسیاری می‌طلبند. او به آن‌ها اندرز داده که درباره‌ی آنچه اطراف خود می‌بینند بنویسند، این که چگونه هر روز خود را می‌گذرانند، چه چیزهایی را از دست داده‌اند و چه چیزهایی را به دست آورده‌اند. او آن‌ها را تشویق کرده تا آن چه را که احاطه‌شان کرده، به هنر خود وارد کنند، تصاویری از رویاهایشان را، و چیزهایی را که به یاد می‌اورند. نوشته است: «اگر زندگی روزمره به نظرتان خسته‌کننده می‌رسد زندگی را سرزنش نکنید، خودتان را سرزنش کنید. شما هنوز آن قدر شاعر نشدید که ارزش آن را دریابید.» شاید این اندرز به نظرتان دنیوی و حتی، نه چندان خردمندانه برسد. به همبن خاطر ما برای دفاع از خودمان، از یکی از اسرارآمیزترین شاعران دنیای ادبیات کمک گرفتیم – و فقط ببینید که او چه طور این به اصطلاح روزمره‌های زندگی را ستوده است!

به یولا از ساپوت: تعریف شعر در یک جمله – خوب، ما دست کم پانصد تعریف می‌شناسیم که هیچ کدامشان به عنوان تعریفی که هم دقیق باشد و هم جامع، تحت تاثیرمان قرار نداده است. هر کدام از آن‌ها سلیقه‌ی عصر خودشان را نشان می‌دهند و شکاکی ذاتی هم، ما را از این که دست به دامان سلیقه‌ی خودمان بشویم باز می‌دارد. در هر حال جملات قصار و دوست‌داشتنی کارل سندبرگ را به یاد می‌اوریم که می‌گفت: «شعر، دفترخاطرات موجودی دریایی است که بر زمین زندگی می‌کند و آرزوی پرواز در سر دارد.» شاید هم یکی از همین روزها پرواز کند، کسی چه می‌داند؟ 

 

 

چاپ شده در ماهنامه‌ی عروسک سخنگو

شماره‌ی 247 و 248