summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

متن و تصویر از کتاب «یکی بود یکی نبود»

نوشته‌ی آتوسا صالحی، تصویرگری سحر خراسانی، نشر پیدایش

یکی بود، یکی نبود. و در آن دشت بزرگ، غیر از خدا و یک آدمیزاد هیچ تنابنده‌ای نبود. آدمیزاد تشنه بود و در آن حوالی تا چشم کار می‌کرد آبی نبود.

آدمیزاد کی گریه کرد، کمی شن روی سرش ریخت، کمی جیغ زد، کمی مُرد اما راه به جایی نبُرد.

که ناگهان یک سیاهی در آسمان دید.سیاهی نزدیک و نزدیک‌تر شد. این سیاهی پرنده‌ای بود با پرهای رنگارنگ. پرنده گفت: «بوی آدمیزاد می‌آید.»

آدمیزاد گفت: «پرنده‌ی بزرگ! من پوستم و استخوان، مرا نخور!»

پرنده گفت:‌«من سیمرغم. گوشت آدمیزاد را هم دوست ندارم، اما تو این‌جا چه کار می‌کنی؟»

آدمیزاد گفت: «راهم را گم کرده‌ام. دستم به بال‌هایت! نجاتم بده!»

سیمرغ راه را به آدمیزاد نشان داد. آدمیزاد زانو زد و بعد خودش را به خاک انداخت. سیمرغ پری از پرهایش را کند: «این پر را بگیر. هر وقت آن را آتش بزنی، همان لحظه حاضر خواهم شد و آرزویت را برآورده خواهم کرد.»

آدمیزاد از سیمرغ خداحافظی کرد.

شهر شلوغ بود. آدمیزاد همه‌چیز می‌خواست و هیچ‌چیز نداشت. پر سیمرغ را نگاه کرد. خواست آرزویی کند، اما کدام آرزو؟ این یا آن؟ آن یا این؟

هر قدر فکر کرد، بزرگ‌ترین آرزویش را پیدا نکرد. ناگهان فکری به خاطرش رسید. پر را آتش زد. سیمرغ همان دم حاضر شد. رو به رویش ایستاد و خم شد.

آدمیزاد گفت: «هنوز قولت یادت هست؟»

ـ آرزویت را بگو، هر چه بخواهی همان خواهد شد.

ـ پس با یک طناب بال‌هایت را ببند.

سیمرغ بال‌هایش را محکم بست. آدمیزاد خندید. پشت سیمرغ پرید و همه‌ی پرهایش را یکی یکی کند.

سیمرغ از خجالت سرخ شد. سرش را زیر انداخت و چیزی نگفت.

آدمیزاد پرهای سیمرغ را توی گونی بزرگی ریخت و دور شد.

آدمیزاد سر راه از اولین بقالی، یک کبریت بی‌خطر و یک مداد و کاغذ خرید و بعد آرام یک گوشه نشست و همه‌ی آرزوهایش را با دقت توی کاغذ نوشت تا چیزی از قلم نیفتد.

کبریت را روشن کرد و اولین پر سیمرغ را آتش زد. خبری نشد. دومی و سومی و هزارمی را هم. هوا تاریک و سرد شد. آدمیزاد همه‌ی پرها را جمع کرد و یکجا سوزاند و با شعله‌اش دست‌هایش را گرم کرد.