summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 چندبار دلتان خواسته که در ذهن کسی باشید و بدانید آنجا چه می‌گذرد؟ در ذهن خودتان چطور؟ حتما همگی فکر می‌کنید از هر چه که آن بالا و پشت چشم‌هایتان اتفاق می‌افتد خبر دارید... اصلاً تابه‌حال فکر کرده‌اید که چرا غمگین می‌شوید؟ یاچرا همیشه، بعضی از خوراکی‌ها را دوست ندارید؟ به نظرتان اولین احساسی که از بعد تولد تجربه کردید چه بوده؟ 

مطالعه بیشتر...

وقتی خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، یکی از کتاب داستان‌های خواهر بزرگم را که همیشه توی قفسه کتاب خودنمایی می‌کرد، انتخاب کردم. می‌خواستم آن‌را خودم تنهایی بخونم. کتاب قطع رحلی داشت، با جلد شومیز و کمیک استریپ‌های خیلی پویا و پرهیجان. عکس صفحه جلد هم یک پسر نوجوان بود با موهای نارنجی و یک سگ سفید و کوچولو .من مشتاق شده بودم تا هر روز چند صفحه از این کتاب را بخوانم. خیلی طول نکشید که من شیفتۀ «ماجرا‌های تن تن» شدم و همچنین یکی از طرفدارهای پروپاقرص داستان‌های هیجان انگیزش که «هرژه»، نویسندۀ بلژیکی پدید آورده بود. یکی از معروف‌ترین طرفدار‌های تن‌تن شاید استیون اسپیلبرگ باشد. او اولین نفری بود که دست به کار شد و فیلم تن‌تن را ساخت!

مطالعه بیشتر...

دیده‌اید وقت‌هایی که با خودمان تنها هستیم احساس می‌کنیم یک چیزی کم داریم و مدام دنبالش می‌گردیم؟ چیزی مثل یک خلاء درونی یا یک حفره که با هیچ چیز پر نمی شود؛ جای خالی اش هم روز به روز بیشتر می‌شود؟ انگار بخشی از خودمان را گم کرده باشیم یا اصلا فراموش شده باشد. «شوآی آمامیا» پسر نوجوانی است که دوست دارد در آینده یک پیانیست معروف شود. او در خانواده‌ای موسیقیدان بزرگ شده و هدفش از یادگرفتن موسیقی تبدیل شدن به یک پیانیست بزرگ است. او هرروز سخت تمرین می‌کند تا در مسابقۀ بهترین نوازندۀ نوجوانان کشور انتخاب شود و تا حدودی موفق هم هست. 

مطالعه بیشتر...

 شان و یومی خیلی زود متوجه میشوند که اگرچه گذشته را با تمام دلبستگی‌ها و دلتنگی‌هایی که برایشان افریده است، نمی‌توانند فراموش کنند، اما آینده باطلوع‌های درخشانِ پی در پی وسحرگاه‌ها و روزهای زیبا در انتظارشان است. پس باید درکنار احترام به گذشته، امیدوار باشند و برای روزهای اینده، تلاش کنند.

مطالعه بیشتر...

قصه‌ی این انیمیشن جنگ بین سبزی و خشکی است. خشکسالی ممکن است دنیای ما، پادشاهان و ملکه های سبز را از بین ببرد اما در انتهای داستان پر از حس‌های خوب خواهید شد. دوست دارید نهال بکارید، دوست دارید اطرافتان را سبز ببینید و به خودتان بیشتر اعتماد کنید. چون شما چیزی دارید که خیلی ها از داشتنش عاجزند: قوه‎ی خیال و تخیل. 

مطالعه بیشتر...

همه‌ی ما در طول زمان تغییر می‌کنیم حتی اگر با هم شروع به حرکت کنیم در نهایت می‌بینیم چقدر از هم دور شدیم. درست مثل گلبرگ‌هایی که از یک شکوفه جدا می‌شوند ولی هر کدام در دو محل متفاوت به زمین می‌نشینند.

 شاید با سرعتی حدود 5 سانتیمتر بر ثانیه! 

مطالعه بیشتر...

 پس قبل از دست به کار شدن به دیدنِ پدر بزرگِ سِی جی میرود و او با نشان دادن یک سنگ نشون می گوید: « بهش میگن سنگ میکا، تو و سی جی مثل این سنگ می مونین؛ ناخالص، صیقل نخورده و هنوز پاک. من سنگ ها رو این طوری دوست دارم. ولی ساختن ویولن و نوشتن داستان باهم فرق می‌کنن. سنگای درونت رو باید پیدا کنی و صیقل بدی. این زمان زیادی رو میخواد. می بینی جواهر بیشتر این سنگ رو گرفته؟ تو میتونی اونو صیق بدی ولی مشخص نیست چیزی که میمونه قیمتی باشه. قطعه های کوچک داخلی بارزش تر و خالص ترن. حتما یه سنگ عالی در عمقش هست که ما نمی تونیم ببینیم»

مطالعه بیشتر...