summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

نقدوبررسی کتاب «کنسرو غول»

منتشر شده در فصلنامه‌ی تخصصی ماهنامه‌ی کتاب ماه کودک و نوجوان

پاییز و زمستان ۹۳



کنسرو غول

مهدی رجبی

نشر افق

قیمت ۹۰۰۰ تومان

لینک خرید اینترنتی کتاب

رمان نوجوان

چکیده:

کتاب «کنسرو غول» نوشته‌ی مهدی رجبی که توسط نشر افق منتشر شده از دیدگاه‌های مختلف از جمله زبان داستان‌نویسی، شخصیت‌پردازی در داستان، نقش عشق و تکنولوژی در زندگی‌ نوجوانان و ... بررسی شده است.

 

کلیدواژه: کنسرو غول، مهدی رجبی، زبان داستان‌نویسی، شخصیت‌پردازی،

مقدمه:

در جامعه‌ای که نویسندگان یکی از گمنام‌ترین گروه‌های هنری و اجتماعی‌اند و کتابی ـ فرقی هم نمی‌کند در کدام ژانر ادبی باشد ـ بعد از چاپ فقط توسط کتاب‌خوان‌ها شناخته می‌شود، خیلی عجیب است که عده‌ای وبلاگ‌نویس و نویسنده‌ ـ آن‌ هم نه تنها نویسندگان ادبیات نوجوان، بلکه نویسندگان ادبیات بزرگسال ـ هم‌زمان با هم بیایند درباره‌ی کتاب «کنسرو غول» بنویسند و تبلیغ کنند. بله! متاسفانه یا خوشبختانه اسم این فعالیت‌ها و موج کنسروی‌یی که در فضای مجازی و صفحات مختلف راه افتاد اسمش تبلیغ بود، نه معرفی! آن هم با برنامه‌ریزی قبلی و سخاوت بالای نویسنده در هدیه دادن کتابش به هرکسی که می‌خواست کتاب را بخواند یا فضایی را داشت برای معرفی کردن.

اگر قرار باشد این نقد یک نقد صادقانه باشد باید بنویسم که بعد از چاپ «کنسرو غول» و دیدن جلد کتاب در صفحات مجازی مختلف، تصمیم خودم را گرفته بودم که این کتاب را نخوانم! بله درست خواندید. تصمیم من بر نخواندن این کتاب بود. آن هم به یک دلیل منطقی یا غیرمنطقی. اسم تکراری و کلیشه‌ای «کنسرو غول». دو کلمه‌ی «غول» و «کنسرو» کلماتی هستند که تا پیش از این بارها و بارها با آن‌ها ترکیبات مختلفی برای اسم کتاب انتخاب شده‌اند: غول (علی جعفری گوهری)، افسانه‌ی غول‌ها (محمد شمس)، تجربه‌ی موفق یک غول (جواد اطهری)، شانه‌های غول (مسعود لعلی) و ده‌ها کتاب غولی دیگر! به عقیده‌ی من نویسنده‌ی ایرانی هرجا کم می‌آورد و می‌خواهد بامزه‌بازی و خلاقیت از خودش نشان بدهد، دست یک غول را که دیگر حتی شخصیت و قیافه‌اش هم در داستان‌‌ها کلیشه‌ای شده، می‌کشاند و می‌آورد در کارش. حالا هم آمده بود و نشسته بود روی جلد کتابی که همه جا به چشم می‌خورد.

آدمی که کتابخوان باشد همیشه هم نمی‌تواند روی تصمیمات و قول‌ «نخواندن»هایش حساب باز کند. به خاطر همین بود که سعی کردم «کنسرو غولی» را که همه‌جا به چشم می‌آید، بخوانم و قضاوتم را از روی «خواندن» و «آگاهی» بسازم، نه از روی «نخواندن».

«کنسرو غول» داستان پسرنوجوانی به نام «توکا» است که پدرش را از دست داده و با مادر افسرده‌اش زندگی می‌کند. او از مدرسه و به خصوص ریاضیات متنفر است و بزرگ‌ترین آرزویش این است که ترسو، مردنی و کتک‌خور نباشد و روزی یک جنایتکار بشود. در پی اتفاقات و ماجراهایی به یک کتاب دست‌نویس عجیب که زندگی‌نامه‌ي یک جنایتکار حرفه‌ای است، دست پیدا می‌کند و کنسروی را که یک غول درآن زندگی می‌کند، می‌خرد...

 

جسارت یا زیاده‌روی؟!

اگر قرار باشد «کنسرو غول» را در یک جمله تعریف کنم می‌نویسم: دایره‌المعارفی از انواع و اقسام فحش‌ها، تکه‌کلام‌ها، کشف‌های کوچک و بزرگِ زندگی یک پسرنابغه اما معمولی که تخیلات منحصربه‌فرد دارد. 

در طول خواندن داستان و برخورد کردن با انواع و اقسام اصطلاحاتِ خطِ قرمزدار، مدام به این فکر می‌کردم که اسم این جسارت است یا زیاده‌روی کردن؟ واقعیت این است که نویسنده در این کتاب دست به جسارت‌هایی زده که تا پیش از این نویسنده‌ها یا آن را تجربه نکرده بودند یا خیلی سربسته و زیر پوستی در داستان‌هایشان به‌کار بودند که در ادامه به آن‌ها می‌پردازم.

یکی از جسارت‌های نویسنده در این کتاب، انتخاب زبان عامیانه یا به بیان بهتر، پسرانه است. زبانی که پسرها با هم صحبت می‌کنند و کلمات، الفاظ، اصطلاحات و لحنی که به کار می‌برند ویژه‌ی دنیای خودشان است و این هنر، توانایی و تسلط مهدی رجبی است که توانسته این منحصربه‌فردی لحن، زبان و کلمات را در داستانش ارائه بدهد. اما مسئله‌ای که در این داستان وجود دارد استفاده‌ی بیش‌از‌حد از کلمات و اصطلاحاتی مثل «مزخرفات»، «کوفت و زهرمار»، «عوضی»، «صدای نکره»، «کرکر خندیدن»، «لعنتی»، «بدمصب»، «آشغال»، «لعنتی‌ها»، «قارت‌وقورت آروغ می‌زنه»، «می‌خوام تگری بزنم»، «شِرووِر»، «الاغ و چموش»، «بدمصب»، «نفهم جون»، «روانی»، «گت‌وگنده» و ... است؛ به گونه‌ای که بعد از چند فصل دنبال کردن داستان و تکرار شدن این اصطلاحات، کلمات نقش و تاثیر خودشان را از دست می‌دهند و این تصور به‌وجود می‌آید که آن‌ها فقط برای بامزه‌‌بازی و اثبات جسارت نویسنده به کار رفته‌اند، نه جان بخشیدن به زبان منحصربه‌فرد داستان!  این تکرار کلمات و اصلاحات در بعضی از بخش‌های داستان گاهی آن‌قدر زورکی در میان دیالوگ‌ها، نگاه و تفکرات شخصیت اول داستان یعنی «توکا» گنجانده شده که به جای بامزگی و طنز، بی‌مزگی و تصنعی بودن به آن بخشیده.

یکی دیگر از ضعف‌های زبانی، متمایز نبودن زبان داستان با زبانِ داستانِ کتابی‌ست که توکا پیدا کرده است. در دل داستان «کنسرو غول» یک داستان دیگر هم وجود دارد که راوی آن «پرویز» است. پرویز یک جنایتکار حرفه‌ای‌ست که تصمیم به نوشتن زندگی خودش گرفته و در پی اتفاقاتی، توکا کتاب و خاطرات دست‌نوشته‌ی او را پیدا می‌کند. اصطلاحاتی که در بالا از آن‌ها صحبت کردم، هم در داستان توکا و هم در داستان پرویز (جنایتکار) تکرار می‌شود و شدت و لحن زبان هر دو داستان یکی است و اگر فونت متفاوت صفحه‌آرایی نبود، تمایز قائل شدن بین راوی این دو داستان و اتفاقات آن کار بسیار مشکلی می‌شد.

«دم‌دمای غروب رسیدم خونه. دوباره نیگاش کردم. بدمصب نُه روز تموم لنگش رو می‌جنبوند. سرش‌رو قطع کرده بود. ولی هنوز لنگش رو می‌جنبوند. می‌گن یه روز دنیا می‌ترکه. یه مشت خل‌وچل رو سرهم بمب می‌ریزن، هیدروژنی. بعد مردم دود می‌شن می‌رن هوا. بانک‌ها جزغاله می‌شن. گازهای زرد سمی همه‌جارو پر می‌کنن. فکر کن! من نشستم پشت میز یه رستوران پدرمادر‌دار، هنوز خبر ندارم قراره بمب‌هارو بندازن پایین. خوراک بره سفارش دادم. یارو گارسونه داره می‌آردش. خوراک بره تو سینی‌ئه! رو دستش. همون‌جور که داره می‌آد حرف می‌زنه با آدم! این‌قد خوشمزه‌اس! بعد پوووووو! یهو بی‌خبر، همه‌جا با یه نور تند بدمصب سفید می‌شه. نم و خوراک بره و گارسونه و سینی و بقیه، جزغاله می‌شیم می‌ریم هوا. اما می‌گن این عوضی باز زنده می‌مونه. دانشمند‌ها می‌گن. خودم تو روزنامه دیدم. می‌گن صدبار هم که بترکه دنیا، این عوضی دوباره لنگش رو می‌جنبوبه.» (بخشی از داستان پرویز جنایتکار، صفحه 34 کتاب)

 

«مامان رفته بود روی ترازو. هی وول می‌خورد و زل زده بود به عقربه. غبغبش قلنبه زده بود بیرون. نفس می‌کشید سینه‌اش خس خس صدا می‌داد.

داد زد: «وااای! دو کیلو بیشتر شده. آخه من چیزی نمی‌خورم که. این لعنتی یه چیزیش شده...129؟»

داشت ناخن شستش را زیر دندانش لت‌وپار می‌کرد. گفتم: «نه، پات رو صاف بذار...» پایش را جابه‌جا کرد. گفتم: «آ... ببین! 127...»

مامان چند بار پلک زد و بعد یهو پلک نزد. باور کرده بود. سریع از ترازو آمد پایین. با یک دروغ روان‌شناسی ناخن شستش را نجات داده بودم. واقعا 129 کیلو بود. از ماه پیش تا حالا چهار کیلو زیاد شده بود. گفت: «آخه من چیزی نمی‌خورم که...»

ماه پیش دکتر اوووم گفت: «اووووم... برای تقویت روحیه‌ی مامانت باید بعضی چیزهارو ندیده بگیری پسرم. مثلا بهش بگو قیافه‌اش خوبه یا بگو خیلی دوستش داری... اوووم... یعنی حرف‌های امیدوار کننده بزن!»

من گفتم: «یعنی چی؟ یعنی چاخان کنم؟ آخه خب هی داره چاق‌تر می‌شه.»

دکتر اووووم کلی فکر کرد و گفت: «اوووم... چاخان نیست... اینا یعنی روان‌شناسی!»

من گفتم: «یعنی دروغ روان‌شناسی بگم؟»

دکتر اووووم خیلی آرام فقط گفت: «اوووم...» و لبخند زد.

مجبور بودم دست‌کم روزی دویست تا دروغ روان‌شناسی ببافم تا مامان قاتی نکند. از دروغ معمولی خیلی سخت‌تر بود.» (بخشی از داستان اصلی کنسرو غول، صفحه 24 و 25)

 

تست هوش: این شخصیت زن است یا مرد؟!

در «کنسرو غول» با شخصیت‌های متعددی آشنا می‌شویم. توکا(شخصیت اصلی داستان)، «اَتابک» (پدر توکا که از دنیا رفته است)، مادر توکا (که زنی چاق و افسرده است)، جلاد (معلم توکا)، پرویز (جنایتکار و راوی داستان داخلی کتاب)، کباب و ژاکت (همکلاسی‌های توکا)، غول زرد رنگ (ترس توکا از درس ریاضی که به صورت یک غول زرد‌رنگ در داستان به تصویر کشیده شده)، دکتر اوووم (روان‌شناسی که توکا و مادرش پیش او می‌روند) پروانه جون(یک معلم ریاضی) و ...

نویسنده در پرداخت این شخصیت‌ها گاهی با حوصله و موفق عمل کرده و گاهی نه تنها ناموفق بوده، بلکه خواننده را دچار دوگانگی و حتی «خود گیج‌پنداری» کرده که شخصیتی که تا بخش‌هایی از داستان فکر می‌کرده مَرد است، زن از آب درآمده یا بلعکس. مثال بارز آن هم توصیف نویسنده در پرداخت شخصیت جلاد و پروانه‌جون است.

نویسنده در بخش‌هایی از کتاب با توصیفات و اشارات مختلف مثل سایز پای شماره 43، ترس و وحشتی که از معلم خود دارد و با اسمی (لقب جلاد) که برای معلمِ توکا انتخاب کرده، به مخاطب القا می‌کند که معلم او مرد است نه زن! تصور مرد بودنِ معلمِ توکا تا فصل 31 (صفحه‌ی 149) ادامه دارد تا این که در دیالوگی توکا می‌گوید: «خانم، آخه من همه‌رو حل کردم. می‌تونم بنویسم.»

 

«اگر یکی می‌پرسید جنایتکارترین جانور دنیا چیست، درجا می‌گفتم مورچه. فکرش را هم نمی‌کردم این‌قدر وحشی و معرکه باشند. نصف تنش را مثل زامبی خورده بودند، زنده‌زنده. آخرین‌باری که دیدمش صبح بود. هنوز داشت لنگش را می‌جنباند. گذاشتم مورچه‌ها کارشان را بکنند. نمی‌توانستند 9روز صبر کنند تا من آزمایشم را کامل کنم. تو درس علوم خوانده بودیم که این یعنی چرخه‌ی طبیعت. همه‌ی موجودات همدیگر را می‌خوردند و آخرش دوباره به طبیعت برمی‌گشتند. با خودکار روی نیمکت، مورچه‌های «ن»، «و»، «ه» و «ی» را هم کشیدم. شد سی‌ودوتا، هرکدام یک حرف الفبا. هشت تا گروه چهارنفره‌ي جنگجو! مورچه‌های زامبی! جلاد داشت مشق‌های ریاضی بچه‌ها را نگاه می‌کرد. از بالا سر من رد شد و به دفترم نگاه هم نکرد. لبخند زد و گفت: «تا وقتی دستت خوب نشده اشکالی نداره عزیزم!»

اووووه! پسر! به انگل آینده‌ي اجتماع داشت می‌گفت «عزیزم». بعد از دیدن موبیوس جادویی رفتارش با من انسانی شده بود. دفترم را گذاشتم روی ارتش مورچه‌ها. گفتم:‌«خانم آخه من همه‌رو حل کردم! می‌تونم بنویسم.»

جلاد آمد جلوتر: «پس چرا دیروز هیچی ننوشتی؟ مگه نگفتی دستت درد می‌گیره؟» (صفحات 148 و 149 کتاب)

 

در این‌جاست که بعد از 31 فصل کلمه‌ی «خانم» شبیه پتکی نامرئی بر سر خواننده فرود می‌آید که تا همین لحظه درباره‌ی جلاد اشتباه می‌کرده و او یک زن است. این ضعف و دوگانگی در توصیف شخصیت «پروانه‌جون» هم وجود دارد:

 

« آقای عوقی دست گذاشته بود روی شانه‌اش و یه ریز می‌گفت:‌ «ببین پروانه‌جون... این بچ بااستعداده... من می‌دونم یه چیزی می‌شه. فقط یه‌کم خجالتیه... هول می‌شه!»

پروانه‌جون از انجمن ریاضی آمده بود. همراه جلاد نشسته بودیم تو دفتر. پروانه‌جون چشم‌های آبی کوچولو داشت و پوستش آن‌قدر سفید بود که رگ‌های سبزش خط‌خط دیده یم‌شدند. مرد خوبی بود چون بوی داروخانه می‌داد. چندتا مسئله‌ي ریاضی گذاشته بود جلوم تا حل کنم، اما هول شه بودم و نمی‌توانستم جواب‌شان را پیدا کنم. عصبی شده بودم. تکیه دادم به صندلی و هی روی پایه‌های عقبی‌اش تاب خوردم. عصبی که باشم نباید بنشینم رو صندلی، هی تاب می‌خورم. جلاد گفت: «می‌تونه آقای پروانه! من باهاش چند ماهه تمرین می‌کنم! مگه نه توکا؟»

چند ماه؟! مزخرف می‌گفت. یه جوری نگام می‌کرد که یه وقت چرت‌وپرت اضافه نگویم. گفتم: «اوهوم! آره! ولی اینا سخته.»

پروانه‌جون هی لب‌های صورتی کم‌رنگش را چپ‌وچوله می‌کرد. معلوم بود ازم ناامید شده.» (صفحات 194 و 195 کتاب)

 

در پی «خانم» بودن معلم توکا و اشارات دیگری از جمله «دفتر علوم داشتن» و «مشق نوشتن»، «بلد نبودن اعداد اول» و... که در داستان وجود دارد، (با توجه به این‌که در مدارس ابتدایی پسرانه، معلم‌های خانم تدریس می‌کنند) منطق داستان از جمله سن توکا زیر سوال می‌رود که با وجود خانم بودن معلم، آیا او یک کودک ابتدایی‌ست که یک معلم واحد و در عین حال خانم برای تمام دروس دارد؟ چون در طول داستان از معلم دیگری ـ جز «پروانه‌جون» که در فصل‌های پایانی کتاب وارد داستان می شودـ صحبتی نمی‌شود. اگر یک کودک ابتدایی‌ست تمام منطق داستان و عناصر و جزئیات آن زیر سوال می‌رود؛ و اگر توکا با توجه به قالب کتاب که یک «رمان نوجوان» است، یک نوجوان است، باز هم این سوال پیش می‌آید که چرا نویسنده به این ظرافت‌های داستانی توجه نکرده است؟

 

«سرکلاس وقتی با جلاد درباره‌ي اعداد اول حرف زدم، گفت: «اینا مال سال‌های بعده. لازم نیست یادبگیری! فقط درس‌هایی‌رو که من می‌دم بخون.»

شرط می بندم خودش هم درست بلد نبود اعدا اول را بشمارد.» (صفحه‌ی 170 کتاب)

 

 تا وقتی که نویسنده کلمه‌ی کامپیوتر را در داستان به کار نبرده بود و حرفی از بازی زامبی نزده بود، مخاطب باهوش یا خواننده‌ی تیزبین هیچ انتظاری از او نداشت تا نقش تکنولوژی را در زندگی توکا بیان کند؛ و خواننده می‌توانست این‌طور تصور کند که منطق داستانی ایجاب می‌کند که نه اینترنت، نه موبایل، نه تبلت و نه هیچ ‌تکنولوژی دیگری در زندگی توکا و داستان «کنسرو غول» نقشی نداشته باشد. اما وقتی توکا در مدرسه راه می‌رود و در ذهنش فلش‌بک‌هایی به بازی زامبی می‌زند و آرزو می‌کند آدم‌های نفرت‌انگیز زندگی‌اش را شبیه بازی زامبی به گفته‌ی خودش بترکاند، این سوال در ذهن به وجود می‌آید که در دنیایی که اکثر کودکان و نوجوان‌ها انواع و اقسام گوشی‌های همراه، تکنولوژی‌های مختلف و دستگاه‌های بازی را در اختیار دارند، چه می‌شود که تنها نقش تکنولوژی در ذهن و زندگی توکا «بازی زامبی» باشد و نه تنها تکنولوژي در حاشیه‌ی زندگی او قرار بگیرد، بلکه لحظات تنهایی‌اش را به جای استفاده از تکنولوژی‌های مختلف در زیرزمین خانه‌شان بگذراند. اشاره‌ی نویسنده به نقش «تکنولوژی» آنقدر جزیی است که تنها به دو کلمه «کامپیوتر» و «بازی زامبی» ختم می‌شود.

 

به ممنوعه‌ها وارد شوید!

یکی دیگر از جسارت‌های مهدی رجبی در کتاب «کنسرو غول» استفاده از مباحث ممنوع‌شده یا خط‌قرمز‌هایی‌ست که کمتر نویسنده‌ای به سراغ آن‌ها می‌رود یا نویسنده‌ی ریزبینی مثل رجبی این مسائل را می‌بیند و به آن‌ها می‌پردازد.

یکی از مسائل و دغدغه‌های دوران نوجوان مسئله‌ی «عشق» است که رجبی در داستانش از آن غافل نبوده و آن را به شکلی متفاوت‌تر و واقعی‌تر ـ عاشقی با فاصله‌ی سنی خیلی زیاد (عشق توکا به پرستاری که دستش را باندپیچی می‌کند)ـ می‌پردازد.

 

«در ساختمان را باز کرد و از پله‌ها آمد پایین. سنگ را پشت‌سرم نگه داشتم. از ترس جُم نمی‌خوردم. زن امد جلوتر و قیافه‌اش مثل فرفره یادم آمد. ستاره‌جون بود. به دستم نگاه کرد. انگشتش را گاز گرفت و یه‌کم فکر کرد.

تو بیمارستان هم وقتی می‌خواست فکر کند انگشتش را گاز می‌گرفت. پسر! همچین بوی لیمو می‌داد که نگو! معرکه بود. گفت: «من تورو دیدمت. درسته؟ آها... تو بیمارستان... خونه‌تون این‌جاست؟»

خیلی هول شده بودم. گفتم: «نه...من... من داشتم می‌رفتم... سلام....»

سنگ را آرام انداختم توی جوب. ستاره‌جون گفت: «دستت خوبه؟»

نیشم بازمانده بود. گچ دستم را طوری گرفتم که ستاره‌ی صورتی رویش را ببیند و یادش بیفتد که چقدر از من خوشش می‌آمده. اصلا نگاه نکرد. زیر لب گفتم: «خو... خونه‌ شماست؟»

خندید و گفت: «نه بابا! پشت اون پنجره... گل‌هارو می‌بینی... اومده بودم براش سرم وصل کنم... یه دختر مریض دارن... هم‌سن خودت...»

زد به آرنجش. با دستش ادای سرُم زدن درآورد. گفتم:‌«من...من فقط...»

اصلا عین خیالش نبود من دارم باهاش حرف می‌زنم. کاملا براش نامرئی بودم. تندتند برای خودش حرف می‌زد: «طفلی سرطان خون داره... خب... مواظب دستت باش کوچولو...»

به بازوم که دست فهمیدم نامرئی نیستم. با عجله رفت. دلم می‌خواست با هم برویم سینما و فیلم ببینیم و خودش هم پولش را بدهد. ولی لعنتی مثل فرفره داشت می‌رفت. به پنجره نگاه کردم. دستم بدجوری می‌لرزید. ستاره‌ی صورتی هم باهاش می‌لرزید.» (صفحات 164 و 165 کتاب)

 

یکی دیگر از مسائلی که کمتر نویسنده‌ای ـ حتی به جرات می‌توان نوشت هیچ نویسنده‌ای ـ به آن پرداخته مسئله‌ی خشونت و تحقیر شدن دانش‌آموزان کوچک‌تر توسط دانش‌آموزان سال بالایی یا قوی‌هیکل در مدارس راهنمایی و دبیرستان است. رجبی، به این مسئله هم در داستان پرداخته و آن را یکی از علت‌های تشدید افسردگی، ترس و نفرت توکا از مدرسه و درس نخواندن قرار داده است. هرچند کسی که می‌تواند به چنین مسئله‌ای فکر کند و آن را در داستانش بگنجاند، بدون شک می‌توانست پرداخت بهتر، عمیق‌تر و ظریف‌تری نسبت به این مسئله  و تاثیرات آن داشته باشد.

یکی دیگر از ظرافت‌های داستان و جسارت‌های نویسنده به تصویرکشیدن خصوصی‌ترین لحظات شخصیت از جمله حمام کردن او است. نویسنده از معمولی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین لحظات و کارهای روزمره غافل نبوده و آن‌ها را به ظرافت در داستانش گنجانده است؛ و شاید همین یکی از دلایلی باشد که توقع مخاطب را بالا می‌برد تا از نویسنده‌ی کتاب انتظار داشته باشد که می‌شد به مسئله‌ی «عشق و دوست‌داشتن» و  «خشونت و تحقیر» در دنیای یک نوجوان جامع‌تر و عمیق‌تر بپردازد.

 

«مامان روی گچ دستم را با پلاستیک و چسب محکم بسته بود که آب بهش نخورد. پریده بودم توی وان اهنی سفید‌رنگ و کج‌وکوله‌ی حمام. همه‌جا را بخار گرفته بود. غول هم نشسته بود کنارم توی وان. پشم‌هاش مثل پر مرغابی بود، اصلا خیس نمی‌شد. نصف شامپو بدن نارگیلی را خالی کردم تیو وان و هم زدم تا حسابی کف کند تا زیر گردنم، مثل فیلم‌ها. غول کف‌های نارگیلی روی آب را مشت مشت برمی‌داشت و هورت می‌کشید. گلوش هوپ هوپ صدا می‌داد.

گفتم: «تو که گفتی فقط خون می‌خوری... الان که زوجه چاخان! کف نارگیلی خوردی!»

غول گفت:‌ «کف نارگیلی گیگیلی می‌کنه... زوج باشه گیگیلیه...»

گفتم: «گیگیلی دیگه چیه؟»

گفت: «گیگیلی قورومبه!... گیگیلی اینجاشه... قورومب کنه خوشش می‌آد...»

شکمم را نشان داد. گفتم:‌ «اوه! اوه! پسر! چه باحال!»

مامان ایستاده بود پشت در صدام می‌زد: «می‌خوای بیام؟ می‌تونی سرت‌رو بشوری؟»

دستپاچه گفتم: «نه نیای‌ها... شورت پام نیست... نیای‌ها... خودم می‌شورم.»

مامان گفت: «خیلی خب... خیله خب! این‌قدر با خودت ورور نکن... صدات پیچیده تو خونه... سرم رفت... سوت هم نزنی‌ها!»

ـ نمی‌زنم...

سایه‌اش را دیدم که از پشت شیشه‌ی در زنگ‌زده‌ی حمام دور شد. یهو صدای قورومبه‌ای آمد و از زیر آب، حباب بزرگی‌ پرید بیرون و ترکید. من هم از خنده ترکیدم. داد زدم: «تو بودی نفهم جون... تو بودی... من نبودم!»

غول هوپ هوپ یک قلب دیگر کف خورد و بی‌خیال گفت: «کنسروی قورومب می‌کنه... قورومب نکنه پیر می‌شه... زود می‌میره... از بچه که بوده قورومب می‌کنه... بچه کنسروی همیشه قورومب می‌کنه...»

خودش را تکان تکان داد. گفتم: «داری چی‌کار می‌کنی؟ نکن! وان می‌افته روانی!» (صفحات 145 و 146 کتاب)

 

به طور کلی می‌توان گفت کتاب «کنسرو غول» یک کتاب خوب و تا حدودی موفق است که با وجود تمام ایرادات و اشکالات جزئی‌، نویسنده در آن هنرمندانه و هوشمندانه عمل کرده و از خیلی مسائل و موضوعات اصلی غافل نبوده؛ و همین تیزبینی او در شکار و ثبت معمولی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین لحظات و اتفاقات زندگی است که «کنسرو غول» را به یک کتاب خوب تبدیل کرده.