summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

TajikCover.jpg - 72.70 کیلو بایت

نام کتاب: تاجیک

نویسنده: حمید حاجی میرزایی

نشر چکه

 چاپ اول: 1393

مجموعه داستان های اتاق تجربه

خرید اینترنتی کتاب تاجیک

رمان نوجوان

شما دقیقا از چه جور کتابی خوشتان می آید؟ منظورم این است کتاب باید چه مدلی باشد که کلی برایش کیف کنید و هر کجا می‌نشینید ازش تعریف کنید و مدام توی گوش این و آن درباره‌اش صحبت کنید و مجبورشان کنید که حتما فلان کتاب را بخوانند، که اگر نخوانند مثلا نصف عمرشان بر فناست! شما هم از این دسته‌اید؟


من هم مثل شما عاشق کتاب‌هایی هستم که کلی جمله‌های حال خوب کن دارد. از این مدل کلمه‌ها و جمله‌ها که می‌شود زیرش خط بکشم و ازشان چیز یاد بگیرم و تا مدت‌ها طعمش توی ذهن و خیالم باشد. یا حتی کتاب‌هایی که مثلا یک بخش‌هایی از خودم را تویش پیدا کنم، یعنی یک جورهایی یکی از کاراکترهای داستان شبیه من باشد، شبیه من فکر کند و شبیه من خیلی کارها کند که من خیال کنم این آدم توی داستان دقیقا خودم هستم.


یکی از کتاب‌هایی که وقتی خواندمش خیلی دوستش داشتم و همه‌ی این حرف‌هایی که گفتم را در دلش پنهان داشت، کتاب « تاجیک هیولایی که بی صدا گریه کرد بلند خندید» است. از آن کتاب‌هایی است که کلی جمله بکر و نو دارد. از همان‌هایی که می توانی زیرش خط بکشی تا بعدها بخوانیش و لذت ببری ازشان.


مثلا این یکی جمله را ببینید:

  • خورشید و داستان

    خورشید هر لحظه از روز، داستانی برای گفتن دارد، اما دردناک ترین و سنگین ترین قصه‌ها را دم غروب تعریف می‌کند. ماجرای زیباترین روز عالم چند لحظه بیشتر طول نمی کشد فقط چند دقیقه. اگر طولانی بود کسی طاقت نمی‌آورد و دل آدم مچاله می‌شد... اما خدا مهربان است. خدا هوای دل ما را دارد و نمی‌گذارد مچاله شود، همین که شرمنده می‌شویم و هنوز حتی گریهمان هم نگرفته، همه‌ی گناهان ما را می‌بخشد و همه جا را خنک و سبک می‌کند و شب را با ماه و ستاره‌هایش می‌فرستد تا قلب‌ها امیدوار و آرام شوند.

کتاب « تاجیک هیولایی که بی صدا گریه کرد بلند خندید» درباره‌ی دو نوجوان است یکی راوی داستان و دیگری تاجیک.


تاجیک از این پسرهایی است که همه بهش زور می‌گویند و یکجورایی تو سری خور است‌. وای که این جور آد‌‌مها چقدر لج درآرند. مثلا تصور کنید که تاجیک دوستتان باشد، از این مدل پسرهایی است که هیچ وقت موقع یارگیری فوتبال کسی انتخابش نمی‌کند، حالا اگر دری به تخته خورد و یکی از بچه‌ها نیامد بازی، آن تیم مجبور می‌شود تاجیک را انتخاب کند و در نهایت دروازبان می‌شود و آنقدر دروازه‌بان بدی هست و گل می‌خورد که هم تیمی‌هایش ترجیح مید‌هند با یک یار کمتر بازی کنند ولی تاجیک دروازه‌بانشان نباشد. معمولا توی هر بازی توپ جمع کن تاجیک است. هیچ کس رغبت نمی‌کند که باهاش دوست باشد. تنها دوست تاجیک یک چراغ قوه کوچک است که همیشه همراهش است. باورتان می‌شود روز اول مدرسه تاجیک کتاب‌هایش را توی یک مشما ریخته بود و به مدرسه آورده بود؟ این بشر عجیب است، نیست؟!


راوی داستان برای همین چیزهای ریز و درشت، دلش برای تاجیک می‌سوزد و حتی یکجورایی از اینمهمه تو سری خور بودن تاجیک لجش می‌گیرد پس سعی می‌کند هر طور شده به تاجیک کمک کند. ولی چطوری می‌شود به یک آدم تا این حد عجیب غریب، نزدیک شد و بعد بهش کمک کرد؟


کتاب « تاجیک هیولایی که بی صدا گریه کرد بلند خندید» دست پخت حمید حاجی میرزایی است. فعلا تنها کتابی که از حاجی میرزایی چاپ شده همین کتاب تاجیک است اما اتفاق خوبی که قرار است بیفتد این است که جناب حاجی میرزایی گویا یک کتاب در دست نوشتن دارد، یعنی می‌توانیم خوشحال باشیم که باز می‌توانیم از این نویسنده‌ی جوان کتاب حال خوب کن بخوانیم و از کلمه به کلمه‌اش لذت ببریم. حاجی میرزایی توی دانشگاه فلسفه خوانده. شاید بخاطر همین است که توی کتابش رگه‌های از فلسفه را هم می‌توانیم ببینیم و شاید آن همه قشنگی نگاه نویسنده به آدم‌های دنیای کتابش بخاطر همین فلسفه خواندن آقای نویسنده باشد. من از همین جا و اگر اجازه بدهید از طرف شما هم از آقای حاجی میرزایی بخاطر نگاه زیبایشان به زندگی و آدم‌ها تشکر می کنم.

Hamid_Haji_Mirzaie.jpg - 40.23 کیلو بایت


و اما جمله‌های حال خوب کن کتاب :

  • راز عجیب چشم

    من یک چیزی درباره ی چشم‌ها فهمیده‌ام. اگر به آن‌ها بگویید فلان چیز را نبین، حتما می‌بینید. هیچ وقت با چشم‌هایتان درباره ندیدن چیزی صحبت نکنید. اگر خواستید چیزی را نبینید بدون اینکه با چشم‌هایتان صحبت خاصی داشته باشید فقط پلک‌هایتان را روی هم بگذارید و ببندیشان.

  • آن اول مهر رویایی

    پس کی آن اول مهری می‌آید که در آن همه‌ی بچه‌ها وسایل شان نوی نو است؟

  • چادر مامان

    بغض راه گلویم را بسته بود مامان، یاد تو افتادم یاد لبخندها و مهربانی‌های تو. یادم آمد چطور با همین چادر، فصل‌ها را برایم عوض کردی. هر وقت هوا سرد بود و برف بود و زمستان چادرت را روی سرم می‌کشیدی و برایم همه جا تابستان می شد. هر وقت آفتاب روی سرم می‌تابید و توی ایستگاه اتوبوس کله‌ام داشت می‌پخت، سایه چادر تو برایم بهار بود.

  • مامان جان

    مامان جان تو از همه قشنگ تری من را ببخش به امید آنکه با همان چادر خاکم کنند.


 

حمید حاجی میرزایی در یادبان، داستانقاشی ها را می نویسد:)