summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 این گفت‌وگو در صفحه‌ی پنج روزنامه بامداد جنوب نهم بهمن منتشر شده است.

گپ صمیمی با بازیگر نوجوان بوشهری

این‌جوری نیست که فقط آرزو داشته باشد بازیگر شود، او هر روز برای رسیدن به آرزویش تلاش می‌کند. بله، او دست روی دست نگذاشته است تا چرخ روزگار بچرخد و دری به تخته‌ای بخورد و سری توی سرها دربیاورد. از ۱۰ سالگی وارد دنیای بازیگری شده است و گیرم اوّلش همه‌چیز خیلی تصادفی برایش پیش آمد، ولی حالا او از زندگی‌اش کم نمی‌خواهد! تصمیم خودش را گرفته تا آدم تأثیرگذاری باشد و به خواسته‌اش برسد. بار اوّل که تلفن می‌زنم، جواب نمی‌دهد. بعد هم معلوم می‌شود که در مدرسه بوده و تا به خانه برسد، ساعت دوونیم بعدازظهر شده است. او دانش‌آموز سال سوّم هنرستان است و در رشته‌ی معماری درس می‌خواند و اوّلین بازی مهمِ سینمایی‌اش در فیلم «تنهای تنهای تنها» بوده است. اگر این فیلم را دیده باشید، پس «رنجور» را می‌شناسید. اگر گپ این هفته را بخوانید، «علیرضا فرهومند» را هم بیش‌تر می‌شناسید. به‌تازگی، از او به‌‌خاطر بازی در نمایش «مینار» در جشنواره‌ی سراسری تئاتر کودک و نوجوان سوره تقدیر شده است.


علیرضا، چی شد که در نمایش «مینار» بازی کردی؟
من خیلی وقت است که آقای غلامرضا احمدی را می‌شناسم و با او کار می‌کنم. چند سال قبل درباره‌ی این نمایش با من صحبت کردند و قرار شد نقش رضا را بازی کنم. منتهی بازی در فیلم «تنهای تنهای تنها» پیش آمد و رفتم سر آن کار و بعد هم به ابوموسی رفتم تا فیلم دیگری بازی کنم. بعد از این فیلم‌ها، دیگر بی‌کار بودم و نمایش «مینار» را تمرین می‌کردیم. البته، تمرین‌هایمان به سرانجام نرسید تا این‌که آقای احمدی نمایش را به جشنواره فرستاد و پذیرفته شد. بعدازاین بود که دوباره تمرین را شروع کردیم و بالاخره، «مینار» اجرا شد.


درباره‌ی «تنهای تنهای تنها» بگو. چطور شد که برای بازی در این فیلم انتخاب شدی؟
من قبلاً هم در فیلم‌های آقای احسان عبدی‌پور، کارگردان فیلم تنهای‌ تنهای تنها، بازی کرده بودم.


اصلاً چی شد که از دنیای بازیگری سردرآوردی؟
اتفاقی بود. راستش، داشتم می‌رفتم مسجد تا نماز بخوانم که خبردار شدم آن‌شب در مسجد تست بازیگری می‌گیرند. خیلی از بچه‌های محل و بوشهر هم آن‌جا بودند و تست دادیم. من اولین نفری بودم که تست دادم و خب، آقای عبدی‌پور و دستیارهایش از بازی‌ام خوش‌شان آمد و انتخابم کردند و بعد هم در فیلم بازی کردم.


هیچ‌وقت فکر می‌کردی هنرپیشه بشوی؟
نه. اصلاً.


یعنی بازیگرشدن جزو آرزوهایت نبود؟
من فیلم زیاد نگاه می‌کردم، ولی اصلاً همچی فکری نمی‌کردم.


بعد از آن تست، وقتی برای بازی در فیلم انتخاب شدی چه حسی داشتی؟
خب، آن موقع کوچک بودم و حس خاصی نداشتم. فقط خوشحال بودم. ولی از وقتی در فیلم «تنهای تنهای تنها» بازی کردم یک شور دیگری دارم و برای همین است که دیگر می‌خواهم بازیگری را به‌طور حرفه‌ای ادامه بدهم.


آن موقع کلاس چندم بودی؟
کلاس پنجم بودم.


و بعد تصمیم گرفتی به‌طور حرفه‌ای هنرپیشه بشوی؟
آره. آره. خیلی‌ها به من می‌گویند نرو دنبال بازیگری. هر یکی چیزی می‌گوید. منتهی، خودم به بازیگری علاقه دارم. پدر و مادرم هم می‌گویند هر کاری که دوست داری، انجام بده و کار به کار حرفِ مردم نداشته باش. اگر بخواهی به‌خاطر حرفِ مردم زندگی کنی، موفق نمی‌شوی.


پس پدر و مادرت با بازیگری مخالفتی نداشته‌اند. راستی، آن‌ها نمی‌خواهند پسرشان دکتر و مهندس شود؟
نه. اصلاً. خیلی هنردوست هستند و مرا آزاد گذاشته‌اند تا خودم انتخاب کنم. من از بچگی به معماری علاقه داشتم و الان هم به هنرستان می‌روم و معماری می‌خوانم. ولی بعد رشته‌ام را عوض می‌کنم و در دانشگاه رشته‌ی سینما را ادامه خواهم داد. فکر و ذکر و علاقه‌ام فقط سینما و هنر است.


چه کسانی در موفقیّت تو تأثیرگذار بوده‌اند؟
من هرچیزی که دارم، از خانواده‌ام دارم. بابا و مامانم خیلی کمکم کرده‌اند. آقای عبدی‌پور و یکی از دوست‌هایم، میثم عیوضی، هم خیلی کمکم کردند و اگر این‌ها نبودند، وارد سینما و تئاتر نمی‌شدم. به هرجایی که برسم، مدیون این چندنفرم.


درباره‌ی جشنواره‌ی تئاتر کودک و نوجوان سوره بگو. هیچ فکر می‌کردی به‌خاطر بازی‌ات در «مینار» جایزه بگیری؟
والا، این اولین نمایشی بود که به‌خاطر بازی‌ام جایزه گرفتم، ولی جایزه برایم مهم نیست. یعنی جایزه گرفتن یک هیجانی دارد که برای همان لحظه است که داری جایزه را می‌گیری. بعدش دیگر نیست. تنها چیزی که من می‌خواهم و برایم مهم است رضایت مردم از نمایش است و علاقه‌ی خاصی به جایزه ندارم.


دلت می‌خواهد وقتی این رشته را ادامه دادی، به کجا برسی؟
تنها چیزی که دوست دارم این است که در بازیگری موفق باشم. پشت‌سرم حرف نباشد و مردم از بازی‌ام راضی باشند. همین که باشد، برایم کافی است. ولی چیزهای دیگر.. والا، چیزی نمی‌خواهم. همین هم اگر بشود، شاهکار است. تا این‌جا هم همین که از یک شهرستان توانسته‌ام وارد کار شوم، خیلی سخت بود.


بچه‌های مدرسه می‌دانند بازیگر هستی؟ درباره‌ی کارهایت حرف می‌زنند؟
بله. بچه‌ها بیشتر علاقه دارند مثل خودم بازی کنند. قرار بود که با بچه‌های مدرسه یک نمایش اجرا کنیم که خودم سرپرست گروه باشم، ولی متأسفانه نمایش‌نامه‌ای پیدا نکردیم و برای همین فعلاً منتفی شده است.


در بوشهر چه مشکلاتی برای بازیگرها و کار نمایشی وجود دارد؟
در بوشهر هم مثل خیلی جاهای دیگر پارتی‌بازی می‌کنند و برای تمرین سالن نمی‌دهند. دوتا پلاتوی خوب در بوشهر هست؛ پلاتوی استاد صابری و پلاتوی استاد رمضان امیری. من دارم با استاد صابری تمرین می‌کنم. یک ایران او را در سبک آیینی می‌شناسند و هنوز که هنوز است، کارش را می‌پسندند. ولی سالن گیر استاد نمی‌آید تا کارش را اجرا کند. یعنی، همه‌چیز پارتی‌بازی است. خیلی سخت است. عجیب‌وغریب است. نمی‌دانم جاهای دیگر چطوری است، ولی اینجا اگر بخواهی کار کنی، پشت‌سرت حرف می‌زنند و خرابت می‌کنند.


بهترین فیلم‌هایی که دیده‌ای، کدامند؟
فیلم خیلی می‌بینم، ولی الان یادم نمی‌آید. فیلم‌های اصغر فرهادی مثلاً «درباره‌ی الی» و «جدایی نادر از سیمین» را دوست دارم.


علیرضا، برای آینده نقشه می‌کشی؟
از دو سال پیش که در فیلم «تنهای تنهای تنها» بازی کردم، مدام دارم برای خودم نقشه می‌کشم. هفت تا پله هم برای خودم مشخص کرده‌ام و دارم یکی‌یکی از آن‌ها بالا می‌روم تا به هدفم برسم. مطمئنم - به امید خدا - موفق می‌شوم. چون دارم زحمت می‌کشم. اگر برای کاری زحمت بکشی، صددرصد موفق می‌شوی. الکی که نیست. هفت‌تا پله در زندگی‌ام دارم و هرچه‌قدر هم بالا بروم، کافی نیست. باید آن‌قدر بالا بروم تا به هفتمین پله برسم.


یک روز عادی از زندگیِ «علیرضا فرهومند» چطور می‌گذرد؟
ساعت شش صبح از خواب بیدار می‌شوم و بابام من و خواهرم را به مدرسه می‌رساند. بعد، سر کلاس هستم تا ساعت دو. تا بر‌گردم خانه و ناهار بخورم می‌شود ساعت سه و تا ساعت چهار استراحت می‌کنم و بعد هم می‌روم سر تمرین نمایش تا ساعت ده‌و‌نیم شب. این زندگی من است. دارم زحمت می‌کشم. خواب و استراحت ندارم و شب‌ها هم تا ساعت دو‌ سه در فکر هستم. می‌خواهم به‌جایی برسم که هم بتوانم به خانواده‌ام کمک کنم و هم خودم موفق شوم و به خواسته‌هایم برسم.


رابطه‌ات با کتاب خواندن چطور است؟
همیشه با خودم کتاب دارم. در مدرسه، اگر یکی دو ساعت بی‌کار باشم، کتاب می‌خوانم تا سرگرم شوم و اطلاعات و معلوماتم بالا برود تا فردا با مشکل مواجه نشوم.


چه کتاب‌هایی می‌خوانی؟
رمان و داستان. مثلاً کتاب‌های «فئودور داستایوفسکی» و یا از «محمود دولت‌آبادی» هم «جای خالی سلوچ» را خوانده‌ام.


پس یک کتاب‌خوان حرفه‌ای هستی!
تعریف از خودم نباشد، بله کتاب خیلی می‌خوانم. الان هم دارم کتابی از «علی‌اشرف درویشیان» می‌خوانم که یک نویسنده‌ی کرمانشاهی است.


درباره‌ی خواهرت گفتی... رابطه‌ات با او چطور است؟
مریم چهارده ساله است. در بچگی مثل مرغ و خروس به هم می‌پریدیم، ولی الان رابطه‌ی خوبی داریم و خیلی با هم شوخی می‌کنیم.


علیرضا، از زندگی‌ات راضی هستی؟
از زندگی.... یک سؤالی پرسیده‌اید که .... شاید سؤال ساده‌ای باشد، ولی برای من سخت است که جواب بدهم.