summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

من چه طور می توانستم بگویم که بله، من نامه های خاطره وار می نویسم، و خاطره های نامه وار- و این نامه ها کاملاً نامه نیستند، و این خاطره ها کاملاً خاطره نیستند، و نامه های من هیچ کدام کاملاً حقیقت ندارند و خاطره هایم هیچ کدام کاملاً واقعیت؟ و اصلاً مگر همه ی نامه ها یک جور خاطره نیستند، و تمام خاطره ها یک جور نامه؟ و اصلاً چه کسی می تواند بگوید حقیقت از کجا شروع می شود و کجا تمام می شود، و سهم واقعیت این وسط چیست؟

مطالعه بیشتر...

تمام کلمات بالا و نامه های قبل، همه تظاهر می کنند به این که کلمه های واقعی هستند اما نیستند. هیچ کدام نیستند. من با تمام وجود سعی می کنم ثابت کنم که هستم، که وجود دارم، اما تلاش هایم هربار نتیجه ای رقت بارتر از قبل می دهند. هرکاری می کنم، بیهوده و خالی به نظر می رسد. مثل آدمی ام که با دست و پا زدن تنها حفره ی خودم را عمیق تر می کنم، به جای این که از آن بیرون بیایم. 

مطالعه بیشتر...

 

کنکور آمد و رفت و من در حسرت آن فهرست نانوشته ام مانده ام. حالا شبیه یک اتاق خالی ام. دست دراز می کنم تا روی فکری قدیمی گوشه ی ذهنم، یا حسی قدیمی گوشه ی روحم دست بکشم ولی دستم در هوا می ماند: چیزی نیست. هیچ چیز نیست. 

مطالعه بیشتر...

دو هفته ی دیگر بیش تر نمانده و این دو هفته من یا منفجر می شوم یا ... درست فهمیدید، منفجر می شوم. می بینید؟ بک حالت بیش تر ندارد، و من درست مثل یک سرباز وظیفه شناس، خودم را برای انفجار آماده کرده ام. سنگر گرفته ام، سنگرم آن قدرها محکم و نفوذناپذیر نیست ولی سست هم نیست، نحیف هم نیست. 

مطالعه بیشتر...

و ناگهان فکر می کنم راوی بودن چه کار تنها و غم انگیزی است، تعجبی ندارد که این همه نویسنده قوانین سنتی داستان نویسی را می شکنند و راوی های پرحرف و فضولی اختراع می کنند که مدام می پرند وسط قصه، نظر می دهند، دخالت می کنند و نمی گذارند داستان به روال طبیعی خودش پیش برود. هر چه فکر می کنم، حق دارند. راوی بودن همان قدر غم انگیز است که نویسنده بودن. 

مطالعه بیشتر...

فکر می کنید چه می شد اگر ما هم روی رابطه ی میان آدم ها اسم می گذاشتیم؟ یا اصلاً چه می شد اگر می شد آن رابطه ها را دید، نخ های رنگی بی شمار و بی پایانی را که تقریباً تمام آدم های دنیا را به هم وصل کرده ... بابالنگ دراز، یک لحظه چشم های تان را ببندید و تمام این نخ های رنگی را ببینید. من چشم هایم را بسته ام، من دارم می بینم، شما چی؟ 

مطالعه بیشتر...

  شورشیان فرانسه به زندان باستیل حمله کرده اند، بیاینه ی حقوق بشر و آزادی شهروندان فرانسه تصویب شده و لویی شانزدهم بالاخره سلطنت مشروطه را پذیرفته است. اما فکر می کنید قضیه به همین جا ختم می شود؟ نه خیر، ژاکوبین ها و انقلابیون افراطی لویی شانزدهم را عزل می کنند و دستگیر، و اعدام ها آغاز می شود.

مطالعه بیشتر...