summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

بابالنگ دراز عزیز

این یکی نامه ای کوتاه خواهد بود. قول می دهم.

کلاس بعد از ظهر به دلیل بیماری خانم استاد کنسل شده و من دارم فکر می کنم "هورا" گفتن برای خاطر بیماری یک انسان، چقدر غیر انسانی است؟ امتحان فردا هم، به دلایلی مبهم و نامعلوم، عقب افتاده و این یعنی انبوهی از ساعت های خالی که مغز و دلم از فکرشان به ورجه وورجه می افتند. باید فکر کنم، تمام انتخاب های ممکن را بنویسم، اولویت بندی کنم، عواقب را یاد خودم بیاورم، فایده ها و ضررهای هر انتخاب را یادداشت کنم. بشمارم. جمع بزنم. تفریق کنم.  

فکر کنم.

تبریک می گویم بابا، این آخرین و به روز ترین نسخه ی خیالی دختر خیالی شما بود.

و اما نسخه ی حقیقی: موهای آشفته، عینک لک گرفته، دراز کشیده روی تخت با دوتا پتو (چون حوصله ندارد شوفاژها را روشن کند)، یک دست داخل پاکت پاره ی پاپ کورن، یک دست روی لپ تاپ در جستجوی فیلمی هزار و یک بار دیده نشده، یک دست روی کتابِ دزدیِ Fangirl (چی شد؟ تا حالا متوجه نشده بودید دختر کوچولوی شما یک هیولای سه دست است؟) خمیازه. خمیازه.

بابالنگ دراز، همین الان که دارم این کلمات را یادداشت می کنم، سرم کج می شود. موجی از خمیازه از شش هایم بالا می آید، به حلق ام می رسد و در هوای اطراف پراکنده می شود. به ساعت نگاه می کنم، پنج دقیقه مانده به دوازده. دانشمندان می گویند خواب مهم است. مهم ترین انتخاب برای وقت های خالی، مهم ترین فعالیت بدن ...

شب ... نه ... ظهرتان ... بخیر...

پی نوشت احتمالاً شماره ی یک: بابالنگ دراز! واقعاً فکر کردید دختر شوالیه ی شما، با تمام انتخاب های ممکن، با تمام ورجه وورجه ی دلش، می گیرد و می خوابد؟

پنج دقیقه از نوشتن کلمه های بالا نگذشته بود که از جا پریدم، با شمشیر آخته، زره پوش و سوار بر اسب چابکم رفتم سراغ ِ ... ظرف ها.

بله، ظرف شویی. چه شد؟ انتظار یک داستان با شکوه، با اسانس اژدها و سرهای بریده ی وسط میدان را داشتید؟ اشتباه کردید باباجان، اشتباه. من یک دختر قرن بیست و یکمی ام. همین که وقت اضافی پیدا کردم، ظرف می شویم.

ظرف های دو هفته که بوی هولناک مرغ مانده و ماهی مرده می دهد.

ولی باید اعتراف کرد که ظرف شستن را دوست دارم. می توانید این جور تفسیرش کنید که تماس با آب، احساس تماس با نیرویی برتر رادر من ایجاد می کند. نیرویی جاودانی که سرزندگی را در رگ هایم جاری می کند و ایده های جدید را در شیارهای مغزم. البته دانه های برنج هم هستند، و پوست گوجه، و روده ی مرغ.

الان بدنم درد می کند. اسب چابکم گوشه ی اتاق جمع شده و خروپف اش رفته هوا ... من هم می روم بخوابم، یا کتاب بخوانم، یا درس.

امضا،

شوالیه ی کوچک شما

همچنان در جستجوی جام مقدس (در میان ظرف های کثیف دو هفته و نیم پیش)