summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

بابالنگ دراز عزیز،

تمام امروز خوشبختی لذیذی، به جای خون، در رگ هایم جاری بود.

 و اگر از ماهیت خوشبختی می خواهید بدانید، باید بگویم بسیار خطرناک است و توانایی نابود کردن خودش را دارد. ممکن است آدم را آن قدر در خودش غرق کند که زندگی کردن شبیه واقعه ای دور و نه چندان لازم به نظر برسد. اما از آن جا که خوشبختی، از زندگی ناشی می شود، عدم زندگی برابر می شود با عدم خوشبختی. این گونه است که خوشبختی خودش را از بین می برد.

می خواهید امروز را برای تان تعریف کنم؟ از آخر شروع کنم یا از اول؟ می خواهید یکی از آخر بگویم و یکی از اول. نه، صبر کنید، از آخر می گویم.

چند دقیقه پیش، چهار زانو وسط اتاق نشسته بودم و لاک می زدم. یک لاک صورتی روشن که خواهرم خریده – کف اتاق خنک و لیز بود چون هنوز این سمت اتاقم فرش ندارد. یک فرش کوچک داشتم که آن طرف انداخته ام. آن طرف یعنی سمت راست تخت، یعنی جارختی و یک قفسه ی کتاب بزرگ، سفید و خیالی. این طرف اتاق یعنی سمت چپ تخت. یعنی میز تحریر و میز کامپیوتر، که یک میز نقلی کوچک و مشکی است و سال پیش، در یک پاساژ بزرگ، میان میزهای بزرگ و پرهیبت پیدایش کردیم- آن قدر کوچک و بی دفاع بود که می خواستیم همان جا کشان کشان بیاوریم ش خانه، اما آقای فروشنده گفت برای مان ماشین می فرستد. میز تحریرم را بیش تر دوست دارم: قهوه ای سیر است، پر از باب اسفنجی هایی که از کاغذ کادوهای مختلف بریده و چسبانده ام (هنوز هم در بزرگ شدن من شک دارید؟) و هر وقت نگاه شان می کنم یادم می افتد زندگی هم گاهی ارزش دویدن و عروس دریایی گرفتن دارد.

بیش تر وقت ها اما، یادم می رود.

امروز صبح تا جای ممکن در رختخواب ماندم، برای من که دو سال تمام است هر روز ساعت پنج و نیم صبح پرنده ای از پیشانی ام می زند بیرون، شروع می کند جیک جیک کردن و اعلام بیداری می دهد، برای خودش رکودی محسوب می شد: ساعت نه و ده دقیقه بود که تازه چشم هایم را باز کردم و فکر کردم می شود بقیه ی عمر را به حالت افقی گذراند یا نه.

صبح ها در هر کدام از دوره های زندگی من معنایی داشته اند: دو سال پیش، به معنای چراغ کوچک آبی رنگ کامپیوتر در تاریکی، بلعیدن ویدئوهای یوتیوب یکی پس از دیگری و شنیدن غرغرهای خواهرم بودند. یک سال پیش به معنای درد معده، چراغ آبی کامپیوتر، باز کردن فایل ورد، ترجمه ی صبح گاهی و - حدس بزنید چی؟ بعله - غرغرهای خواهرم بودند.

امسال که نه، یکی دوهفته ای است که صبح ها، چراغ آبی کوچک گوشه ی کامپیوتر اند، باز کردن دیکشنری لانگمن و شنیدن صدای کلمه های جدیدی که قرار است یاد بگیرم. کلمه ها بهترین قسمت هر روز زندگی من اند. برای منی که همیشه حس می کنم آلیس ام و در یک اتاق بزرگ و گرد گیر افتاده ام، هر کلمه مثل یک کلوچه ی شیرین است که روی آن نوشته: مرا بخور. برخلاف آلیس، این کلوچه ها مرا نه بلندتر می کنند و نه کوتاه تر – هرچند اتفاق اول مادرم را خوشبخت می کرد - بلکه هر کدام شان یکی از درهای کوچک اطراف اتاق را باز می کنند. هر در آن قدر کوچک است که باید دراز بکشم روی زمین و با یک چشم به بیرون خیره شوم: دنیای بیرون از اتاق را می بینم، صدای پرنده ها را می شنوم و بوی گل ها، هر چند دور، به مشامم می رسد. هر در جدید، زاویه ی جدیدی است برای دیدن دنیایی که دور از دسترس من است ... نه، چندان هم دور نیست، تمام اطراف مرا گرفته، من فقط باید یاد بگیرم چطور تماشایش کنم، چطور بخشی از آن باشم.

اگر بقیه ی روز هم به همین روال پیش می رفت، زندگی مرا می توانستند تبدیل کنند به یکی از آن فیلم های هالیوودی که نقش اول شان ناگهان تصمیم می گیرد کاری کند، و راه رسیدن به هدفش به طرز معجزه آسایی خلوت و هموار است، یک آهنگ هیجان انگیز هم ضمیمه اش دارد، همه چیز روی دور تند است و با گذشتن از هر مانع، انبوهی از آدم ها برای نقش اول قصه سوت و دست و هورا می کشند.

همیشه فکر می کنم این قسمت فیلم ها را می گذارند روی دور تند، تا کندی دردناک آن را پنهان کنند. کندی دردناک واقعیت را.

همه می گویند باید دوید، حتی خودم، چند خط بالاتر نوشته بودم زندگی ارزش دویدن را دارد، ولی بابالنگ دراز عزیز من، حقیقت این است که، نباید دوید. باید قدم برداشت، و به برداشتن هر قدم فکر کرد، و نگاه کرد، و باز هم بیش تر فکر کرد. و هر قدم، شاید از نگاه دیگری زمانی کوتاه طول بکشد، برای خود قدم بردارنده، هر قدم یک سال است، یک عمر است. هر قدم مقادیر زیادی نیروی درونی می طلبد. هر قدم دردناک است.

دردناک و - گمانم، حداقل آخرِ کار - شیرین.  

صبر کنید ببینم، من به شما، شاید به خودم، قول داده بود بیش تر از اتفاق های واقعی زندگی بنویسم و کم تر از فکرهای ناهنجار خودم. ولی حقیقت را بخواهید بدانید، امروز میان فکرهایم گذشت، نه آدمی بود و نه اتفاقی.

قول می دهم به زودی بیش تر از اتفاق های واقعی زندگی بنویسم، اصلاً فکری دارم که خودم را تبدیل کنم به نقش اول یک فیلم نه چندان هالیوودی و از راهی که هر روز، قدم به قدم، در آن پیش می روم برای تان بنویسم. یادتان باشد که، نه دور تندی در کار خواهد بود و نه  آهنگ انگیزه بخشی. سعی می کنم تا جای ممکن به کندی دردناک واقعیت پایدار باشم و خمیازه تان را درآورم!

اما شما آن قدر مؤدبید که خمیازه تان را پنهان کنید، نه؟ من هم هر قدم را می نویسم، هر درد را توصیف می کنم و هر خوشی را، حالا چه واقعی باشد و چه خیالی.

 

پی نوشت: همین الان نامه را خواندم و دیدم یک اتفاق از آخر نوشته ام و یکی از اول، در صورتی که قرار بود از آخر شروع کنم. اما من عادت به خط زدن جمله هایم ندارم، می گویند شکسپیر هم همین طور بوده. پس جناب بابالنگ دراز، همین است که هست! اگر شکیپیر را درک کردید، مرا هم درک خواهید کرد.

 

امضا،

دختر شما که نه می توانست از مضحکه کردن فیلم های هالیوودی دست بکشد،

نه از دیدن شان.