summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

   

یکشنبه، بیست و نه مرداد 1393

بابالنگ دراز عزیز،

  

چند روز از آخرین نامه ی من گذشته؟ دقیقاً هجده روز.

من از آن وقت چه قدر بزرگ تر شده ام؟ کمی بیش تر از هجده روز، کمی هم کم تر.

از آن روز چه اتفاق های ناگواری افتاده؟

شورشیان فرانسه به زندان باستیل حمله کرده اند، بیاینه ی حقوق بشر و آزادی شهروندان فرانسه تصویب شده و لویی شانزدهم بالاخره سلطنت مشروطه را پذیرفته است. اما فکر می کنید قضیه به همین جا ختم می شود؟ نه خیر، ژاکوبین ها و انقلابیون افراطی لویی شانزدهم را عزل می کنند و دستگیر، و اعدام ها آغاز می شود. اول لویی را می کشند و بعد همسرش، ماری آنتونت را. دوران حکومت وحشت فرانسه با رهبری "ماکسیمیلان روبسپیر" خوفناک آغاز می شود. حکومت او ده ماه طول می کشد و او هم، به رسم تمام قربانیانش، اعدام می شود. اما فکر می کنید با اعدام روبسپیر و پایان حکومت وحشت، قضیه ختم به خیر می شود؟ نه خیر، بابای عزیز، شما چه قدر ساده لوحید! کمی بعد ناپلئون از راه می رسد، نیمی از جهان را در مشتش می گیرد، خودش را امپراطور فرانسه می خواند و همسرش، ژوزفین، را امپراطریس.

درست آن طرف کانال مانش، در انگلستان، "جنگ رساله ها" در جریان است آخر انگلیسی ها آدم های خیلی تر و تمیزی اند و به خون و خونریزی اعتقادی ندارند، حتی باشکوه ترین انقلاب شان به انقلاب بدون خون مشهور است. برای همین با قلم های شان می جنگند و این طرف یک نفر در دفاع از آزادی و انقلاب شکوهمند فرانسه می نویسد، آن طرف، یک نفر دیگر، یک آقای "ادموند برک" نامی، شورشیان را "جمعیت خوک صفت" می خواند و از رفتار خوک منشانه ی شان با شاه و ملکه ی فرانسه داد سخن در می دهد.  

و این گونه است که یکی از هیجان انگیزترین اتفاقات تاریخ جهان، یعنی انقلاب کبیر فرانسه، باعث به وجود آمدن یکی از هیجان انگیزترین اتفاقات تاریخ ادبیات، یعنی دوره ی رمانتیک های اروپا می شود.

بابای عزیز، می بینید که یکی از هیجان انگیزترین هجده روزهای زندگی ام را گذرانده ام حتی اگر در ظاهر این طور به نظر نرسد. شما رمانتیک ها را دوست دارید؟ شاعر مورد علاقه تان کدام است؟ مطالعه ی من بر این گونه موجودات غریب و عمدتاً متناقض هم چنان ادامه دارد، ولی تا به حال ویلیام بلیک را، برخلاف چیزی که فکر می کردم، جذاب تر از همه یافته ام. او صاحب قدرت تخیلی است نامعمول و وسیع و پرانرژی. نسخه ی او از هبوط انسان را خیلی دوست دارم – حتی از میلتون و فیلیپ پولمن هم بیش تر. وردزورث، باز هم برخلاف تصورم، از همه خسته کننده تر است. نامه ی جودی را یادتان هست؟ در یکی از نامه هایش به شما نوشته بود که دارند در کلاس قطعه ی کلیسای تینترن را می خوانند و گفته بود قطعه ای بدیع و زیباست. من این شعر را خودم خوانده ام و چیز بدیع و زیبایی در آن ندیدم. البته فکر نکنید تمام تلاشم را نکردم، نه خیر، جناب بابالنگ دراز، شما هنوز مرا دست کم گرفته اید. من تک تک کلمه های این شعر نستاً طولانی را بررسی کردم، و نه تنها معناهای اصلی شان، بلکه حتی معناهای ضمنی شان را هم پیدا کردم و کنار هم گذاشتم تا چیزی زیر دستم جا نماند و بفهمم چرا این شعر این همه شهرت دارد.

اگر فکر کردید فهمیدم، سخت در اشتباهید. 

قرار است یکی از شعرهای آن مرد دیوانه، رفیق شفیق وردزورث، یعنی کولریج را هم بخوانم و فکر می کنم شعرهای او ملال شعرهای وردزورث را نداشته باشند. بابالنگ دراز! فکر می کنم شما آن قدر هم که من فکر می کنم، مشتاق شنیدن حرف های من نباشید. اما اگر بدانید راه خود تحصیلی، یا خود آموزی، یا هرچه که اسمش هست، چه راه تنهایی است! در ضمن، مشقت بار و طاقت فرسا هم هست. وقتی چیزی را متوجه نمی شوم، سرم را فرو می کنم توی بالشت. کسی را ندارم از او سوال بپرسم، یا حتی با او حرف بزنم، از آن مکالمات عمیقی که فقط در کتاب ها اتفاق می افتد و شاید در زندگی واقعی هم باشد، ولی من که ندیده ام. سر کلاس ها ترسم ریخته بود و عادت کرده بودم دستم مثل یکی از شاخه های تازه درآمده ی درختان در هوا باشد، و هر سوالی داشتم می پرسیدم، دیگر برایم اهمیتی نداشت دیگران چه فکری می کنند، یا استادها چه فکری می کنند – فقط می خواستم جوابم را بگیرم. بیش تر وقت ها، البته، نمی گرفتم اما توضیحات اضافه همیشه راه های جدیدی را در ذهنم روشن می کرد. اما حالا احساس می کنم یک مکالمه ی یک طرفه بین من و دنیا در جریان است و من باید با دهان بسته گوش بدهم، سر تکان بدهم یا اخم کنم. تصویر رمانتیک ام (رمانتیک! حالا می بینم که هر چیز رمانتیکی در پایان ش شکست دارد و ناامیدی) از انسان های خودساخته و خودآموخته از هم پاشیده است: بنجامین فرانکلین، جرج برناردشاو، ابراهام لینکن، امیر کبیر. چطور این راه طولانی را با بار بزرگی بر دوش و بار سنگینی در قلب رفتند؟ سوال هایم را از شما می پرسم، هرچند جواب نمی دهید. حرف هایم را با شما می گویم، چون اگر نگویم منفجر خواهم شد.

تنهایم.

نه، تنها نیستم، با ویلیام بلیک دوست شده ام هرچند بیش تر وقت ها چیزی نمی گوید، سرش خم شده روی کارش و با دقت کمات و تصویرهای خیره کننده ی شعرهایش را حکاکی می کند. وردزورت مرا با خواهرش دوروتی اشتباه گرفته و مدام با شور و هیجان از دوستی با طبیعت و آن نیروی عظیم جاری در آن برایم می گوید. در واقع او را، به عنوان یک برادر بزرگ و تا حدی خل، بسیار دوست دارم. کولریج هم آن گوشه نشسته و برای خودش تریاک می کشد. کسی را که بیشتر از همه دوست دارم، مری ولستونکرفت است، مادر مری شلی. او مدام از من می پرسد فرانکشتاین را خوانده ام؟ نظرم در مورد قدرت قلم دخترش چیست؟ من می گویم قدرت قلم خودش را دوست دارم اما از دخترش چیزی نمی دانم. مری ولستونکرفت برایم از حقوق زنان حرف می زند، من بیش تر حرف هایش را نمی فهمم اما برای این که بیش تر از این ناراحتش نکنم، فقط سر تکان می دهم. مطمئنم یک روز خواهم فهمید.

مثل چیزهای دیگر، مثل خیلی چیزها که نمی فهمم. 

گفته بودم از کندی دردناک واقعیت برای تان می نویسم؟ فکر کنم نوشتم. شما خمیازه کشیدید؟ واقعاً که زشت است. شاید نکشیدید؟ شاید دست روی چانه و سر رو به جلو، با چشم هایی که برق می زد، به حرف های من گوش دادید؟ شما چه بابالنگ دراز مهربانی هستید! بیش تر برای تان خواهم نوشت.

 

 

 

امضا،

 

دختر شما، در یک عصر یکشنبه ی دل گرفته.

امیدوارم شما در نیویورک عصربانشاطی داشته باشید-

 و دخترتان را در هیاهوی انقلاب فرانسه از یاد نبرید.