summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

چهارشنبه، بیست و سه مرداد 1393

ساعت 00:26

 

بابالنگ دراز جان،

الان شب است. یعنی خیلی شب است. یعنی نیمه شب است. من الان سرم را ویکس مالیده ام و دستمال بسته ام و یک دانه قرص استامینوفن کدئین در معده ام بالا و پایین می شود. قرص تاثیر معکوس دارد: چهار ساعت است که خوابم نمی برد. سردردم هم تغییری که نکرده هیچ، هرازچندگاهی یک بار دماغم را بالا می کشم و از شما چه پنهان، سر آستینم را مثل پسربچه های چموش می کشم روی دماغم. اما نگران نباشید، این لباسی که پوشیدم مخصوص روزهای مریضی است و احتمالاً تا به حال به آب بینی و بوی استفراغ عادت کرده ... حال تان به هم خورد؟ من چه کار کنم، کسی که مجبورتان نکرده بود بابالنگ دراز من باشید!

امروز عصر از سردرد چشم هایم جایی را نمی دیدند، برای همین شال و کلاه کردم و تلوتلوخوران رفتم داروخانه – داروخانه درست طبقه ی پایین خانه ی ماست، که از شانس من، در واقع شانس شماست، چون اگر این طور نبود و مثلاً من مجبور می شدم از خیابان رد شوم، حالا به جای من کس دیگری داشت برای تان نامه می نوشت، یک نامه ی سرد و هولناک با مضمون خبر فوت ناگهانی دخترک شما. آن وقت شما نامه را می خواندید و از بس که پیرید، بلافاصله قلب تان می گرفت و درجا می مردید. درست حدس زدم؟

غم انگیز نبود؟ همه چیز ناگهان از هم می پاشید: دیگر نه بابالنگ درازی بود و نه دختری که برایش نامه بنویسد. در ضمن، حواس تان باشد که لازم نبود دوتای مان به مرگ ناگهانی بمیریم که همه چیز از همه بپاشد؛ مرگ یک نفر کافی است. می پرسید چه طور؟ جناب بابالنگ دراز، اگر تا به حال متوجه نشده اید، باید به عرض تان برسانم که لابد حسابی پیر و خرفت شده اید، اما نگران نباشید. من همه چیز را برای تان توضیح می دهم: شما بابالنگ دراز هستید، چون دختری دارید آن طرف اقیانوس ها که برای تان نامه می نویسد. اگر آن دختر نبود یا نامه ای نمی نوشت، شما هرگز بابالنگ دراز نبودید. شاید "آن پیرمرد عجیب و غریب قد بلندِ دماغ درازِ کچل" بودید، شاید آن "مرد کج خلق تنهای بدعنق طبقه ی بالا" بودید، شاید "آن مردک پولدار همسایه بغلی" بودید، ولی هرگز بابالنگ دراز عزیز هیچ کس نبودید. از آن طرف هم، من نبودم. من دختر نامه نویس شما، یا دختر نامه نویس هیچ کس نبودم. شاید آن "دختره ی فسقلیِ عینکیِ رو اعصاب" بودم، شاید "مزاحم سمج کتابدارهای بدعنق" بودم، شاید "همان دختره که هیچ وقت بند کفش هایش را نمی بندد" بودم، ولی دختر شما نبودم و برای هیچ کس نامه نمی نوشتم.

می بینید؟ این رابطه ی ماست که نقش اصلی را ایفا می کند، نه خودِ ما. تا وقتی این رابطه به وجود نیامده بود، هر دوی ما آدم های دیگری بودیم. این رابطه ی ما، رابطه ی بابالنگ دراز/دختر نامه نویس ما، بود که به ما، به هر دوی ما، هویت بخشید.

زیبا نیست؟ به نظر من که زیباست. فکرش را که بکنید، این ارجحیت رابطه بر آدم های آن رابطه را خیلی جاهای دیگر، در سطح های خیلی وسیع تر هم می شود دید. فقط باید چشم های مان را باز کنیم. یادم نیست کدام یک از کتاب های کریستین بوبن بود که شخصیت اصلی کتاب، روی رابطه ی میان مادری و دخترش اسم گذاشته بود و در واقع اسم هیچ کدام شان را نمی دانست. فکر می کنید چه می شد اگر ما هم روی رابطه ی میان آدم ها اسم می گذاشتیم؟ یا اصلاً چه می شد اگر می شد آن رابطه ها را دید، نخ های رنگی بی شمار و بی پایانی را که تقریباً تمام آدم های دنیا را به هم وصل کرده ... بابالنگ دراز، یک لحظه چشم های تان را ببندید و تمام این نخ های رنگی را ببینید. من چشم هایم را بسته ام، من دارم می بینم، شما چی؟ کره ی زمین شبیه یک کلاف سردرگم شده، هچ نمی شود دید نخ ها از کجا می آیند و به کجا می روند. اما آن ها وجود دارند، آن جا هستند. چه آن ها را ببینیم، چه نبینیم، چه وجودشان را انکار کنیم، چه نکنیم، چه روی شان اسم بگذاریم، چه نگذاریم.

بابالنگ دراز، چه اتفاق عجیبی! درست بند اول این نامه نوشته بودم که کسی مجبورتان نکرده بود بابالنگ دراز من باشید ... و حالا دارم فکر می کنم، کسی مجبورتان نکرده بود، اما "چیزی" کرده بود: رابطه. رابطه ها ما را مجبور می کنند هویت جدیدمان را قبول کنیم. نمی کنند؟ اما این یک جور جبر اختیاری است، این طور فکر نمی کنید؟ "جبر اختیاری"، این کلمه را همین الان از خودم ساختم، اما فکر می کنم وجود داشته باشد.

بابالنگ دراز، من این نامه را شروع کرده بودم چون خوابم نمی برد، چون سرم درد می کرد و گلویم می خارید و می خواستم کمی غر بزنم ... اما حالا احساس می کنم شمعی در قلبم روشن شده است. می توانم نخی را که از سر انگشت های من به دست های شما می رسد احساس کنم، شما هم می توانید؟ می توانم هزاران نخ نامرئی را که از من خارج شده و به انسان های دیگر، انسان هایی در سرتاسر این جهان می رسد، احساس کنم. انگشت هایم را از روی کاغذ می برمی دارم و در هوا می کشم، همان جایی که هرکدام از نخ ها باید باشند، و مایع گرمی در رگ هایم جاری می شود. تمام این نخ های به ظاهر ناپیدا هستند که هویت ما را می سازند، آن چیزی را که هستیم.

آخر می بینید، نصفه شبی، از دست شما، یا از دست همان نخ نامرئی میان من و شما، به چه هذیان گویی های فلسفه بافانه ای افتادم؟ اما نگران نباشید، قرص ها به زودی اثر می کنند و من می خوابم و خواب مثل رودخانه ی آرامی تمام فکرها را می شوید و با خود می برد.

 

امضا،

دخترک فیلسوف و دماغ آویزان شما

امیدوارم امشب خواب هزاران نخ رنگی رقصان را ببینید.