summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

پنج شنبه، 10 مهر 1393

 

بابالنگ دراز عزیز،

اگر فکر می کنید حال من خوب است سخت در اشتباهید.

حال من بد است، بد است، بد.

از این بدتر نمی شود. صبر کنید، چرا می شود، اما نمی خواهم بهش فکر کنم. دو روز تمام است دارم به خاطر اتفاقی گریه می کنم که مطمئنم اگر برای تان تعریف کنم، آن قدر می خندید که نفس تان می گیرد، شما هم آن قدر پیرید که لابد بلافاصله قلب تان می ایستد و می میرید. پس می بینید که اگر نمی گویم چه شده، به خاطر سلامت خودتان است.

در ضمن اگر دارید فکر می کنید که مرا از دانشگاه بیرون بیاورید و بفرستیدم پاریس، بعد نیویورک، بعد آفریقا، بعد جنگل های وحشی استرالیا، بعد کابل و بعد یونان، باید بگویم که جناب بابالنگ دراز، نقشه ی بی نقصی است. تبریک می گویم که این قدر ایده های بکر به سرتان می زند. فقط می شود لطفاً قسمت اول نقشه را، که همانا بیرون آوردن من از چنگال های بی رحم و بی روح هیولای هزار سرِ دانشگاه است، هرچه سریع تر به مرحله ی اجرا درآورید؟ مطمئنم می توانید این کار را بکنید، شما هم نفود دارید و هم پول. غیر از این ها اصلاً مگر چیزی هم لازم است؟ اگر کاری نکنید، خودم دست به کار می شوم و شما هم دیگر نخواهید دانست باید کجای این کره ی عظیم خاکی دنبال نقطه ی کوچکی که من هستم، بگردید. در ضمن فکر نکنید که بعد از فرار هم برای تان نامه بنویسم، شاید حالا کارت پستال های کوچک و بی نام و نشانی بفرستم که تا شما بخواهید ردم را بگیرید، من در رفته باشم.

صبح های من از اتوبوس شروع می شوند و عصرهای من با اتوبوس تمام می شوند. اتوبوس نقش بسیار بزرگی در زندگی من دارد و کارم به جایی رسیده که همه چیز را به اتوبوس تشبیه می کنم، و در اتوبوس که هستم، آن قدر احساس بیچارگی دارم که همه چیز در ذهنم تبدیل به استعاره ای از یک چیز دیگر می شود. می خواهید بدانید چطور؟ مثلاً در طول روز، در دانشگاه که هستم، مدام حس می کنم هنوز توی اتوبوس ام- این بار، البته، یک اتوبوس استعاری. هر مطلب جدیدی که یاد می گیرم، یک ایستگاه جدید است که اتوبوس نرم در آن می ایستد، قسمت های خالی و اشتباه مغزم بیرون می روند و مطالب مفید می پرند بالا. این البته یک تشبیه ایده آل است و دور از حقیقت، چون امسال، که سال آخر است، به ندرت چیز جدیدی یاد می گیرم، برای همین اتوبوس سواری استعاری تبدیل به شکنجه ی هولناکی می شود، یعنی درست مثل اتوبوس سواری واقعی. اتوبوس دانشگاه همیشه در ترافیک است، کند حرکت می کند، آن قدر کند که چند بار وسط کلاس، ببخشید وسط اتوبوس، فکر فرار از پنجره به سرم می زند. هیچ ایستگاهی در کار نیست و آدم های مغزم در هم می لولند و هیچ چیز اضافه و کم نمی شود، همه چیز همان طور که هست، آشفته و آزاردهنده، باقی می ماند. ایستگاهی هم اگر در کار باشد، اتوبوس مغزم مثل اتوبوس های شهر آن قدر ناشیانه ترمز می گیرد که همه روی هم افتند و ناسزا می گویند و دست و پای شان می شکند.          

از آن طرف، صبح ها و عصرها، در اتوبوس که هستم، مغزم جاهای دورتری می رود. حرف های آدم ها را می شنوم، و چهره های درهم رفته شان را می بینم، و خوب گوش می دهم، و خوب نگاه می کنم، و ناگهان تمام آدم ها و شکل ها و رنگ ها تبدیل به کلمه می شوند و من محو می شوم، محو و ناپیدا، من تبدیل می شوم به راوی. راوی کلمه هایی که تا چند لحظه پیش انسان های واقعی بودند، حرف های واقعی بودند، لباس ها و چهره ها و اخم های واقعی بودند، اما حالا دیگر نیستند. چشم هایم را می بندم و فکر می کنم من راوی ام، راوی یک داستان، و این ها را همه من دارم روایت می کنم. من انسان نیستم، چهره ندارم، قصه ندارم، تنها کارم این است که قصه های دیگران را روایت کنم. سر و صداهای اتوبوس که به ذهن من می رسیدند، حالا انگار دارند از ذهن من خارج می شوند ... و ناگهان فکر می کنم راوی بودن چه کار تنها و غم انگیزی است، تعجبی ندارد که این همه نویسنده قوانین سنتی داستان نویسی را می شکنند و راوی های پرحرف و فضولی اختراع می کنند که مدام می پرند وسط قصه، نظر می دهند، دخالت می کنند و نمی گذارند داستان به روال طبیعی خودش پیش برود. هر چه فکر می کنم، حق دارند. راوی بودن همان قدر غم انگیز است که نویسنده بودن.

و اگر نویسنده بودن این قدر غم انگیز است، چرا از دور، این همه شیرین و دست نیافتنی به نظر می رسد؟ چرا شما از جودی خواستید هر ماه برای تان نامه بنویسد که نویسنده ی بهتری شود، چرا من نامه های تحمیلی ام را برای شما می فرستم تا شاید روزی نویسنده ی بهتری شوم، چرا؟

 اما بابالنگ دراز، اگر فکر می کنید نویسنده بودن غم انگیز است، مترجم بودن از آن هم بدتر است، حداقل برای من. بعد از این همه سال، که یعنی مثلاً سه سال - شاید برای شما که حدوداً صد و هشتاد و هفت سال دارید به نظر زیاد نرسد، ولی برای من هست -  هنوز هم وقت ترجمه کردن احساس آزاردهنده و سمجی به سراغم می آید که این کاری که دارم می کنم، کار بی مایه و دست دومی است. واقعی نیست، حقیقت ندارد. احساسی که می گوید وقت ترجمه کردن، من یک انسان واقعی نیستم، من یک سایه ام، سایه ی یک نفر دیگر. فکر می کنید این احساس من کاملاً شخصی است، یا آدم های دیگری هم دچارش شده اند؟ ریشه هایش چی، فکر می کنید شخصی و درونی اند، یا تاریخی و اجتماعی؟ من یکی که تا مدت ها فکر می کردم کاملاً شخصی است، اما چند وقت پیش در یکی از درس های مان – همان که یک بار برای تان گفته بودم، سیری در تاریخ ادبیات انگلیسی – چیزی خواندم که نظرم را عوض کرد. آن طور که فهمیدم، در دوره رنساس اروپا، یا در واقع انگلیس، مفهوم ترجمه کاملاً با مفهومی که ما در قرن بیست و یکم از ترجمه در ذهن مان داریم، تفاوت داشته: شاعران و نویسندگان رنسانس، در وهله ی اول، مترجم بوده اند و بعد نویسنده، و بیش تر هم شغل اصلی شان را مترجمی می دانسته اند تا نویسندگی. دلیلش احتمالاً این بوده که ترجمه برای شان دو کار بزرگ می کرده، یکی محلی بوده برای هنر نمایی و به نمایش گذاشتن مهارت های زبانی و ادبی شان، یکی دیگر این که برای شان رسانه ای بوده تا احساسات و فکرهای خودشان را با واسطه و از زبان یکی دیگر بیان کنند. ترجمه ی غزل های ایتالیایی باعث رشد فوق العاده ی زبان و ادبیات انگلیسی می شوند، هم از نظر ساختارهای جدید شعری، هم از نظر محتوایی. در واقعیت، ترجمه ادبیات کشورهای دیگر که بوده که ساقه ی پیش از این کم جان ادبیات انگلیسی را آب می دهد و بزرگ می کند. فکر نمی کنید این ایده ی فوق العاده ای است؟ آدم هایی که ترجمه را دست کم می گیرند، یا آدم هایی که خودشان را به خاطر ترجمه کردن دست کم می گیرند، باید این را هم بدانند. البته من قبل از این که دیگران را به دانستن تشویق کنم، باید خودم را به دانستن تشویق کنم، یا شاید هم آن احساس موذی را که می گوید ترجمه کردن کار دست دومی است. حداقل حالا می دانم که این طور نیست.

می بینید، بابا، درس خواندن چندان هم کار بیهوده ای نیست. درس خواندن چیزهای جدیدی به آدم یاد می دهد، چیزهای باارزش. درس خواندن البته کاملاً با دانشگاه رفتن فرق می کند و من هنوز نسبت به تصمیم خودم درباره ی رهایی از چنگال های کثیف و متعفن دانشگاه، کاملاً پابرجا و مصمم ام. حتی اگر شما مصمم نباشید.

 

امضا،

دختر کوچک و عاصی و غمگین شما،

تقریباً این شکلی:

 

که همان قدر درس خواندن را دوست دارد که نوشتن را که ترجمه کردن را که روایت کردن را،

که دانشگاه نرفتن را.