summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

سوم بهمن 1393

 

بابالنگ دراز عزیز،

دو هفته ی دیگر بیش تر نمانده و این دو هفته من یا منفجر می شوم یا ... درست فهمیدید، منفجر می شوم. می بینید؟ بک حالت بیش تر ندارد، و من درست مثل یک سرباز وظیفه شناس، خودم را برای انفجار آماده کرده ام. سنگر گرفته ام، سنگرم آن قدرها محکم و نفوذناپذیر نیست ولی سست هم نیست، نحیف هم نیست. کوله پشتی ام ... اه، مهم نیست. ولش کنید. دیگر حوصله ی نوشتن تشبیه های هومری و دور و دراز را ندارم. باید پیر شده باشم. باید حسابی پیر شده باشم.

بابالنگ دراز، بعضی روزها فکر می کنم احمقانه است که تمام آینده ی من به دو سه ساعتی بستگی دارد که قرار است روی آن صندلی ناآشنای دور بنشینم و به جریان بی رحم کلمه ها روی کاغذ خیره شوم. گاهی فکر می کنم اصلاً غیر از این هم راهی هست؟ اگر تمام راه ها برای آدم باز بودند، اگر آدم می توانست هر راهی را که دلش کشید انتخاب کند و شاد و خندان آن را طی کند، هر وقت هم دلش خواست برگردد و راه جدیدی را انتخاب کند، آن وقت زندگی چه مزه ای داشت؟  

(شاید هم داشت. کسی چه می داند. ما فقط می توانیم فرضیه بسازیم و حدس بزنیم، حتی آزمایش های فرضی انجام می دهیم و بعد هم نتیجه های فرضی می گیریم. خدا می داند بیرون این کلاه شعبده بازی چه خبر است.)

بگذریم، بابالنگ دراز، یادتان است گفته بودم باید خودم را تبدیل به یکی از قهرمان های نمایشنامه های هالیوودی کنم و یک آهنگ هیجان انگیز هم ضمیمه اش؟ همین کار را کردم. نمایشنامه ام رو به پایان است و من تصمیم دارم به محض افتادن ها پرده ها، نمایشنامه را سر صحنه بسوزانم. می پرسید چرا؟ می پرسید کجا؟ می پرسید اصلاً چرا برای شما ننوشتم؟ آرام، آرام، بابالنگ دراز، این همه سوال برای قلب تان خوب نیست. بگذارید از اول تعریف کنم چه شد: بعد از اسباب کشی بود، تازه به خانه ی جدیدمان آمده بودیم که دقترچه خاطرات چهارده سالگی ام را پیدا کردم. خواهرم البته زودتر از من پیدایش کرده بود و تمام آن را خوانده بود، و انگار همین به اندازه ی کافی مایه ی شرم نباشد، من تصمیم گرفتم خاطراتم را ادامه دهم و اول از همه یک نامه ی بلند برای خود چهارده ساله ام نوشتم – کمی دلداری اش دادم که خیلی چیزها درست می شوند، کمی دعوایش کردم که چرا این قدر متظاهرانه و سطحی می نویسد، کمی ناز و نوازشش کردم که کم تر غصه بخورد و بیش تر خودش را دوست داشته باشد، کمی هم زدم توی سرش که زودتر بزرگ بشود. برایش از آینده نوشتم و این که در بیست و یک سالگی چه طور آدمی خواهد شد.

چشم هایش گرد شده بود. باور نمی کرد.

بهش گفتم هر وقت حس کرد جای بزرگی درون ش خالی است، هر وقت غم درونش باد کرد و بزرگ شد و به چشم هایش رسید، یادش باشد که من را دارد. که من دوستش دارم و از هفت سال بعد دارم نگاهش می کنم، همیشه.

دلش قرص شد.

دست کم برای یک لحظه، یا به اندازه ی خواندن آن هفت صفحه ای که برایش نوشته بودم.

بعد صفحه را ورق زدم و یادم آمد خود بیست و یک ساله ام احتمالاً بیش تر از آن موجود چهارده ساله با دستخط کودکانه و دنیای کوچکش احتیاج به کمک دارد. خیلی بیش تر. این طور شد که فکری به ذهنم رسید، با خودم گفتم اگر این دفتر جادویی باشد (می بینید که از چهارده سالگی راه زیادی هم نیامده ام) پس احتمالاً حالا خود بیست و هشت ساله ام هم دارد این کلمات را می خواند. یادداشت بعدی ام، بعد از آن نامه ی بزرگ وارانه ی خود معقول بینانه، بیش تر شبیه به هذیان و ناله بود. به خود بیست و هشت ساله ام گفتم که چقدر، چقدر عمیق و ترسناک، احساس تنهایی می کنم. و بیش تر از آن احساس حماقت. و نمی دانم کجا می خواهم بروم، نمی دانم چکار می خواهم بکنم. اصلاً هیچ چیز نمی دانم.  

خود بیست و هشت ساله ام گفت نفس عمیقی بکشم، گفت همه چیز را بنویسم. گفت هر اتفاقی هم افتاد، بدانم که او دوستم دارم و از هفت سال بعد دارد نگاهم می کند، همیشه.

 دلم قرص شد؟ نمی دانم. ولی آرام تر شدم. این طور شد که همه چیز را نوشتم. به خود بیست و هشت ساله ام التماس کردم بگوید در بیست و هشت سالگی چطور آدمی شده ام، کجا هستم و چکار می کنم. اما او سرش را تکان داد، چیزی نگفت.

بعد از آن نامه ی دوم بود، بابالنگ دراز، که اتفاق عجیبی افتاد. در آن دفتر که می نوشتم، حس می کردم شبیه کاردستی های دوره ی مهدکودک ام شده ام. می دانید؟ همان کاردستی ها که برای درست کردن شان کاغذهای دفترمان را تا می زدیم، شمایل دختری را با دست های باز رویش می کشیدیم، دورش را می چیدیم و نتیجه چندتا دخترک کاغذی بود با پاپیون روی موها که دست های هم دیگر را گرفته بودند. این درست همان اتفاقی بود که برای من افتاد: منِ چهارده ساله، منِ بیست و یک ساله و منِ بیست و هشت ساله سه تا دختر کاغذی بودیم که دست های هم دیگر را گرفته بودیم، که هوای هم را داشتیم. شبیه آن کاردستی ها چشم های مان برق نمی زد، پاپیونی روی موهای مان نداشتیم، ولی دست های مان محکم یک دیگر را گرفته بودند. هر اتفاقی می افتاد، ما آن جا بودیم، سه تای مان. اگر یکی مان می افتاد زمین، آن دوتای دیگر بلندش می کردند.

گمانم، بابالنگ دراز، خیلی هالیوودی می شود اگر بگویم "شکست ناپذیر" بودیم. نه، لحظه هایی بود که کمر سه تامان خم می شد، ولی باز هم بالا می آمدیم. شکست ناپذیر نبودیم، ولی دستِ کم، بودیم.

 

این نامه ادامه خواهد داشت.

 

یک هفته قبل:


بابالنگ دراز!

اگر بدانید چه روزگار پرفراز و نشیبی را می گذارنم همان طور پا روی پا نمی اندازید، و با یک پیپ گوشه ی دهان، بی خیال برای خودتان این نامه را بخوانید. چند روز قبل بود، داشتم برای خودم از پله های کتابفروشی می آمدم پایین و با اخمی که هر لحظه عمیق تر شد، برگه ی رسید را نگاه می کردم و در فکر بودم به کدام دلیل احمقانه همین الان نصف پول توجیبی این ماه ام را در دهان کارتخوان حسابدار بدعنق خالی کرده ام که، بله، سه پله ی آخر را ندیدم و با کیسه ی سنگین کتاب ها در دستم بر زمین فرود آمدم. پایم در کفش چرخیده بود و درد با سرعت نور از قوزک پا به شقیقه هایم رسید و تیر کشید، تیر کشید و چشم هایم سیاهی رفت. پسری از پشت در شیشه ای کتابفروشی صدایم زد که بیایم تو و روی صندلی بنشینم. اخم هایم بیش تر رفت توی هم، گفتم جایم خوب است. چند دقیقه بعد که صورتم احتمالاً به اندازه ی قوزک پایم بنفش شده بود، لنگ لنگان آمدم بیرون. قوزک پایم باد کرده بود، انگار به جای یک قوزک دوتا قوزک داشتم – و البته هنوز هم همین طور است. دردش کمی کم شده، ولی هنوز هم به جای یک قوزک، دوتا دارم. دیروز صبح هم که داشتم از در خانه می رفتم بیرون، و فکر می کردم امروز آسمان چقدر زلال شده، باد هم انگار حریر لطیفی روی صوتم می وزد، و سعی می کردم یکی از شعرهای دوره ی رمانتیک را که به این اوضاع بخورد به یاد بیاورم – بله، پایم پشت لبه ی در گیر کرد و آسمانِ صاف جایش را به آسفالت ور آمده ی کوچه مان داد. چند ثانیه خوابیده بودم روی آسفالت سرد، و صدای زمین خوردن خودم در گوش خودم می پیچید. بعد آرام از جا بلند شدم و سعی کردم به روی خودم نیاورم، شلوارم را تکاندم و درد در تمام بدنم پیچید. بعداً فهمیدم یکی از زانوهایم ورم کرده و آن یکی زخم شده است.

فکر می کنم باید اتفاق های بعدی را با شرح و تفصیل کم تری برای تان بگویم: همان شب خواستم آب جوش درست کنم تا هوای گرم و مرطوبش جای خشکی هوای خانه را بگیرد، آب را در طرفی ریختم و خواستم ظرف را از جا بلند کنم که دستم لرزید – آب جوش سرازیر شد روی بدنم، نیمی از شکم و بالای دوتا زانوهایم سوخت.

نترسید، این اتفاق آخر است- صبر کنید، نترسید اول جمله اشتباه بود، چون این ترسناک ترین اتفاق است. اتفاقی که همین امروز ظهر افتاد. داشتم برای خودم مرغ سرخ می کردم که ببرم کتابخانه، مرغ را مادرم صبح توی فر گذاشته بود اما من پس از بررسی های دقیق و حرفه ای متوجه شده ام مرغ درون ظرف شیشه ای هنوز قرن ها با سرخ شدگی فاصله دارد. این بود که ظرف را از فر درآوردم، شعله ی گاز را زیاد کردم و ظرف را گذاشتم رویش. نترسید، اتفاق ترسناک این نبود که مرغ سوخت – البته این دقیقاً همان اتفاقی بود که افتاد، منظورم این است که این قسمت ترسناک ماجرا نبود. بعد از این که مرغ را با مهارتی عجیب، در حالی که هنوز نپخته بود سوزاندم، زیر ظرف را خاموش کردم. دیرم شده بود و سریع قسمت های هنوز قابل خوردن آن را جدا کردم، گذاشتم لای نان و ... یک لحظه به ذهنم رسید ظرف را بشویم وهر گونه اثر سوختگی را ازش پاک کنم. نُکِ انگشتم خیس بود. انگشتم را زدم به ظرف. سرم پایین بود، نزدیک اجاق، و ظرف درست توی صورتم منفجر شد.

هم چنان زنده بودم. هم چنان زنده ام. بابالنگ دراز، شما باور می کنید؟  تمامی این اتفاقات در عرض یک هفته افتاده اند و من هنوز در حیرت راز بقای خودم مانده ام.

 

سه روز قبل:

نوشته های قبل را می خوانم و همان طور که یک بار در حیرت راز بقای خودم مانده بودم، حالا در حیرت شادابی روحیه ی خودم وقت نوشتن آن کلمه ها مانده ام. وقتی نیست، بابا لنگ دراز، و کلمه ها مثل مورچه هایی که لانه شان خراب شده باشد از ذهنم می گریزند. مورچه ها راه افتاده اند و از مغزم به معده ام رسیده اند. معده ام پر از مورچه است.

 

یک روز قبل:

بابالنگ دراز،

هیچ امیدی ندارم. احساس می کنم مغزم درست شبیه بقیه ی این صفحه، درست مثل اولین برفی که هنوز نیامده، سفیدِ سفید است. آن قدر خسته ام که حتی نای اندوه و ناله هم ندارم: کاش زودتر شروع کرده بودم، کاش این درس را این طوری خوانده بودم، آن درس را آن طوری. کاش این چهارسال همه چیز را جدی تر گرفته بودم، کاش دانشجوی بهتری بودم. ابداً حال و حوصله ی این نق و نوق ها را ندارم- بابالنگ دراز، گمانم شما هم نداشته باشید. مغزم همان قدر خالی است که قلبم، که روحم. شما می فهمید؟ هیچ چیز نمی دانم، فقط می دانم خسته ام. دیگر برایم اهمیتی ندارد فردا چه کار خواهم کرد. فقط می خواهم همه چیز تمام شود، و من دوباره به زندگی برگردم، دو دستی بچسبم ش و نگذارم از لای انگشت هایم در برود. امروز می خواستم یک فهرست بنویسم از تمام کارهایی که قرار است بعد از کنکور انجام دهم، فهرستی که کمکم کند زودتر به زندگی برگردم. ولی فهمیدم توان این کار را هم ندارم.

فردا من از یکی از درهای اتاقی که آلیس در آن گیر افتاده بود می گذرم – نمی دانم کدام در. نمی دانم پشت آن در چه خبر است.

 فقط می دانم که می گذرم، می گذرم. 

 

 امضا: 

دختر کمی لرزان، کمی امیدوار شما 

شما را در سرزمین عجایب ملاقات خواهم کرد.