summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 By: Alice Palace

 

چاپ شده در ماهنامه ی عروسک سخنگو، شماره ی 287 و 288

 

شانزده اسفند 1393

بابالنگ دراز عزیز،

کنکور آمد و رفت و من در حسرت آن فهرست نانوشته ام مانده ام. حالا شبیه یک اتاق خالی ام. دست دراز می کنم تا روی فکری قدیمی گوشه ی ذهنم، یا حسی قدیمی گوشه ی روحم دست بکشم ولی دستم در هوا می ماند: چیزی نیست. هیچ چیز نیست. چه بلایی سرم آمده؟ همه چیز را البته نمی توان به کنکور مربوط کرد. اتفاق های زیادی افتاده اند. مهم تر از همه باید بحران بیست سالگی باشد. شما از بحران بیست سالگی چیزی شنیده اید؟ مطمئنم وجود دارد، هرچند من هم نشنیده ام. بحران بیست سالگی باید چیزی شبیه بحران میانسالی باشد اما از آن هم شدیدتر- چون تجربه ی چهار، پنج دهه زندگی آگاهانه را پشت سرش ندارد و این بیش تر از آنچه باید دردناکش می کند. چون یک بحران خام و ناپخته است و هیچ کس هم یا درکی از آن ندارد یا نمی خواهد داشته باشد. بزرگ ترها این دوره از زندگی را به طور مبهمی دوره ی طلایی می خوانند و احتمالاً لحظه های تنهایی و درد و ناامیدی را به سیاه چاله های فراموشی سپرده اند. کوچک ترها هم آن را به طور مبهمی، یک طور دیگری مبهم البته، دوره ی طلایی می خوانند: دوره ی آزادی و رهایی. این است که هیچ کس درک دقیقی از دهه ی دوم بحرانی زندگی، یا بحران دهه ی دوم زندگی، یا دهه ی دوم بحرانی که اسمش زندگی است، ندارد.

می بینید که چه بدبین و تاریک شده ام؟ دلم می خواهد فکر کنم که این بدبینی یک دوره ی موقت است اما از آن جا که قسمت بدبین مغزم رشد قابل توجهی داشته، هیچ به موقتی بودن خودش خوش بین نیست.

   

پانزدهم فروردین 1394

بابالنگ دراز عزیز!

زره ی جنگی ام را (که به طرز نامناسبی طوسی رنگ است با خال های صورتی و فقط یک پاپیون کم دارد) اتو کرده ام که البته با توجه به مهارت های وصف ناپذیر من در کارهای خانه تفاوت چندانی با حالت پیش-اتویی اش ندارد، و دارم می روم با عزمی راسخ و روحیه ای شکست ناپذیر رتبه ی ترم هفتَم را از مسئول بخش دانشکده بپرسم. می خواهم بدانم سرانجام توانسته ام با تلاش و پشتکار فراوان خودم را از تخت شاگرد اولی به زیر بکشم یا نه. دروغ چرا، دست و دلم می لرزد. تقریباً مطمئنم که عزل شده ام و هنوز خودم خبر ندارم. بسیار غم انگیز است، می دانید، آن بالا همه چیز جور دیگری به نظر می رسید، سوالی را در کلاس جواب دادن – یا حتی سوالی پرسیدن، یا اصلاً هیچ چیز را جواب ندادن – هیبتی شاهانه داشت. زندگی طعم غذاهای اعیانی می داد. و حالا؟ نمی دانم. باید بپرسم، باید خودم را برای همه چیز آماده کنم. حتی اگر پایین افتاده باشم، اتفاقی شوم اما جبران پذیر است، فکر نمی کنید؟

دل شوره و سر پیچه و اندوه.

نتیجه متعاقباً اعلام خواهد شد.