summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

نوزدهم فروردین 1394

جناب بابالنگ دراز،

می دانم، یعنی می توانم حدس بزنم که این چند روزه چقدر در هیجان دانستن رتبه ی من دست و پا زده اید. اما در مورد خودم باید بگویم که درست روز بعدش فهمیدم آن قدرها که از نامه ی قبل به نظر می رسید، برای دانستن نتیجه مشتاق نیستم. اتفاقی که روز بعد افتاد این بود که، حدس بزنید چی؟ یادم رفت. نمره و معدل و رتبه را کاملاً به دست خبیث فراموشی سپردم. با خودم گفتم روز بعد دیگر حتماً می پرسم، اما فردای آن روز هم دغدغه های بزرگی مثل شارژ کردن کارت اتوبوس و مسخره کردن هزاران باره ی کله ی بدون موی این استاد و لهجه ی انگلیسی-اسپانیایی-استانبولی آن استاد جای موضوع اصلی را گرفتند. دیروز سرانجام عزمم را جزم کردم و  نتیجه بی حوصلگی عظیم مسئول بخش مان بود که درحال قفل کردن در دفترش – آخر وقت رسیده بودم- گفت: اولی. و بعد من با چشم های گشاد: مطمئنید؟ و بلافاصله فهمیدن این که سوال اشتباه را پرسیده ام و تصحیح آن: یعنی، ببخشید، ام، ممنون.

تمام شد. خوشحال نیستم، بیش تر متعجبم، چون ترم پیش به ندرت سر کلاس ها حاضر می شدم. اما دیگر تمام شده، چندان مهم نیست. اگر می خواهید به من افتخار کنید، لطف کرده و برایم بلیت صندلی های جلوی نمایش "سقراط" (دفعه ی قبل آن را از روی بالکن دیدم و هرچقدر سعی کردم به خودم بقبولانم من همان جایی نشسته ام که زمانی ملکه الیزابت و هنری هشتم و شاهزاده آلبرت می نشسته اند، فایده نداشت) یا بلیت "آرکادیا" را (فرقی ندارد کجای سالن یا کجای این جهان، من فقط می خواهم این نمایش را روی صحنه ببینم) بفرستید یا دعوتم کنید به یک کنفرانس بین المللی ادبیات جهان یا تطبیقی یا کودک که ترجیحاً در نیویورک یا پاریس یا ونیز یا لندن برگزار می شوند- یا اصلاً هیچ کاری نکنید، مثل همیشه.

شب:

بابالنگ دراز ... نوشتن برای شما مستلزم در صلح بودن من با خودم است. اما نیستم، بابالنگ دراز، نیستم! نمی توانم باشم! تمام کلمات بالا و نامه های قبل، همه تظاهر می کنند به این که کلمه های واقعی هستند اما نیستند. هیچ کدام نیستند. من با تمام وجود سعی می کنم ثابت کنم که هستم، که وجود دارم، اما تلاش هایم هربار نتیجه ای رقت بارتر از قبل می دهند. هرکاری می کنم، بیهوده و خالی به نظر می رسد. مثل آدمی ام که با دست و پا زدن تنها حفره ی خودم را عمیق تر می کنم، به جای این که از آن بیرون بیایم. بابالنگ دراز! من از بیست ساله بودن متنفرم. از این دوره ی میانی، از این گیجی و سردرگمی. من چه کسی هستم؟ چه کسی خواهم شد؟ گاهی وقت ها فکر می کنم دادن قدرت اختیار به انسان بزرگ ترین نفرین او بود. حالا هرکاری می کنم اشتباه به نظر می رسد. مارتین هایدگر هم دردی شده بر تمام دردها. کتاب او را از میان یک ردیف کامل فیلسوف های عصبانی بیرون کشیدم، دلیلم هم استادی بود که تمام رمان ها و نمایشنامه های جهان را (اغراقی غم انگیز است، منظورم آن سه چهارتا رمان و نمایشنامه ای است که در این چهارسال با او خوانده ایم) بر اساس نظریات هایدگر تحلیل می کرد. آدم کنجکاو می شود دیگر! من بارها سعی کردم با کمک ویکی پدیا و یوتیوب و کتاب های کاهی کتابخانه مان تحیل های استادمان را بفهمم اما متاسفانه هربار ناکام می ماندم. این کتاب صد صفحه ای اما به نظر دری بود به سمت افق های روشن- به نظر که نه، واقعاً هم بود. حالا می توانم "دازاین" را تعریف کنم، می دانم "دور هرمنوتیک" چیست و می توانم بحث کنم که هایدگر وجود و هستی را چطور تعریف می کند یا تاریخ را چطور می بیند – این همه را می دانم، و هیچ چیز نمی دانم.

صبر کنید ببینم، چه داشتم می گفتم؟ (می دانید، بعضی وقت ها فکر می کنم باید رعایت سن تان را کنم و کمی منسجم تر بنویسم، اما کلمات همیشه از زیر دستم در می ورند که احساس خوشایندی است و چه کسی دوست دارد احساس خوشایند از دست در رفتگی کلمات را با قیچی بی رحم تصحیح و ویرایش و اجرای نکات دستوری و نگارشی خراب کند؟ هیچ کس. به هرحال،) داشتم می گفتم که هایدگر دردی شده بر دردهای دیگر، چون جایی از تعریف وجود بحث می کند که بعضی وجودها از-خود-بوده یا اصیل اند و بعضی وجود ها از-خود-نبوده یا غیراصیل. از-خود-نبوده رایج ترین نوع وجود و خطرناک ترین آن است چون به مرور زمان آدم تفاوت چندانی با یک شیء نخواهد داشت. از-خود-نبوده بودن، تا آن جا که من فهمیدم، یعنی قالب های از پیش ساخته ی اجتماع را پذیرفتن، و تفکر برای خود را کنار گذاشتن. از-خود-بوده بودن درست عکس این است و بسیار هیجان انگیز است و در عین حال، بسیار سخت.

 بعد از این که این ها را و خیلی نظریات دیگر هایدگر را – عمدتاً در اتوبوس، که در این جا معنای واقعی اش با معنای استعاری اش یکی شده – یاد می گرفتم، مدام فکر می کردم من از-خود-بوده ام یا از-خود-نبوده؟ هایدگر البته می گوید فعل "بودن" چندان برای این سوال مناسب نیست، چون هر دوی این ها حالت هایی هستند که آدمی، با انتخاب ها و تصمیم هایش در طول زندگی، برای خودش اتخاذ می کند. اما بودن یا نبودن، در هر صورت این سوال مسئله ی بغرنجی را – چه قدر این کلمه را دوست دارم، بغرنج – به جان آدم می اندازد. آیا شما از-خود-بوده اید؟ آیا سعی می کنید باشید؟ آیا من هستم؟ آیا سعی می کنم؟ آیا جواب دادن به سوالات بغرنج وجود و هستی مشکلی را از مشکلات حل می کنند؟ شرط می بندم حتی وقتی به سن شما رسیدم، جواب این سوال را ندانم.