summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

 

بیست فروردین 1394

سرانجام باید تصمیم خودم را بگیرم و میان نویسنده بودن و ناخن های بلند رنگی داشتن یکی را انتخاب کنم. شما که نمی فهمید، نمی توانید بفهمید. مثل آن دفعه که مجبور شدم به خاطر کاهش شدید استحکام سیستم عصبی ام – هر تار مویم که به پشت و پایین گردنم می خورد، یکی از تارهای عصبی ام را مختل می کرد – موهایم را بدهم دست آرایشگر. دیدن موها روی زمین آرایشگاه، و بعد جارو شدن شان به دست بی رحم انسانی بی تفاوت با لبخندی گمراه کننده بر لب، یکی از تراژیک ترین صحنه های جهان است.  مطمئنم سوفوکلس بارها از این صحنه در تعداد بی شماری از تراژدی های گمشده اش استفاده کرده – یا حتی یک تراژدی کامل و بی نقص درباره ی آن نوشته – و اشک یونانی های باستان را درآورده ... اما متاسفانه همه گم شده اند و حالا شما مرد مدرن قرن بیست و یکمی هیچ چیز از این تراژدی بزرگ انسانی (نه، غیر انسانی) نمی دانید. برای تان متاسفم. به راستی که ضایعه ی بزرگی است اما باید با آن کنار آمد. شاید این را هم نمی توانید درک کنید که دختر بودن در این جهان یعنی با تناقضات بی شمار کنار آمدن؛ می توانید؟ البته که نمی توانید. کافی است نگاهی دوباره به نامه های من بیاندازید و کمی چشم های تان را بازتر کنید، مطمئنم هر روز تراژدی های بیش تر و بزرگ تری در برابرتان آشکار خواهد شد – حتی بیش تر و بزرگ تر از آن که سوفوکلس توان یا زمان نوشتن تمام شان را داشته باشد.    

بیست و سوم فروردین 1394

فکرش را هم نمی توانید بکنید بابالنگ دراز،

من نویسندگی را انتخاب کردم.

 

دوم اردیبهشت 1394

بابالنگ دراز پیر و عزیز!

دیروز از دستورات دقیق شما مبنی بر از دست ندادن حتی یک دقیقه از کلاس هایم سرپیچی کرده و دانشگاه نرفتم. اگر منتظرید بگویید که در عوض نشستم در خانه، به تفکرات عمیق پرداختم و کتاب های قطورم را ورق زدم و سرانجام رویای شیرینم را که همانا یاد دادن زبان ایلیاد و اودیسه ی هومر به خودم باشد عملی کردم، سخت در اشتباهید. حتی یک کلمه هم ننوشتم، و ترجمه هم نکردم، و حتی نخواندم که در تضاد کامل با قاطعیت و اعتماد به نفس نامه ی آخرم است. ابداً بابت این سهل انگاری به خودم نمی بالم. دیروز کاملاً در سیاه چاله های اندوه و یاسی دردآلود گذشت. ولی چشم تان روز بد نبیند بابالنگ دراز، شب چنان عذاب وجدانی وجودم را گرفته بود که دیر خوابم برد و صبح به سختی چشم هایم باز می شد. هیچ اشتهای خوردن نداشتم و دهانم تنها مزه ی تلخ ناامیدی می داد. ساعت ده کلاس داشتم و من ساعت نه و ربع شروع کردم به لباس پوشیدن، می دانستم دیر می رسم و برایم اهمیتی نداشت، هیچ چیز اهمیتی نداشت. تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که کلاس بروم، چون دست بر قضا کلاس روزهای چهارشنبه تنها کلاس مورد علاقه ی من است.

ما در این کلاس نثر دوره های مختلف تاریخی را بررسی می کنیم، خصوصیات هر نثر را یاد می گیریم، آن را به ویژگی های دوره ی خاص تاریخی اش – و حتی گاهی شخصیت منحصربه فرد نویسنده ی آن نثر-  مرتبط می کنیم و دست آخر سعی می کنیم آن خصوصیات را در هر متن پیدا کنیم. متن ها معمولاً بسیار کوتاهند و برای همین هر جمله و هر کلمه ی انتخاب شده کاملاً دقیق بررسی، و مدت ها روی آن بحث می شود. خیلی خوش می گذرد، حداقل به من. نیم ساعت آخرِ کلاس معمولاً بچه ها بی قرار می شوند و نواهای "استاد خسته نباشید" و "استاد، وقت تمام شده" از همه طرف شنیده می شود. من این جور مواقع با نگرانی به ساعتم نگاه می کنم و هرچند تا حد زیادی عجیب و گاهاً نفرت انگیز به نظر می رسد، ته دلم چند بار تکرار می کنم که نه، تمام نشده، کاش هیچ وقت تمام نشود، کاش کمی دیگر ادامه داشت. خوشبختانه این فکرها را برای خودم نگه می دارم.

امروز قرار بود دیر برسم. این دیر رسیدن اما هرچه به دانشگاه نزدیک تر می شدم، آزاردهنده تر و شرم آورتر به نظر می رسید. برای چه روز پیش این قدر راحت خودم را به دست ناامیدی و سیاهی سپرده بودم؟ برای چه این قدر راحت تسلیم شده بودم؟ چرا داشتم دیر می رفتم؟ چرا دیگر هیچ چیز برایم اهمیتی نداشت؟ چه بلایی سرم آمده؟ در این فکرها بودم که فهمیدم دارم از جلوی اتاقک حراست می گذرم. کمی بعد فهمیدم مانتویی که امروز پوشیده ام، آستین کوتاه و بامزه ای دارد که متاسفانه فقط در اتاق پروی مانتوفروشی بامزه به نظر می رسید و این جا فقط کوتاه است، فقط کوتاه. لباس پوشیدن من البته هرگز به مذاق آدم های درون اتاقک خوش نیامده، ولی هربار توانسته ام به شکلی در بروم. بیش تر هم به خاطر جثه ی کوچکم است، و توانایی حیرت انگیزم در پنهان شدن میان آدم های دیگر – تقریباً مثل یک آفتاب پرست. اما این بار، به دلایلی، هیچ کدام به کمکم نیامدند و من که داشتم می دویدم تا به اتوبوس برسم، مواخذه شدم و در همان حین دویدن، قبل از این که نصیحتی بشنوم، داد زدم که چشم! ساق دست می پوشم! چشم! چشم! مانتوی بلند می پوشم! چشم! چشم! دخترها همه ایستاده بودند، نگاهم می کردند و می خندیدند، و خانمی که حرف هایش نصفه مانده بود، از عصبانیت سرخ بود. آن قدرها هم دیر نرسیدم.

متن امروزمان نامه ی اول کتاب کلاریسا از سموئل ریچاردسن بود. بابالنگ دراز! شما که قرن هجده را تجربه کرده اید، هیچ وقت سموئل ریچاردسن را دیده بودید؟ من بسیار مایلم او را بیش تر بشناسم، هرچه نباشد، تمام رمان نویس های اروپایی حرفه شان را مدیون کتاب های اویند. کتاب هایش کاملاً از نامه تشکیل شده اند، و به دلایلی که فهمش اصلاً سخت نیست، حتی برای آدم پیری مثل شما، من شدیداً به این سبک نوشتن علاقمندم. امروز استادمان داشت می پرسید که آیا ما هرگز نامه نوشته ایم؟ خاطره چی؟ برای چه آدم ها نامه می نویسند؟ برای چه خاطره می نویسند؟ من چه طور می توانستم بگویم که بله، من نامه های خاطره وار می نویسم، و خاطره های نامه وار- و این نامه ها کاملاً نامه نیستند، و این خاطره ها کاملاً خاطره نیستند، و نامه های من هیچ کدام کاملاً حقیقت ندارند و خاطره هایم هیچ کدام کاملاً واقعیت؟ و اصلاً مگر همه ی نامه ها یک جور خاطره نیستند، و تمام خاطره ها یک جور نامه؟ و اصلاً چه کسی می تواند بگوید حقیقت از کجا شروع می شود و کجا تمام می شود، و سهم واقعیت این وسط چیست؟ این است که چیزی نگفتم.   

درست یادم نیست این ها حرف های استاد بودند، یا فکرهای خودم، اما او داشت می گفت، یا من داشتم فکر می کردم که نامه نوشتن یک جور پارادوکس است: احساس نیاز به جستجوی عمیق درون خود، و در عین حال در میان گذاشتن، یا به نمایش گذاشتن این جستجوی درونی، این خود تازه کشف شده، با آدم ها. این درست همان احساس نیازی که من بارها تجربه اش کرده ام، احساس نیازی که هربار گیجم کرده و هیچ وقت نتوانسته ام معمای آن را حل کنم. و فکر هم نمی کنم فقط نامه نوشتن باشد، "نوشتن" به تنهایی تجسم کامل این پارادوکس حل ناشدنی است. چرا آدم ها می نویسند؟ چرا لایه به لایه ی درون شان را می کاوند و انگار به همین راضی نباشند، با وجود تمام خطر و خجالت ناشی از آن، این درون کاوی را با جهان در میان می گذارند؟ شاید به خاطر احساسی است که - شبیه احساس الان من -  بعد از این جستجو، آدم را فرا می گیرد: احساس مبهمی از لذت، نفس عمیقی که معلوم نیست از کجا یا برای چه می آید؛ احساس این که آدم چیزی کشف کرده، هرچند دقیق نمی داند چه طور، یا مهم تر از آن، چه چیز.    

یا شاید هم به خاطر همان چیزی است که ویسواوا شیمبورسکا اسمش را گذاشته "انتقام دستی فناپذیر"- یا شاید هم مخلوطی از این دوتاست و اصلاً کسی چه می داند، شاید هر دوی این دلیل ها یکی باشند.