summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 خیابانی را دیده اید که مریض شود؟ سرما بخورد؟ اسهال بگیرد؟ هی دل و روده اش قاطی پاطی شود؟ من دیده ام. خیابان ما عقلش را از دست داده است. شاید هم بیچاره عقلش را از دست نداده، خودش را از دست داده. از دیروز که شرشر باران آمد، هاپچی، هوپچی عطسه کرد و آب دماغش از جوب های خیابان راه افتاد. بعد مردم هم پاچه های شلوارشان را گرفتند بالا و انگار که کفش های سیندرلا پوشیده باشند، نوک پایشان راه رفتند و نچ نوچ کردند:" عجب خیابان دماغویی.واه، واه!" و خیابان ترک، ترک، ترک، ترک برداشت. نمی دانم قلبش بود که ترک خورد یا کف پاهایش. خواستم برایش از همان کرم هایی بخرم که مامان می مالد کفش پاهایش و می گوید ترک هایش خوب می شود. اما بعد فکر کردم و گفتم پاهای خیابان که اندازه پاهای مامان نیست. خیابان ما شیش متر یا هشت متر، یا بیشتر پا دارد. پاهای بزرگی دارد که از این جا تا آنجا می رسد. یک کرم برای پاهایش کم است. باید سیصد و پنجاه و دوتا کرم می خریدم، شاید هم بیشتر. تازه از کجا معلوم این پاهایش بود که ترک می خورد؟ من فکر می کنم قلبش بود که ترک می خورد. چون دیروز ِ بارانی، همه به او گفته بودند:" دماغو!" آدم که سرما می خورد مگر دست خودش است که دماغش شبیه آبشار می شود و فین فین چیزهای عجیب غریب از آن بیرون می آید؟ بعد هم هی سرفه کرد و سنگ ریزه های درشت درشت خیابان را پر کردند و جوش هایی روی صورتش پر شد قد بچه فیل.

من که از پنجره اتاقم خیابان مان را تماشا می کردم، دیدم بیچاره حسابی زشت شده است. فکر کردم با این همه سنگ ریزه و چاله چوله و تپه های خاکی که حالا گلی شده بودند، آبله مرغان گرفته ست. ترسیدن بروم خیابان بیفتم توی یکی از این چاله چوله ها و من هم آبله مرغان بگیرم. از کجا معلوم اگر می رفتم و خیابان فین فینش می گرفت، توی یکی از همین جوب ها غرق نمی شدم. به هر حال آدم نمی داند توی یک خیابان سرما خورده چه اتفاق هایی می افتد که. می داند؟!

من که حسابی نگران خیابان مان شده بود به مامان گفتم خیابان را باید ببریم دکتر. مامان هم از پنجره به خیابان نگاه کرد. آفتاب داغ می تابید و خیابان تب کرده بود، اما مگر شرشر آب دماغش بند می آمد. مامان گفت با این حال خراب که نمی شود خیابان برود دکتر، دکتر باید برود خیابان. بعد زنگ زد به دکتر خیابان ها. دکتر خیابان ها سرش حسابی شلوغ بود. هزار هزار خیابان دیگر بودند که آب دماغشان راه افتاده بود و صورت شان پر از چاله چوله های خطرناک شده بود. گزارشگرها از خیابان های سرما خورده گزارش می گرفتند، آدم ها جلوی دوربین می ایستادند و دماغشان را چین می دادند و با عصبانیت می گفتند:" این هم شد خیابان؟" و سرفه کردن خیابان را نشان می داد که راننده ها دست شان را روی بوق می گذاشتند و می گفتند:" این هم شد خیابان؟" و بعد گلوی چرک کرده ی خیابان را نشان می دادند که پر از زمین های گلی بود و می گفتند :" این هم شد خیابان؟" انگار همه ی آدم ها فقط یک سوال داشتند:" این هم شد خیابان!"

دکتر ها ریخته بودند توی خیابان ها. از این چاله به آن چاله. از این جوب به آن جوب. از این کوچه به آن کوچه. از این خیابان به آن خیابان. خیابان ها از خوب شدن خسته شده بودند و دکتر ها از دکتر بودند. دکترها آرزو میکردند کاش هیچ خیابانی نبود و تمام شهر کوچه بود و کوچه بود کوچه بود.

بعد از سه هفته حال خیابان ما خوب شد. آب دماغش بند آمد. با قرص ها و داروهایی که دکتر داده بود چاله هایش خوب شد. اما دو تا چاله مانده بود که هر کاری می کردند خوب نمی شد. باران که می بارید، چاله ها پر از آب می شدند و خیابان خیس می شد و عطسه می کرد.مردم هم پاچه های شلوارشان را  می گرفتند بالا و انگار که کفش های سیندرلا پوشیده باشند، نوک پایشان راه رفتند و نچ نوچ کردند:" عجب خیابان دماغویی.واه، واه!" هیچ کس نمی دانست خیابان ها گاهی دلشان برای خودشان تنگ می شود و باران را بهانه می کنند و های های گریه می کنند. هیچ کس این را نمی دانست. من هم نمی دانست. یک روز که توی یکی از چاله افتادم و زانوهایم زخمی شد، خیابان در گوشم گفت و یک عطسه ی بلند کرد.