summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

گفتم: "بله؟! اینجا کجاست؟ خیابونه؟ بیابونه؟"
گفت: "نه صحراست! نه دریاست! اینجا آسمونه خداست."
گفتم: "باشه."
و پر زدم. به اینجا به اونجا،‌ به هرجا که پرم رفت. به هر جا که چشمم دید.
آسمون که طلوع کرد، یک عقاب بزرگ اومد و گفت: "اینجا چه کارا می کنی؟ غریبه ای؟ ناواردی؟ زود باش بگو. من اینجا رئیسم. رئیس هر پلیسم."
عقاب بال می زد تند و تند. حرف می زد تند و تند. ابهت داشت. ترس داشت. لکنت اومد زبونم. شد بلای جونم.
گفتم: "نه. مسافرم. پرنده ی مهاجرم. شنیدم اینجا آسمونش مال خداست. آبی اینجا مثل دریاست. اومدم ببینم. بشنوم. بال و پری به آسمون نشون بدم."
عقاب گفت: "نخیر برو. آسمون شهر هرت که نیست. آبی آسمون مال تو نیست. برو به آسمونی که رئیس نداشته باشه. پلیس نداشته باشه. برو. من چنگال دارم. نوک تیز دارم. بال و پر تمیز دارم."
عقب عقب رفتم. خیره به عقاب تیز چنگال، ‌پشت به خورشید رفتم. با خودم گفتم منم یه روز عقاب می شم. رئیس می‌شم، بی باک می‌شم. بر می‌گردم آسمونو می بینم. رنگین کمونو می‌بینم.
طوفان شد. باد اومد. صدای هوهو اومد. منو برگردوند عقب. باد لابلای بال و پرم پیچید. باد دور سرم می چرخید. عقاب دورتر بود. تو باد می چرخید. تو باد می پیچید. از دور، عقاب پیر به نظر اومد. نوکش رو خمیده دیدم. بالش رو بی پر دیدم. باد منو برد. باد منو از عقاب پیر دور کرد و رفت. من موندم و یک آسمون صاف و پهن. خورشید نور می پاشید. بی رمق بود اما گرما داشت. همینش هم جای شکر داشت.
ظهر شد و صدای جیک جیک اومد. گنجشک اومد. کلاغ اومد. صدای قار و قار اومد. یه قاصدک فوت شده بود به آسمون. دونه هاش لابلای پرم رفت. فکری توی سرم رفت. با خودم گفتم اینجا باید پر از آرزو باشه. پر از صدای خوب باشه. اینجا باید خدا باشه. دلتنگیاش شبا باشه.
تو فکر بودم که یک بادبادک سر راهم قد کشید. چرخی خورد و سوت کشید. گفت: "خوش اومدی به شهر ما. به آسمون رنگی و خوش نقش ما. زودی بیا. چرخی بخور. پایین برو، بالا بیا. نکنه یه وقت تنها بشی. نخندی و خسته بشی. اسمت چیه؟ ندیدمت. این بالاها خونه داری؟ روی درخت لونه داری؟"
گفتم: "شنیده ام با بال و پر میشه پرواز کرد. می شه اومد و دید. می شه فهمید آسمون همه جا یه رنگ هست یا نیست. نه لونه‌ای، نه خونه‌ای. اومدم ببینم، بشنوم. توی دلم لونه دارم، خونه دارم. تو اینجا رو خوب می شناسی؟"
بادبادک سرش به هوا بود. نمی دونم حرفامو شنید یا نه. اما دور می شد و دنباله های رنگیشو تکون می داد. می رفت پایین میومد بالا. یه نخ داشت و یه آدم که دور بود. زندگی‌ش دست اون بود. بادبادکه دور شد و رفت، خنده اش روی چشمام نشست.
عصر شد و خورشید خسته شد. نگاش به ابرها بسته شد. می رفت پایین. آسمون یک رنگ نبود. سرخ و زرد و آبی بود. داشت می رفت که پرستو ها پریدند. منم میونشون دویدم. پرستو ها کم حرف و بی صدا بودند. نمی گفتند کجا می رن،‌ کجا میان. یک شکل و یک صدا بودند. کسی میونشون نبود که شاخ و شونه‌شو نشون بده، صداشو کلفت کنه و دعوا راه بندازه. کسی نبود میونشون که خنده هاش مال خودش نباشه و برای دیگران باشه. همه فقط بال می زدند تا برسند. نگاه من شبیه بال پرستو شد. سیاه شد. سفید شد. پروازم شبیه پروازشون شد. مثل شنا تو آبی آسمون خدا، همه چیز یک رنگ شد. پرستوها پریدند. من موندم و رفتنشونو دیدم.
شب شد. خورشید رفت. پرید پایین. سر زد به یک آسمون که رنگشو آبی کنه، نور بپاشه، زندگی رو آفتابی کنه. ماه اومد و همه جا مهتابی شد. جغد اومد و هوهو کرد. خفاش اومد و قلبم ریخت. کاری نداشت طفلکی. بال و پرش عجیب بود، همین بود که قلبم ریخت.شب شد و ستاره ها پاورچین چشمک زدند به دنیا، به آسمون خدا. شب شد و آسمون رنگش پرید. سیاه شد. ماه اومد، روشن شد. پر زدم. دور شدم.