summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 مرغه بزرگ بود، خیلی بزرگ. آنقدر که نه توی مرغدانی جا می شد، نه توی قفس، نه روی شاخه ی درخت. بعله! خودم هم می دانم که هیچ آدم عاقلی هیچ مرغی را توی قفس نمی اندازد و هیچ مرغی نمی تواند روی شاخه ی درخت بنشیند تا چهچه بزند و آواز بخواند. فقط می خواهم بگویم تا ببینی این مرغه که می گویم تا چه اندازه بزرگ است.

مرغه توی هیچ جنگلی جا نمی شد. بعله! خودم می دانم که مرغ ها توی جنگل زندگی نمی کنند. اما شما چه فکری می کنید؟ فکر می کنید مرغی را که توی هیچ مرغدانی ای جا نمی شود و اصلا بلد نیست تخم بگذارد کسی می خواهد؟ معلوم است که نمی خواهد. سرنوشتش همین می شود که راهش را بکشد و برود جنگل. جایی که پر از پرنده و چرنده و خزنده و درنده است. اما مگر این مرغه را حیوانی می توانست شکار کند؟ نه که نمی توانست. کدام شیر یا پلنگی از جانش سیر شده که بخواهد یک مرغ اندازه یک ماموت یا حتی بزرگ تر را شکار کند؟ معلوم است که هیچ شیر و پلنگی.
مرغه افسردگی گرفته بود. بال هایش را پشت کمرش قلاب می کرد، راه می رفت و آه و اوه می کرد. او آنقدر غصه می خورد که قدقد کردن را هم فراموش کرده بود. خیلی بد است که هیچ کس یک مرغ تنها و چاقالو را دوست نداشته باشد. مرغه با خودش فکر می کرد:" کاش با این همه بزرگی ماموت بودم" و بال هایش را به نوکش می کشید و توی دلش آرزو می کرد کاش شبیه ماموت ها یک دماغ دراز داشت. آن وقت یک ماموت راست راستکی می شد و کسی از این همه بزرگی اش تعجب نمی کرد.

مرغه حتی توی هیچ دریاچه ای هم جا نمی شد. تا می خواست آبتنی کند یا نوکش را توی آب ببرد و کمی آب بخورد، ماهی ها جیغ می زدند :" وای! یه ماموت پرنده!" این فقط ماهی ها نبودند که با دیدن مرغه از ترس جیغ می زدند، حتی گوزن ها و گورخر ها هم از دیدن مرغه پا به فرار می گذاشتند.

خب این جوری که نمی شود. نمی شود یک مرغ بزرگ برای همیشه تک و تنها بماند. مرغه از غصه چنان آهی کشید که تمام برگ های درختان جنگل ریخت. بعد با خودش گفت باید یک فکری برای خودم بکنم و بلند بلند گفت :" خب این جوری که نمی شود."

مرغه تمام تپه ها و جنگل ها را فکر کرد. بال هایش را هم از پشت قلاب کرد که خیلی عاقل به نظر برسد. موقع راه رفتن هم قوز کرد تا شبیه مرغ های غصه دار بشود. به هر حال مرغه یک غصه ی خیلی بزرگ داشت. این که هیچ کسی دلش او را نمی خواست. اما مرغه دلش خیلی چیزها می خواست. دلش می خواست برای خودش یک مرغ واقعی باشد. صبح ها که آفتاب طلوع می کند تخم بگذارد و صدای قدقدش همه جا را بردارد. دلش یک چیز دیگر هم می خواست. دلش می خواست کسی توی دنیا پیدا شود که او را دوست داشته باشد. خب این جوری که نمی شود. نمی شود که هیچ کس توی دنیا آدم را دوست نداشته باشد. چون اگر کسی ادم را دوست نداشته باشد، شبیه تخم مرغ ِگندیده می شود. مرغه این ها را خوب خوب می دانست. به خاطر همین هم بود که هی غصه می خورد.

مرغه با خودش فکر کرد. گفت می روم شهر، درس می خوانم، مهندس می شوم. خودم می دانم که مرغ ها مهندس نمی شوند. اما مرغ بزرگی که هیچ کس توی دنیا دوستش نداشته باشد چه کار می تواند بکند جز درس خواندن؟  مرغه پشتش را قر داد و با خودش گفت عجب فکر خوبی کردم و راهش را گرفت تا به شهر برود.

مرغه رفت تا این که به شهر رسید. آدم ها با دیدن مرغه پا به فرار گذاشتند. ماشین ها هم دست شان را گذاشتند روی بوق که :" عجب مرغ گنده ی سمجی! ایستاده وسط خیابان. کنار هم نمی رود." اما مرغه که وسط خیابان نایستاده بود. توی پیاده رو ایستاده بود. مرغه که باز غصه اش گرفت، دستمال چهارخانه ی قرمزش را از جیبش در آورد و روی بلندترین ساختمان شهر نشست و های های گریه کرد. وقتی یک مرغ بزرگ های های گریه می کند وضعیت خیلی خطرناک می شود. چون هر لحظه ممکن است سیل همه جا را بردارد. اما مرغه که بی خیال درس و دانشگاه شده بود، آب دماغش را کشید بالا و گفت :" کاش ماموت بودم." و راهش را کشید و رفت.

بال هایش را هم از پشت به هم قلاب کرد تا عاقل به نظر برسد. موقع راه رفتن هم قوز کرد تا شبیه مرغ های غصه دار شود. به هر حال مرغه یک غصه ی خیلی بزرگ داشت. این که هیچ کسی دلش او را نمی خواست.

مرغه رفت تا به یک تپه ی رسید. روی تپه نه سبزه بود، نه درخت. خالی خالی بود. مرغه دوباره یادش آمد که دلش می خواهد مهندس بشود. روی تپه نشست، دستمال چهارخانه ی قرمزش را از جیبش در آورد و های های شروع کرد به گریه کردن. مرغه آنقدر گریه کرد که یک دریاچه بزرگ درست شد و تا شکم توی آب فرو رفت. بعد که دیگر گریه نداشت، توی دستمال چهارخانه ی قرمزش یک فین بزرگ کرد که اگر کسی آن نزدیکی ها بود، گوشش کر می شد، یا از ترس شش متر می پرید هوا.

مرغه که همین طور آب دماغش را پاک می کرد، سرش را چرخاند و دید یک دختر اندازه نخود روی تپه نشسته است. نه! دروغ گفتم، اندازه ی کیوی مثلا. یک دختر کوچولو چانه اش را چسبانده بود به زانوهایش و به مرغه نگاه می کرد. مرغه که حسابی تعجب کرده بود، یک بار پلک زد. یک بار دیگر هم پلک زد. بعد گفت :" تنهام!" دختره گفت:" منم!" مرغه گفت :" بغلم می کنی!" دختره گفت :" اوهوم!" و مرغه را بغلش کرد. چون مرغه خیلی بزرگ بود، دختره فقط می توانست یکی از پرهایش را بغل کند. اما به هر حال بغل، بغل است و هر چقدری هم که باشد، آدم را خوشحال می کند. بعد دختره خواست مرغه را خوشحال کند، بلند شد روی تپه ایستاد و گفت :" بذار یه چیزی نشونت بدم!" و با انگشتش خورشید را نشان داد. مرغه تا به حال شصت و پنج بار و هشت بار خورشید را دیده بود. اما خورشیدی که دختره نشانش داد با همه خورشیدهایی که تا به حال خودش دیده بود فرق داشت. مرغه چشم هایش برق زد. گفت :" چه خوشگله! شبیه تخم مرغ می مونه!"

دختره دوباره روی تپه نشست ، زانوهایش را شبیه تپه کرد و دست هایش را زد زیر چانه ش. مرغه گفت :" میای بازی کنیم!" دختره گفت :" نه! کار دارم." مرغه گفت :" چیکار داری؟!" دختره گفت :" دارم فکر می کنم." و سه روز و پنج ساعت فکر کرد.

خورشید رفت. باران شر شر بارید. دختره داشت فکر می کرد و مرغه یکی از بال های بزرگ اش را روی سر دختره گرفته بود تا خیس نشود. سه روز و پنج ساعت هم نخوابیده بود تا نکند یک وقت دختره بیفتد توی دریاچه ی اشک هایش و غرق شود.

دختره بعد از سه روز و پنج ساعت بلند شد خودش را توی دریاچه نگاه کند تا ببیند چقدر عوض شده است. چون آدم بعد از این که فکر می کند حسابی عوض می شود. دختره توی دریاچه که به خودش نگاه کرد، عکس یک مرغ بزرگ را دید. به مرغه گفت :" چقدر شبیه توام!" مرغه خودش را که توی دریاچه دید، عکس یک دختر اندازه نخود دید. نه! دروغ گفتم، عکس یک دختر اندازه کیوی دید. مرغه بالش را کرد توی آب و گفت :" چقدر شبیه توام!" و رفت نشست توی دریاچه تا خورشید را نگاه کند.

دختره روی تپه نشست و گفت :" کاش یه جزیره داشتم." و دفترنقاشی اش را برداشت تا عکس جزیره ای را که دلش می خواست داشته باشد، بکشد و به مرغه نشان بدهد. جزیره ای که دختره کشید آنقدر شبیه شکم مرغه بود که مرغه فکر کرد شکم او را نقاشی کرده. به خاطر همین روی آب دراز کشید و گفت :" من جزیره ت!" بعد به خورشید نگاه کرد و گفت :" کاش کسی بود تا دلش تنگ می شد واسم." دختره پرید روی جزیره و بلند بلند گفت :" قول می دم دلم واست تنگ شه. به جون مامانم راست می گم." و کتابش را در آورد تا زیر آفتاب برای مرغه قصه ی کیوی ای را بخواند که برای خودش یک جزیره داشت، یک جزیره واقعی!