summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

دست گلی را گرفتم و دویدم. پاهایم سرد شده بود. چمن ها خیس بودند. حتما دوباره آقای باغبان چمن های  باغچه حیاطمان را آب داده بود که خیسی چمن ها می رفت لای انگشت هایم و قلقلکم می داد. گلی توی دستم این طرف و ان طرف می شد و موهای طلایی اش تکان تکان می خورد. اول گلی را گذاشتم. بعد یکی از پاهایم را بالا بردم. این طور نشستن را یک بار آقای باغبان یادم داد. فرغون این طرف و آن طرف شد. نزدیک بود بیفتم پایین. اگر می افتادم دست و پایم زخم می شد. دردم می امد و گریه ام می گرفت. من وقتی دردم می آید نمی توانم جیغ نزنم و گریه نکنم. وقتی هم جیغ بزنم وگریه کنم مامان پیدایش می شود و یک جوری که خیلی ترسناک می شود نگاهم می کند  و می گوید:" پا برهنه؟ فرغون سواری؟ خاک بازی؟" مامان همیشه با سوال کردن آدم را دعوا می کند و من بیشتر گریه ام می گیرد.

گلی چشم هایش را بسته بود. لابد از فرغون سواری می ترسید. گلی را بغل کردم و چسباندم به خودم. مثل وقت هایی که مامان بغلم می کند. صدای اهنگش در امد. گلی همیشه سر و صدا می کند و صدای آهنگش یک دفعه در می آید. مثل وقت هایی که پایم می رود روی دلش، یا وقتی حواسم نیست زیر پتو گم می شود و می نشینم رویش. گلی که جیغ زدن بلد نیست. به جای جیغ زدن صدای آهنگش در می آید. می خواستم بقیه عروسک هایم را هم بیاورم و توی فرغون خاله بازی کنم. من حتی دلم می خواهد یک بار صبحانه و ناهارم را هم توی فرغون بخورم. چون فرغون سواری خیلی کیف دارد. دلم می خواست جای سه چرخه یک فرغون داشتم و هر روز توی حیاط فرغون سواری می کردم.

کف فرغون پر از خاک بود. خاک ها رفته بودند لای انگشت های پایم. حتی لای موهای گلی هم خاک رفته بود. گلی را گذاشتم روی پایم و فکر کردم توی یک کشتی نشسته ام و چمن های باغچه، یک دریا شده. با گلی برای ماهی ها دست تکان دادم و بوته ی گل تیغ تیغی گوشه حیاط یک کوسه خیلی ترسناک شد که می خواست من را بخورد. بعد فکر کردم توی یک هواپیما نشسته ام. لبه های فرغون را محکم گرفتم که از هواپیما نیفتم. بعد برای پرنده ها و ابرها دست تکان دادم و جیغ زدم.  فرغون سواری خیلی کیف دارد. من بعضی وقت ها که توی فرغون می نشینم به سفرهای مختلف می روم. فرغون یک بار کشتی می شود، یک بار هواپیما و یک بار واگن یک قطار. با دهانم صدای هوهوچی چی در می آوردم و درخت های توی باغچه آدم می شوند و من برایشان دست تکان می دهم.

گلی را گذاشتم توی فرغون و پیاده شدم. دلم می خواست گلی فرغون سواری کند و مثل وقت هایی که آقای باغبان من را هول می دهد، حسابی کیف کند و بخندد. فرغون سنگین بود. آقای باغبان خیلی قهرمان است که می تواند فرغون به این سنگینی را هول بدهد. من اما نمی توانم. زور زدم. فرغون کج و کوله شد. بعد افتاد. دسته فرغون خورد به پایم و زانویم خراش برداشت. دردم امد. خیلی هم دردم امد. جیغ زدم. گلی افتاد روی چمن های خیس و لباس هایش کثیف شد. از زانویم خون آمد. داشتم فرغون را بلند می کردم که آقای باغبان آمد بالای سرم. صدای جیغم را شنیده بود. حسابی ترسیده بودم. آقای باغبان حتما گوشم را می پیچاند و به مامان می گفت که پابرهنه توی باغچه راه رفته ام و توی فرغون خاکی نشسته ام و مامان هم حسابی دعوایم می کرد. به خاطر همین بود که آقای باغبان را که دیدم زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم. آدم وقتی راستکی گریه کند بقیه کمتر دعوایش می کنند. به خاطر همین است که من زودی گریه ام می گیرد تا خیلی دعوایم نکنند. آقای باغبان بلندم کرد و سر زانوهایم را با دست هایش تمیز کرد. بعد نگاهم کرد و گفت :" چه کار می کردی؟" من حسابی ترسیدم و بیشتر گریه کردم. آقای باغبان گفت :" زمین خوردن که گریه ندارد. زخم پای ات هم خیلی کوچولو است. زود خوب می شود." و بعد فرغون را صاف کرد و گفت :" دوست داری فرغون سواری کنیم؟" و من را بغل کرد و گذاشت توی فرغون. گلی را هم از روی چمن ها برداشت و گذاشت کنارم. گفت :" عروسکت را هم بغل کن" و بعد شمرد:" یک ، دو ، سه!" آقای باغبان من را هول می داد. باد می آمد. اشک هایم را باد برد. می خندیدم و جیغ می زدم. فرغون سواری خیلی کیف دارد و آقای باغبان بلد است من را خیلی خیلی تند هول بدهد. من جیغ می زدم و می خندیدم. درخت ها و گل های حیاط ما مهربان ترین باغبان دنیا را دارد. من آقای باغبان را اندازه تمام ستاره های آسمان دوست دارم. باد می آمد. من و آقای باغبان با فرغون خاکی دور دنیا می چرخیدیم و من بلند بلند می خندیدم.