summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

دریا آرام بود.

کشتی ها آرام بودند.

خورشید شبیه یک تخم مرغ زرد ، تلپ افتاده بود وسط آسمان و جیرینگ جیرینگ برق می زد.

ساحل پاهایش را از این جا تا انجا دراز کرده بود و با سنگ ها و صدف هایش بازی می کرد.

ماهیگیران پیر در ساحل اواز می خواندند. شعرهایی که بلد بودند. شعرهایی که بلد نبودند.

ابرها آن بالا بالاها دست شان را زده بودند زیر چانه شان و بادبادک ها را تماشا می کردند.

همه چیز خوب بود که اولین موج به سمت ساحل امد.

یک موج بزرگ اندازه یک کامیون.

موج بعدی اندازه یک درخت.

موج بعدی قد یک ساختمان سه طبقه.

موج ها تند تند به سمت ساحل می آمدند.

ابرها که حواسشان پرت موج ها شده بود، آرام آرام چسبیدند به هم و همدیگر را بغل کردند.

خورشید هم که تا به حال موج های به این بزرگی ندیده بود از ترس خودش را پشت ابرها قایم کرد.

یکی از ماهیگیران پیر همین طور که به دریا نگاه می کرد، سرش را خاراند و گفت:" این جوری که نمی شود." ماهیگیر دیگر موی دماغش را کند و گفت:" راست می گوید." ماهیگر بعدی کش شلوارش را بالا کشید و گفت :" بعله. این طوری اصلا نمی شود." و ماهیگیر پیر بعدی دستش را از توی دماغش بیرون آورد:" نه! نمی شود." و تورهای ماهیگیری شان را جمع کردند و رفتند خانه هایشان تا هر وقت دریا دوباره آرام شد بیایند و ماهی بگیرند.

ساحل که از این همه موج بزرگ بزرگ حسابی ترسیده بود، سنگ هایش را جمع کرد توی و بغلش و داد زد:" دریا! چه خبر است؟ مگر کوسه دنبالت کرده که موج هایت انقدر بزرگ بزرگ می آیند طرفم؟ همین حالاست که درسته من را قورت بدهند."

دریا یک موج اندازه یک برج فرستاد سمت ساحل و گفت :" هیس! یک ماهی قرمز کوچولو آن دور دور ها دلش گرفته و دارد های های گریه می کند. دلش برای پسرکی تنگ شده که او را توی تنگ کوچکی نگه می داشت و هر صبح تق تق به شیشه تنگ می زد و می گفت:" هی ماهی چشم قلنبه ای! چقده تو خوشگلی!."