summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 من یک توپ قلقلی دارم که سرخ و سفید و آبی است. من این توپ را می زنم زمین و می اندازم هوا چون می دانم میانش خالی است. مادرم فکر می کند این توپ و صاحبش نخود همه آش‌ها هستند. چون یک دفعه این توپ افتاد درون دیگ آش و صاحبش خیلی خیلی غصه خورد، چون دیگر میانش خالی نبود و شده بود یک نخود آش و لاش.

من یک توپ قلقلی دارم که شبیه نخودی است که سرخ و سفید و آبی است.

من هیچ وقت دنبال نخود سفید، نخود آبی و نخود سرخ نمی روم؛ چون خودم آن را دارم. اما دوست ندارم بروم به دنبال نخود سیاه و نخود سبز.

من از نخود سیاه بدم می آید و هیچ وقت دوست ندارم نخودم را با هیچ نخود سیاه دیگری عوض کنم.

مادرم فکر می کند نخود سیاه صاحب ندارد و همین طور روی زمین برای خودش راه می رود و من باید بگردم و آن را پیدا کنم.

یک روز همین طور که نخود قلقلی ام را می انداختم هوا و می گرفتم، دیدم یک نخود سیاه سرش را انداخته پایین و تندتند قل می خورد. من آمدم کنار دیوار که نخود سیاه خورد به یک سنگ و راهش به سمت من کج شد. من آمدم وسط خیابان، نخود سیاه خورد به دیوار و آمد وسط خیابان.

 

یک پیرمرد داد زد: آهای بچه، این تایر رو از وسط کوچه بردار. مال یک بنده ی خداست!

اما من می دانم این یک نخود سیاه است، نه یک تایر!

نخود سیاه در سراشیبی افتاد و تندتر از قبل چرخید.

توی دلم گفتم: هیچ وقت از یک نخود سیاه خوشم نیامده.

رویم را برگرداندم تا ببینم نخود سیاه هست یا نه. نخود سیاه، خاکستری شده بود و هنوز می چرخید و توی دلم گفتم: هر وقت به سرکوچه رسیدم، راهم را کج می کنم تا نخود سیاه برود و برود توی خیابان و یک ماشین بیاید رویش و ... بوم....

هنوز صدای چرخیدن نخود سیاه می آید. نرسیده به خیابان راهم را کج می کنم تا....

صدای یک عالم خنده می آید. صورتم را که برمی گردانم چند تا بچه، نخود سیاه را برداشته اند و قلش می دهند و می خندند و دنبالش می روند یواش یواش، احساس می کنم دلم برای تمام نخود سیاه ها تنگ شده.