summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 خواب پاورچين پاورچين توي سرم آمد. سرش را گذاشت روي چشم هايم و اتاق را تاريک کرد. خواب يک پتوي بزرگ شد که من زيرش رفتم و از اتاقم جدا شدم.

مامان قصه گفته بود، من خوابيده بودم،‌ خواب بد آمده بود.

من مهماني رفته بودم،‌يک عالمه بازي کرده بودم، خوابيده بودم، خواب بد آمده بود.

مشقهايم را نوشته بودم، بابا پايين دفترم را امضا کرده بود، خوابيده بودم، خواب بد آمده بود.

مامان را بوسيده بودم، ‌بابا را بوسيده بودم، خوابيده بودم، خواب بد آمده بود.

خواب، بد بود. سياه بود. ترسناک بود. آمده بود من را بترساند. آمده بود عروسک‌هايم را بگيرد. خواب شبيه تخت بزرگي بود که مي خواست من را غرق کند.

خواب بد که مي آيد، خواب خوب پا مي گذارند به فرار. مثل پروانه هاي سپيد،‌ خواب هاي خوشرنگم دور مي شوند. من هم فرار مي کنم. و خواب بدجنس دنبالم مي کند.

قبل از خواب دعا کردم که همه ي خواب هاي زشت و پشمالو بروند به دنياي خودشان. به دنياي من و اتاق من و خواب هاي من کاري نداشته باشند.

خودم را زدم به خواب خوب، که خواب بد برود.

خواب بد رفت زير تختم قايم شد تا هر وقت خوابم برد،‌ بپرد بيرون. خواب بد مي خواست من را بترساند. من چشم هايم را بستم تا خواب چشم‌هايش را باز کند. چشم هاي خواب بد برق مي زدند از زير تخت. من به خودم گفتم: هيس! هيچي نيست... خواب بد داشت حوصله اش سر مي رفت. هي تکان تکان مي خورد زير تخت و پاي پشمالويش را مي خاراند. حوصله ي من هم داشت سر مي رفت. دلم مي خواست زودتر بفهمم ترساندن يک خواب ترسناک چه کيفي داره. واي! حتما دمش را مي‌گذارد روی پشتش و از پنجره مي پرد بيرون. چقدر خوب مي شود آنوقت...

براي اينکه بفهمم خواب هنوز بيدار و منتظر است يا نه، خرس کوچکم را انداختم پايين.  اما هيچ صدايي نيامد.

سرم را آوردم لبه ي تخت، ‌صداي نفس کشيدنش را مي شنيدم. منتظر بود خوابم ببرد.

سرم را پايين تر آوردم،‌کج کردم تا يواشکي زير تخت را ببينم. جيغ زدم،‌ترسيدم. چند تا چشم رنگي به من زل زده بود و يک صداي جيغ ديگر هم آمد. بلند شدم نشستم. دوباره خم شدم زير تخت. خواب بد چسبيده بود به ديوار. طفلکي از ترس بنفش شده بود.

گفتم: "آهاي!‌ تو خواب ترسناکي؟ تو خواب بد مني؟"

يواش يواش اومد بيرون از زير تخت. گفت: "بودم! حالا که ديدي من رو! ترسوندي من رو! چه جوري بد باشم؟ ترسناک باشم؟"

گفتم: "يعني ديگه خواب بد من نمي شي؟"

گفت: "ديگه نمي ذاري تو. ديگه نابود شدم، زار و پريشون شدم."

خواب بد،‌ يک گلوله ي پشمالو بود،‌که رنگش عوض مي شد. حالا شده بود نارنجي و قلپ قلپ اشک مي ريخت.

خواب بد را بغل کردم و کنار خودم خواباندم.

برايش اسم گذاشتم و گفتم: "خواب خوب من باش!"

بعد هم برايش قصه گفتم.

او چشم هاي شبرنگي اش را بست و مثل يک روياي خوب خوابيد.