summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 آقای دلقک همه ی دلقک بازی‌های دنیا از یادش رفته بود.

او فکر می کرد آسمان خیلی وقت است نخندیده

او می خواست آسمان را شاد کند و هر دو با هم بخندند.

توی زمین هیچ کس خنده اش واقعی نبود.

دستش را گذاشت زیر چانه اش و به بادکنک های باد نشده فکر کرد.

بادکنک های باد نشده بادکنک های واقعی نبودند.

بادکنک ها را باد کرد. بادکنک ها تمام اتاق را پر کردند.

بادکنک های توی اتاقی که آسمان نداشت بادکنک واقعی نبودند.

آقای دلقک، نشست پشت پنجره و به آسمان بی بادبادک فکر کرد.

فکر یک آسمان بی بادبادک، فکر غمگینی بود. آقای دلقک فکرهای غمگینی داشت.

آقای دلقک با این فکرها، یک دلقک واقعی نبود.

آقای دلقک لباس هایش ‌شسته رفته و تر و تمیز بودند.

او برای برگزاری یک جشن پر خنده بارها لباس هایش را اتو زده بود.

اما آقای دلقک فکر می کرد یک چیزی کم است. یک چیزی که خنده دار باشد و واقعی.

آقای دلقک، تمام دستورالعمل ها را مو به مو خواند. مو به مو تمام خنده به زبان ساده ها،‌ در 10 روز خنده دار شوید ها، آموزش  خ ن د ه .

اما در انتهای دستور العمل ها به این پی نوشت می رسید: این ابتدای کار است، خنده ی واقعی فراتر از یک دستور العمل است.

یک دلقک غم زده‌ی بی خنده،‌ یک دلقک نیست. یک دست لباس دلقکی است. یک بینی رنگ شده‌ی بزرگ است.

دلقک تمام غم هایش را بغل گرفت و نشست لب پنجره.

غم ها باد کرده بودند توی بغلش.

دلقک یکی یکی توی غم ها فوت کرد. فوت فوت فوت...

غم ها چاق شدند. شکل دار شدند. شکل های عجیب و غریب. شکل یک دماغ گنده،‌ شکل یک پای لنگ، شکل یک ماشین پر از دود. شکل یک بچه‌ی کوچک با دمپایی های پاره.

دلقک غم ها را باد می کرد و به نخ می کشید و به هوا می فرستاد.

صدای یک خنده آمد.

خنده ای که با دستش یک غم چاق و چله ی گوشتالو را نشان می داد. یک غم با یک بادکنک بزرگ.

صدای یک خنده، حواس دلقک غم زده را پرت کرد.

شبیه خنده های واقعی بود.

دلقک، نخ یک غم را به آسمان رها کرد و از پنجره آدم ها را دید.

خنده های واقعی به غصه های واقعی توی آسمان می خندیدند.