summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 موش کوچولو یک شیرینی بزرگ پیدا کرد.

موش کوچولو شیرینی بزرگ را به خانه ی کوچکش برد.

شیرینی بزرگ، تمام خانه ی کوچک موش کوچولو را پر کرد. حالا موش کوچولو نمی دانست کجا باید بخوابد، چون شیرینی روی تختش را هم گرفته بود.

موش کوچولو از شیرینی بزرگ بالا رفت و همانجا خوابید و خواب های شیرین دید. خواب دید یک خانه پر از شیرینی دارد و او پادشاه همه ی شیرینی ها شده است.

صبح که بیدار شد، ‌از اینکه یک شیرینی بزرگ در خانه ی کوچکش دارد خوشحال بود. برای همین با خوشحالی می خواست از خانه بیرون برود تا صبحانه ای پیدا کند اما شیرینی بزرگ جلوی در کوچک خانه را هم گرفته بود و او نتوانست بیرون برود.

موش کوچولو با خودش گفت: "عیبی ندارد، ‌امروز برای صبحانه از این شیرینی خوشمزه می خورم تا فردا یک راهی برای بیرون رفتن پیدا کنم."

موش از شیرینی خورد اما شیرینی  هنوز برای خانه ی کوچکش خیلی بزرگ بود. او ناهار و شام و صبحانه ی فردا را هم از شیرینی بزرگ خورد. شیرینی بزرگ، کمی کوچک شده بود اما هنوز تخت موش را پر کرده بود. او باید شیرینی بیشتری می خورد تا شیرینی کوچک می شد و از پشت در کنار می رفت.

موش کوچولو دلش برای آسمان آبی، خورشید، چمن ها و پرنده ها تنگ شده بود. شیرینی بزرگ او را در خانه ی کوچکش زندانی کرده بود. شب وقتی روی شیرینی بزرگ خوابید، گریه اش گرفت. اشک هایش شروع به افتادن کردند. آنقدر گریه کرد و اشک هایش روی شیرینی ریخت که آن را آب کرد. شیرینی کوچک شده بود. او تکه های کوچک شیرینی بزرگ را از خانه ی کوچکش بیرون برد و برای پرنده ها ریخت. او برای خورشید دست تکان داد و روی چمن ها شروع به دویدن کرد. بعد به خانه ی کوچکش برگشت و روی تخت خواب کوچکش خوابید. او خواب یک آسمان آبی با پرنده های خوشحال را می دید.