summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

آقای دکتر گفت: دهنتو وا کن. آااااا. آااااا.

دهنمو وا کردم. آاااا. آااا.

با دهن باز که نمیشه حرف زد. با دهن باز ولی میشه فکر کرد. پس فکر کردم وقتی بزرگ ِ بزرگ شدم یه دکتر میشم و هزار تا بستنی می خورم و هزار تا چوب بستنی رو تو دهن هزار تا بچه فرو می کنم و هزار بار می گم: بگو آاااا. آاااا.

آقای دکتر گفت: چراغ قوه لطفاً.

آقای دکتر با چراغ قوه رفت توی غارِ دهنِ من. شبیه فیلمای ترسناک لای دندونام قدم زد و من صدای هوهو درآوردم تا بترسه. آقای دکتر گفت: اونجا رو. یه مهمونی کوچیکه ته حلقت. یه مهمونی با غولای گنده ی ترسناک.

می خواستم بپرسم غولا چه رنگین آقای دکتر؟

آقای دکتر خودش جواب داد: یه عالم غول بنفش. آهنگ گذاشتن و می رقصن. درد داره؟

عرق کردم. پاهای غولا رو ته حلقم حس کردم و سرمو تکون دادم که یعنی آره. خیلی هم.

آقای دکتر گفت: گوشی پزشکی لطفاً.

گوشی رو گذاشت رو سینه ام و گوم گوم صدا شنید از لای دنده هام. گفت به به. صدای آهنگ شون تا اینجا میاد.

اقای دکتر گفت: اشکال داره مهمونی شون رو به هم بریزیم؟

سرمو تکون دادم که یعنی نه. اشکالی نداره.

بعد با خودم گفتم: اگه مهمونی تولد باشه چی؟ اگه تولد یه بچه غول باشه چی؟ اگه بچه غول موهای سیخ سیخی بنفش داشته باشه چی؟

آقای دکتر گفت: بپر روی تخت.

کسی کفش هامو کند و واروم کرد روی تخت. عرق های پیشونی ام تخت رو که سبز بود سبز پررنگ کردن. کسی که لبخند مهربون و لباس سفیدی داشت با یه آمپول نوک تیز اومد طرفم. زدم زیر گریه و اشک هام تخت رو که سبز پررنگ بود پررنگ تر کردن. دماغم رو بالا کشیدم و گفتم: این من نیستم. این بچه غوله که مهمونیش به هم ریخته. داره گریه می کنه.

 یه قطره ی درشت اشک از رو صورتم سر خورد.

 

آقای دکتر گفت: نفر بعد لطفاً.