summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

عکاس: peter holme

خانه‌ی درنای کوچک، بالای درختی بود که اسمش را نمی دانست. برگ های درخت بزرگ و پهن بود و جان می داد برای سرسره بازی بچه درناها. درخت تنه ای محکم داشت. تنه ای درشت و قهوه ای که آرزوی هر دارکوبی بود. درخت میوه‌های کوچک داشت. با دیدن میوه های کوچک و شیرین آن، برق از چشمان هر سنجاب درختی ای می‌پرید. درخت لانه های زیادی نداشت. تنها درنا بود که لانه ی کوچکش را در میان انبوه شاخه ها ساخته بود و درنا نمی دانست پانداها آرزو دارند کمی به سکوت درختش گوش دهند. خورشید اولین پرتوهای گرمابخشش را به شرقی ترین نقطه ی جنگل می تاباند و حلزون های پیر پایین درخت درنا خمیازه می کشیدند.


درخت آرام بود و درنا را بیشتر از تمام سنجاب ها دوست داشت. او گاهی شاخه هایش را برای درنا تکان می داد تا درنا بداند درخت همیشه به یادش خواهد ماند. درخت می ترسید که درنا پرواز کند، برود و راه را تا درخت گم بکند. هربار که درنا اوج می گرفت توی آسمان، درخت نگاهش را می دوخت به دورترین نقطه ی دریا و فکر می کرد نکند درنا به آن نقطه فکر می کند؟ درخت آن نقطه را آخر دنیا می دانست. هر بار که خورشید می رفت به آن نقطه، شب می شد. او مطمئن شده بود که آن نقطه باید آخر دنیا باشد.


درنای کوچک با درخت غریبی اش می شد. او فکر می کرد درخت یک تکه چوب است که سبز شده. فکر می کرد برای درخت فرقی ندارد که دارکوب ها در آن لانه بسازند یا درنا ها روی شاخه هایش بنشینند. او فکر می کرد درخت همیشه خواب است، زمستان و بهار ندارد.


درنا کوچکتر از آن بود که نام تمام درخت ها را یاد داشته باشد. یک روز صبح که از خواب بیدار شد همه چیز مثل روزهای قبل بود. او بانوکش بالهایش، تاج کوچکش و لانه اش را تمیز کرد، بال و پری زد و وقتی خواست بپرد یادش آمد که نکند امروز هم مثل روزهای دیگر باید بپرد و برای هزارمین بار دریاچه را از دورترین نقطه نگاه کند؟ این را بلند گفت تا درخت هم بشنود. تا شاید درخت دلش برای درنای همسایه بسوزد و کمی او را از تنهایی در بیاورد. اما درخت صدای درنا را نشنید. شاید هم شنید اما زبانش را بلد نبود. مثل دیگر حیوانات. مثل سنجاب ها، پانداها، مرغ های دریایی، حلزون ها. هیچ کس زبان درنا را نمی دانست. و درنا نیز زبان آن ها را.

 

درنا سرش را به طرف بلندترین شاخه ی درخت بلند کرد و بلند تر از دفعه ی قبل گفت: «اسمت را به من بگو! بگو که حرف هایم را می شنوی! و گرنه من می روم به جایی که بدانم درختم کیست. من باید بدانم در شاخه های چه کسی زندگی می کنم! درخت! درخت! همه ی این تنه های بزرگ و قهوه ای درختند. هرکدامشان هم یک اسمی دارند. حتی بوته ها هم اسم دارند... نام تو چیست؟»


درخت نمی شنید. او فقط می دید. می دید که درنا پریشان تر از روزهای دیگر است. اما نه درخت حرف زد و نه درنا دلش می خواست بازهم حرف بزند. درنا آرزو کرد کاش شاخه هایی داشت تا آنها را برای باد تکان می داد. او بال هایش را باز کرد و آرام گفت: «خداحافظ درخت بی نام، خداحافظ.» و بال زد و رفت.

 

 درخت شاخه هایش را تکان نداد، بادی هم لای شاخه هایش نپیچید. او فقط می دید که درنا به دورترین نقطه ی دنیا نزدیک می شود. با خودش گفت: «خوش به حال درنا که تا به حال هزار بار دریاچه را از دورترین نقطه دیده است.»

 

درخت دست هایش را به آسمان رساند و آرزو کرد: «کاش بال داشتم تا برای هزار و یکمین بار دریاچه ی آبی را به درنا نشان می دادم.»