summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نویسنده، عاطفه جوینی 

 

illustrated by : Alessandra Cimatoribus

اولش سفید بودم. از همان وقتی که دلم هری پایین ریخت و دست و پایم در چیزی نرم فرو رفت. چشم‌هایم رنگ نداشت. حتی مو و پوستم هم بی‌رنگ بود، رنگ گچ. قلبم را نمی‌دیدم اما صدای تالاپ تولوپ‌اش را می‌شنیدم. می‌خواستم ببینم قلبم با این سر و صدا چه رنگی‌ست اما نمی‌توانستم.

از این طرف به آن طرف قل می‌خوردم و چشم‌هایم جایی را نمی‌دید. نمی‌دانستم کجا هستم. شاید وسط یک شعبده‌بازی گیر افتاده بودم؛ یا توی یک چاله‌ی فضایی، روی عرشه‌ی یک کشتی وسط دریای طوفانی، توی حرف انگلیسی C، روی الاکلنگی که شوخی‌اش گرفته یا توی آونگ یک ساعت.

هیچ صدایی  نمی‌آمد به جز خش‌خشی آرام. چشم هایم را ریز کرده بودم و زور می‌زدم اطرافم را ببینم، اما باز هم نمی‌توانستم. همه جا سفید بود، خیلی خیلی سفید. غصه‌ام گرفت. به تمام سفیدی‌ها لگد زدم و بلند گفتم: «من دوس ندارم این‌جا باشم. یکی بیاد نجاتم بده از وسط این همه سفیدی .» صدای خش‌خش قطع شد و  چیزی رویم حرکت کرد. مثل یک رود بود. وزنی نداشت و گرم و نرم بود. بوی خوبی هم می‌داد؛ بوی پرتغال و مربای هویج. با خوشحالی لبخند زدم، چشم‌هایم را بستم و در آن غلطیدم. همه‌ی بدنم در رود گرم فرو رفت و پیچ و تاب خورد.

نمی‌دانستم این رود سر و کله‌اش یک مرتبه از کجا پیدا شد. چشم‌هایم را که باز کردم همه چیز تغییر کرده بود. رنگم عوض شده بود و از سفیدی درآمده بودم. با خوشحالی جیغ زدم و گفتم: «یوهووو. بالاخره رنگ شدم. چه رنگ قشنگی!» سرم را که بلند کردم مردی با لباس سفید بالای سرم ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. خیلی بزرگ بود. ترس برم داشت. فکر کردم من مورچه‌ام و او یک هیولای مورچه‌خوار که قرار است مرا درسته قورت بدهد.

آقای خیلی بزرگ که ترس را توی چشم‌هایم دید، کمی عقب رفت و گفت: «سلام! از من نترس. من یه نقاشم!» با اخم گفتم: «آقای نقاش باشی. می‌شه بگی من این‌جا چی‌کار می‌کنم؟» گوشه‌ی سیبیل‌اش را با نوک انگشت‌اش پیچاند و گفت: «تو نقاشی منی. همین الان کشیدم و رنگ‌ات کردم.» با دست توی پیشانی‌ام کوبیدم و گفتم: «اوه. فقط به این یکی فکر نکرده بودم.» آقای نقاش خندید و گفت: «خیلی جالبه که می‌تونی حرف بزنی.» نگاهش کردم و گفتم: «واسم دهن کشیدی، زبون کشیدی، معلومه که می‌تونم حرف بزنم!" او هم روی پیشانی‌اش زد و گفت: «اوه. راست می‌گی. بهش فکر نکرده بودم!"

بالا و پایین پریدم و گفتم: «تو اسم داری، ولی من نمی‌دونم اسمم چیه!» آقای نقاش مکث کرد. به پنجره‌ی روبه‌رویش نگاه کرد و در فکر فرو رفت. چشم‌هایش برق می‌زد.

از بیرون صدای باد می‌آمد. قلم‌مواش را برداشت و  اطرافم را رنگ کرد. برگ‌های رقصان کشید و زیر پاهایم ابرهای سفید و گردالی. گفتم: «نکنه منم یه برگ‌ام؟» چشمکی زد و گفت: «نه!» دوباره با هیجان بالا و پایین پریدم و پرسیدم: «پس من چی‌ام؟ یالا بگو. چه رنگی‌ام؟ چه شکلی‌ام؟ زود باش بگو!» با لبخندی که سیبیل‌ش را کج می‌کرد، گفت: «باشه. صبر کن. الان می‌گم. تو پاییزی. از جیب رنگای من درومدی. رنگت هم نارنجیه. دوس داری پاییز باشی؟»

ساکت شدم. دستم را مشت کردم و با خوشحالی به هوا پریدم. در حالی که می‌دویدم، با صدای بلند گفتم: «معلومه که دوس دارم. از آشنایی با خودم خیلی خوشحال‌ام!»