summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نویسنده، عاطفه جوینی 

illustrated by: Sahar Haghgoo

 

رو به روی ابرها ایستاده‌ام، لپ‌هایم را باد کرده‌ام و پشت سر هم فوت می‌کنم.

 

فووووووووووووووووت

 

من قدرتمند‌ترین ابرفوت‌کن دنیا هستم. آدم‌ها از آن پایین برایم دست تکان می‌دهند و صدایم می‌کنند: «هـــــــــــی! غول ابر فوت‌کن! ابرها را این‌جا هم فوت کن، ما باران نداریم. به این‌جا هم بفرست‌شان تا بر زمین‌ها و گل‌ها و درخت‌ها و دست‌های ما ببارند. بر دل‌های ما ببارند...» من تند تند ابرها را فوت می‌کنم و به هرجا که بخواهم هدایتشان می‌کنم. باید باورکنید که این روزها بسیار قدرتمند شده‌ام و یک شغل خیلی خوب پیدا کرده‌ام: ابر‌فوت‌کنی !

چند روز بیشتر نیست که از کار جدیدم می‌گذرد، اما کار و بارم حسابی گرفته است. هر روز زنگ و پیغام... هر روز نامه و فکس و درخواست و غیره... حالا دیگر تمام دنیا مرا با نام «غول ابر فوت‌کن»  می‌شناسند. هر روز برایم نامه می‌نویسند که ابرها را به آسمان شهر آن‌ها هم فوت کنم، که ابرها را برای آن‌ها هم  رنگی کنم، که برایشان باران رنگی بفرستم، که من چقدر غول قدرتمند و مهربانی هستم!

حتما برایتان سوال پیش آمده که من چه‌طور  این‌قدر آسان تبدیل به یک غول ابر فوت‌کن شدم. باید بگویم که هیچ. یک روز که خیلی غمگین بودم و هیچ کاری نمی‌توانستم انجام بدهم. نشستم و فقط فوت کردم. گرد و غبار روی انگشت‌هایم را فوت کردم. غصه‌های انباشته‌شده در دلم را فوت کردم. برگ درختان را از روی زمین فوت کردم. گل‌های قاصدک را فوت کردم. بادبادک دخترک را که از دستش جدا شده بود، فوت کردم و بهش رساندم. روی تپه ایستادم و اشک‌هایم را بین زمین و هوا فوت کردم. همان موقع ابر کوچکی از آن حوالی رد می‌شد. تا چشمش به من افتاد با نگرانی پرسید: «ببخشید! خانواده‌ام را ندیدی این طرف‌ها؟» گفتم: «نه!» گفت: «اوه، انگار گم شده‌ام. می‌شود مرا هم فوت کنی که به خانواده‌ام برسم؟» برای این‌که او را از گم شدن نجات بدهم، هرچه نفس داشتم توی لپ‌هایم جمع کردم و با نهایت قدرت فوت کردم. ابر کوچک چرخان و خندان دور شد و همان‌طور که برایم دست تکان می‌داد، داد زد: «منونم ازت غول ابر‌ فوت‌کن!» همان‌جا بود که از این تعریف حسابی خوشم آمد و فهمیدم می‌توانم شغل جدیدی داشته باشم. بین بادها ایستادم و محکم فوت کردم. به افتخار لحظه‌ی خوشی که پیدا کرده بودم، به وجد آمدم و فوت کردم...

 

فووووووووووووووووت

 

 آن‌جا بود که تبدیل به یک غول ابر فوت‌کن شدم.