summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

خانم مربی از بچه ها خواست دست های شان را روی صفحه ی دفتر بگذارند و دور انگشت های شان خطی کشید. بچه ها هم مداد رنگی ها را برداشتند و دست به کار شدند، دیدند با دو جفت جای دست روی کاغذ و یک عالمه رنگ، چه چیزی بهتر از پروانه؟ چیزی نگذشت که سه تا پراونه ی رنگی آمدند و روی دفترهای بچه ها نشستند. اسم های شان به ترتیب بِن تِن بود و زیبا و فرشته. هر کدام هم قصه ی خودشان را داشتند:  

 

"پروانه ی بن تن"

قصه گو: رایان، سه سال و نه ماهه

 

 

یه دفعه تمساح اومد خوردش اینو. بعدش با دندوناش نصف نصفش کرد. بعدش قورتش داد. بعد از معدش رفت پایین پایین. بعد از تو رودش رد شد. بعد رفت تو ماهیچه های شکمش.

من رفتم تمساحُ بُکُشم!

 


 

 

 

پروانه ای که "زیبا" بود.

قصه گو: فاطمه، هفت ساله

 

 

یه روز یه پروانه ای بود که اسمش زیبا بود. تولدش زنگ زده بود به همه ی دوستاش که بیان تولدش. بعد اومدن تولدش و تولدش تموم شد. بعد زیبا که تولدش تموم بود به دوستاش جایزه داد کیک هم داد که ببرن خونه شون. رفتند بعد زیبا زنگ زد به دوستاش که شما به خونه رسیدید یا نه. بعد اگه گفت نرسیدید تا بیام دنبالتون. زیبا گفت دروغ نگیدها! دوستاش گفتند نه. بعد مامان بابای زیبا اومدن خونه گفتند دخترم زیبا تولدت مبارک. بیا این جایزه ها رو باز کن. بعد شب شد زیبا رفت خوابید. بعد مهمون اومد خونه شون. زیبا هم خوشحال شد.

 

 

 

 

 

 

پروانه ای که "فرشته" بود.

قصه گو: سارینا، شش ساله

 


 

یه روز یه فرشته کوچولو داشت تو حیاط خونه شون بازی می کرد بعدش می رفت بیرون یه دفعه دوستشو دید گفت سلام. بعدش پروانه کوچولو رفت خونه ی مامانش. صبح که شد دید دمپایی هاش نیست. بعدش فرشته کوچولو گریه کرد مامانش اومد گفت چی شده؟ بعدش فرشته کوچولو به مامانش گفت دمپایی هام گم شده. بعدش رفتند دنبالش گشتند دیدند تو کمدش یکی گذاشته. بعدش پروانه کوچولو به مامانش گفت که من دوست دارم برم بیرون بازی کنم بعدش رفتنش بیرون که یکی رو دید می خواست بخوردش بعدش فرشته کوچولو اومد گفت چی شده به دوستش. بعدش فرشته کوچولو رفت بیرون یه چیزی بیاره بعدش فرشته کوچولو داشت عصبانی می شد. بعدش رفت خونه شون.