summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

تصویرگری: Akira Kusaka

 

در سرزمین «بیشتر از اون چیزی که فکر کنی عجیب‌وغریب» مردی بود که نامش «همه چی ارّه او» بود. همه چی ارّه او، به‌جای دست‌وپا ارّه داشت، آن‌هم ارّه‌های خیلی خیلی تیز و برنده. همه چی ارّه او، موهای ریز ارّه‌ای داشت و حتی ابروها و مژه‌هایش هم ارّه‌هایی ریز بودند. او موجود خطرناکی بود ولی نه در سرزمین «بیشتر از اون چیزی که فکر کنی عجیب‌وغریب». همه چی ارّه او در مقابل موجوداتی مثل « نفس لیزری» که نفسش همه‌چیز را می‌سوزاند و از بین می‌برد و یا جانوری به نام «جیغ جیغی دم تیغی» که جیغ‌های کشنده و تیغ‌های بی‌هوش کننده داشت، یک موجود کاملاً عادی به‌حساب می‌آمد که خودش هم این را می‌دانست و از این به‌دردنخور و عادی بودنش خیلی عذاب می‌کشید. همیشه به تنها دوستش «ریش چمنی»_که توی ریش‌های از جنس چمنش قارچ‌های سمی رشد می‌کرد و مار خطرناکی خانه داشت- می‌گفت که دلش می‌خواسته یک موجود غیرعادی و خاص باشد ولی حالا هیچ‌چیزی نیست به‌جز یک «همه چی ارّه او». دوستش کاری را می‌کرد که تمام دوست‌ها می‌کنند یعنی دلداری‌اش می‌داد و می‌گفت که تو هم موجود خاصی هستی ولی خود ریش چمنی هم به‌خوبی می‌دانست که همه چی ارّه او واقعاً به‌دردنخور است و اصلاً موجودی ترسناک یا خطرناک نیست.

این شد که یک روز همه چی ارّه او تصمیم گرفت از سرزمین همه‌چیزهای عجیب‌وغریب برود و شانس خودش را در سرزمین دیگری امتحان کند. مدت‌ها راه رفت. در سرما و گرما از بیابان‌ها گذشت و تشنه‌اش شد. از جنگل‌های سرسبز و بزرگ رد شد و حیوانات عجیبی دید تا اینکه به سرزمین دیگری رسید. در این سرزمین همه‌جا پر از درخت بود. همه چی ارّه او ایستاد و به درخت‌ها نگاه کرد. خیلی عجیب بود. بعضی از درخت‌های این سرزمین شبیه درخت‌های واقعی بودند، سبز و بلند با تنه‌های چوبی محکم و سایه‌های زیبا و دوست‌داشتنی ولی بعضی‌هایشان خیلی خیلی زشت و ترسناک بودند. زشت‌ترین و ترسناک‌ترین درخت‌هایی که همه چی ارّه او در عمرش دیده بود. تنه‌هایشان لجنی بود نه اینکه فقط رنگشان لجنی باشد.توی لجن‌هایشان انواع سوسک و هزارپا و حیوانات چندش‌آور دیگر وول می‌خوردند. همه چی اره او گفت: «اه چه حال به هم زن!». شاخه‌های این درخت‌ها باریک و خشک و سیاه بودند از جنس زغال و تکه پنیرهای کپک‌زده‌ای به‌جای برگ به این زغال‌ها چسبیده بود. از همه‌ی این‌ها بدتر بوی گندی بود که از این درختان زشت و نفرت‌انگیز بیرون می‌آمد. بویی بدتر و حال به هم زن‌تر از تمام بوهای حال به هم زن دنیا. تعداد درخت‌های بدترکیب و بوگندو از درخت‌های سالم و زیبا خیلی خیلی بیشتر بودند. تقریبا هر دو قدم یک درخت بوگندو و هر چهار قدم یک درخت سالم روییده بود. همه چی ارّه او محو تماشای این درخت‌ها  شده بود که ناگهان صدای آرام و غمگینی او را از جا پراند: «تو کی هستی؟»

همه چی ارّه او دور و برش را نگاه کرد تا ببیند چه کسی با او حرف می‌زند اما هیچ‌کس را ندید. در آن سرزمین تنها چیزی که دیده می‌شد درخت بود. صدا دوباره گفت: «تو کی هستی؟»

همه چی ارّه او فکر کرد شاید یک موجود نامریی دارد با او حرف می‌زند. گفت: «من همه چی ارّه او هستم. تو کی هستی؟ و چرا نمی‌بینمت؟»

صدا آه کوتاهی کشید: «من همین درختی هستم که تو کنارش ایستاده‌ای».

همه چی ارّه او برگشت و به درختی که کنارش بود نگاه کرد. چشم‌های ریز و سبز درخت بالای تنه درست جایی که شاخه‌ها و برگ‌ها شروع می‌شدند دیده می‌شد و دهان کوچکش کمی پایین‌تر از چشم‌ها قرار داشت. همه چی ارّه او از اینکه او یکی از آن درخت‌های غیرعادی و زشت نبود خوشحال شد. درخت گفت: «برای چی اینجا اومدی؟»

همه چی ارّه او جواب داد: «برای اینکه توی سرزمین خودم به درد نمی‌خوردم».

درخت لحظه‌ای به او خیره شد و بعد گفت: «پس می‌خوای به‌دردبخور باشی؟»

همه چی ارّه او سرش را تکان داد: «معلومه. همه دلشون می خواد به‌دردبخور باشن».

درخت با شاخه‌هایش اشاره‌ای به درخت‌های بوگندو کرد و گفت: «پس چرا شروع نمی‌کنی؟»

همه چی ارّه او ابروهای ارّه‌ای‌اش را در هم کشید: «شروع کنم؟چی رو شروع کنم؟»

درخت خندید: «به‌دردبخور بودنو».

همه چی ارّه او یک‌لحظه فکر کرد شاید این درخت برخلاف ظاهر زیبایش کاملاً دیوانه و حتی خطرناک باشد. ناخودآگاه کمی عقب رفت ولی موهای اره‌ای سرش به یکی از شاخه‌های درخت پشت‌سری که اتفاقا یکی از همان درخت‌های بوگندو بود، خورد و شاخه بلافاصله روی زمین افتاد. ناگهان همه چی ارّه او فهمید که منظور درخت سبز چیست و برای به‌دردبخور بودن باید چه‌کار کند. دستان اره‌ای‌اش را بالا آورد و گفت: «من درخت‌های زشت و بوگندو و تنه لجنی رو ارّه می‌کنم. چه‌کاری از این به‌دردبخورتر؟». این را گفت و شروع کرد به ارّه کردن درخت‌هایی که سرزمین زیبای درخت‌ها را زشت کرده بودند.