summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

روز شنبه بود. می‌خواستم نقاشی بکشم، وقتی مشغول نقاشی کردن بودم یک‌دفعه فیلم مورد علاقه‌ام شروع شد. من این فیلم را خیلی خیلی دوست داشتم.

دیگر یادم رفت وسایل نقاشی را جمع کنم. غروب شد. وقت این بود که مامان برود کلاس رانندگی.

 مامان گفت: «محیا! وسایل نقاشی‌ات را جمع کن. اگر داداشت بیدار شود ممکن است آن‌ها را بخورد و مریض شود.» داداشم بیدار شد؛ ولی من وسایلم را جمع نکردم.

 ساعت‌ها گذشت. بابا هم آمد. باز هم من وسایلم را جمع نکردم. بابا هم گفت: «جمع کن بابا!» دو سه بار هم گفت جمع کن؛ ولی من جمع نکردم.

 تا بالاخره داداشم گواشم را که نارنجی رنگ هست برداشت، آن را باز کرد و روی فرش ریخت. فرش کثیف شد. بابا خیلی خیلی ناراحت شد.

 مامان از کلاس رانندگی برگشت. وقتی مامان رنگ فرش را دید خیلی ناراحت شد. مامان و بابا هردوتا مشغول تمیز کردن فرش شدند و من از این که به حرف آن‌ها گوش نداده بودم خجالت کشیدم.