summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

ابر با خورشید دعوایش شد. خورشید او را هول داد و او در کمدی افتاد. کمد، کمد یک پسر جوان بود. او هر وقت دلش برای ابرهای دیگر تنگ می شود گریه می کند و همه‌ی کمد پسرک را خیس می کند. روزی که پسر کاپشن بزرگش را برداشت و ابر را دید، از او پرسید: «در کمد من چه کار می کنی. تو از کجا آمده ای؟»
ابر ماجرا را برای پسرک تعریف کرد. پسرک یک هلیکوپتر بزرگ را از کمدش در آورد و گفت: «بیا سوار این شو و به خانه ات برگرد.» ابر سوار هلی کوپتر شد و به خانه‌اش برگشت. و از آن بالا هلی کوپتر را برای پسرک در کمدش انداخت. ابر و پسر آن روز خیلی خوشحال بودند.

فرید رجب زاده، کلاس چهارم



روزی ابر بسیار خوشحال بود. خورشید آمد و او را شوت کرد. ابر بسیار ناراحت شد. به فکر این افتاد که کاش من هم به زمین می رفتم. او به زمین رفت. با خوشحالی به پایین رفت. چون او راه رفتن بلد نبود، هی تلو تلو خورد و یک دفعه زیر ماشینی رفت. بعد به خواب رفت و افتاد. وقتی از خواب بیدار شد دید که در کمدی کثیف و بو گندو گیر افتاده است. داشت در آنجا خفه می شد. بر روی در و دیوار با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود: مـــــــــــردم بی رحــــــــــم
ابر کمی فکر کرد. او گفت: حتما دختر غمدیده ای است. حتما خیلی ناراحت است. حتما بقیه به او احترام نمیگذارند. حتما و حتما...
ابر این قدر فکر کرد تا آخر خوابش برد. ظهر وقتی دخترک به خانه برگشت در کمدش را باز کرد. با تعجب به ابر خیره شد و به او گفت: «سلام. اسم من آناهیتا است.»
ابر با خوشحالی به او سلام کرد. بعد آن‌ها با هم درباره‌ی زندگی‌شان صحبت کردند. این قدر صحبت کردند که دیگر حوصله‌شان سر رفت. بعد آن دو شروع به درست کردن کاردستی کردند. بسیار خوشحال بودند تا این که فردای آن روز شد. آناهیتا با ابر بازی می‌کرد. و یک دفعه هوا تاریک شد. همه جا تاریک بود. و حتی آن ها نمی‌توانستند همدیگر را پیدا کنند. یک دفعه اتاق آناهیتا بسیار روشن شد. ابر با تعجب دوستانش و خورشید را دید که آمده اند تا او را با خود ببرند. ابر با دودلی گفت: «که می روم.» اما او از زمین خوشش آمده بود. و دوست نداشت که به آسمان برگردد. اما او باید بر می‌گشت. دیگر تا پاییز چیزی نمانده بود. او باید دوباره همه را شاد می کرد و پاییز را زنده می کرد. او باید دل خدا را شاد می کرد و همین طور دل دوست جدیدش را.

صبا توسنگ، کلاس پنجم


یک روزی ابری در آسمان با دوست‌هایش بازی می‌کرد. او در مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد. او نگهبان آسمان شد. خورشید که ملکه و ماه که پادشاه آسمان بودند او را دعوا کردند و به خانه‌ای پرت کردند. او در دودکش رفت و از بخاری‌ای که در کمد بود بیرون آمد. او در آن کمد گیر افتاده بود. دختر صاحب کمد به او کمک کرد. اما دید که ابر آنقدر در کمد بود که خیلی ناراحت شده بود و گریه کرده بود. آن قدر که لباس‌ها را خیس کرده بود. دختر به او کمک کرد ماه و خورشید هم ابر را بخشیدند و در آسمان ابر را راه دادند.

بردیا غنچه، کلاس دوم