summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 


ماجرای مگس زیبا و مگس کش

«وای، وای، نزن دیگر» این صدای ظریف از مگس بود. او همان گونه که پرواز می کرد فریاد هم می زد. ناگهان مگس از پنجره بیرون رفت. مگس کش را به زمین انداخت. مگس کش راحت شد و خدا را شکر کرد و بعد خوابش برد. صدای وزوزی را شنید. مگسی زیبا را دید. ناگهان احساس کرد که صاحبش دارد او را بر می دارد و یک دفعه...

مگس کش به مگس گفت: «فرار کن و برو. صاحب من آدم خشنی است. او تو را می کشد. فرار کن، فرار کن.»
و یک دفعه به زمین خورد. سرش درد می کرد. گریه اش گرفت. بعد هم رفت بالای یخچال. فردا صبح بود. مگس کش با مگس صحبت می‌کرد. او گفت: «انسان‌ها موجودات بدی هستند. آن‌ها آدم‌های بدی هستند ولی فکر می‌کنند که بسیار مهربان هستند.»
همان گونه حرف می زدند که یک دفعه... خداوندا مرا ببخش، خداوندا... آری این صدای مگس کش بود که در دست صاحبش بود. او مگس را کشته بود...

صبا تو سنگ، کلاس؟

سنگ و شیشه

روزی در خانه‌ای که 25 سال خالی بود یک سنگ زندگی می‌کرد. او به شیشه‌ای زل زده بود که به بیرون نگاه می‌کرد. او روزی تصمیم گرفت که با شیشه دوست شود. سنگ به شیشه گفت: «می آیی با هم دوست شویم؟» شیشه گفت: « نه » سنگ عصبانی شد و گفت: « به تو فرصت دوباره می دهم. با من دوست می شوی؟» شیشه گفت: « نه» .
سنگ که جوش آورده بود با عصبانیت گفت: «خودت خواستی!» سنگ پرید و شیشه را هل داد. شیشه شکست و مرد.

فرید رجب زاده، کلاس چهارم


همراه اول و تنهایی

در یک شهر که هیچ کس با دوستانش ارتبات زیادی نداشت، حسی به نام تنهایی بود. او همه را تنها می‌کرد. ولی این کار را دوست نداشت که مردم را تنها کند. ولی مجبور بود. او هیچ وقت دوستی نداشت. مموری کهنه‌ای هم بود که دوستی نداشت و دور انداخته شده بود. تنهایی او را دید. مموری هم تنهایی را دید. در همان لحظه هویت تنهایی عوض شده بود چون او دیگر دوست داشت و تنها نبود. مموری با تنهایی که دیگر اسمش دیدار بود دوست شد... دیدار در جسم مموری رفت. آن‌ها اولین همراه هم بودند. دیدار شادی را آورد و مموری او را جا داد. آن‌ها با هم همراه اول شدند. ولی مردم مهمانی نمی‌رفتند و به هم زنگ می‌زدند. آن‌ها موقع خوابِ صاحبانشان با کفش هم دوست شدند. و مردم دیگر با هم دیدار می‌کردند و دیگران به آن شهر، شهر دیدار می‌گفتند.

علیرضا ارزه گر، کلاس چهارم

کاغذ و قیچی

یک روز یک کاغذ بود که از قیچی‌ها خوشش می آمد. یک روز رفت پیش قیچی. قیچی گفت: «به من نزدیک نشو.» کاغذ گفت: «بیا بغلم کن.» قیچی که نمی خواست کاغذ را ناراحت کند. گفت: «فردا بغل می کنم.» کاغذ که صبر نداشت گفت: «باشه قبوله» قیچی که ناراحت بود. فردا شد. کاغذ که خوش حال بود گفت: «بغلم کن» قیچی کاغذ را بغل کرد و همان موقع کاغذ پاره شد و مرد.

سید علی عبداللهیان، کلاس دوم

سوزن و بادکنک

بادکنک تازه باد شده بود. دورو برش را دید. یک سوزن خوشگل توی قرقره‌ی نخ بود. سوزن نگاهی انداخت و دید یک بادکنک قرمز خوشگل روی میز اومد جلو. گفت: «به به عجب رنگ قرمزی. عجب بادی.»
بادکنک لپاش سرخ شد ولی چون خودش قرمز بود دیده نشد. رفت پیش سوزن و با هم رفتن تو حیاط. یک دفعه باد بادکنک را برد. سوزن از نارحتی رفت لای کاه... چند روز بعد بادکنک را باد آورد. چند وقت بعد آن‌ها با هم قدم می زدند که سوزن دست بادکنک را گرفت.
بــــــــــــــــــوم
بادکنک ترکید. حالا سوزن تا آخر عمرش عذاب وجدان دارد.

فاطمه ارزه‌گر، کلاس دوم