summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 


یک شب جوجه تیغی به نام تیغ تیغی از خارهایش خوشش نمی‌آمد. او فکری کرد و با خود گفت: «بهتر است به جایی بروم که درخت باشد»
جوجه تیغی رفت.
هفته‌ها گذشت تا به جنگل رسید. او درختی پیدا کرد و با خود گفت: «بروم تیغ‌هایم را به درخت بکشم.» بعد تیغ‌هایش را کند و چند هفته‌ی دیگر به شهر رسید. ولی آن وقت تیغ‌هایش دوباره در آمده بودند. صاحبش یک جوجه تیغی جدید خریده بود.

بردیا غنچه، کلاس دوم


یک روزی روزگاری جوجه تیغی در جنگل زندگی می کرد. اسمش پارکر بود. او خیلی از خارهای پشت خودش بدش می آمد. چون همه از او می ترسیدند. هر کسی با او دوست نمی‌شد.
هرکس پارکر را می‌دید فرار می‌کرد. او سعی می کرد با بقیه دوست شود اما فایده‌ای نداشت. یک روز خرگوش کوچولو و آهو کوچولو و لاک پشت داشتند با هم بازی می کردند.
یک دفعه توپ بازی آن ها در وسط خارها افتاد. جوجه تیغی گفت: «از من نترسید. من می توانم توپ شما را برایتان بیاورم. پارکر رفت و توپ را از وسط خارها درآورد. همه از او تشکر کردند. با او دوست شدند. او با خوشحالی به زندگی خود ادامه داد.»

رقیه اشراقی، کلاس؟


روزی روزگاری جوجه تیغی بود به نام جوجه‌ای. جوجه‌ای اصلا تیغ هایش را دوست نداشت. برعکسِ تمام دوست‌هایش. او دوست داشت روزی از خواب بیدار شود و ببیند دیگر هیچ تیغی روی بدنش نیست. برای همین روزی با یک فرشته روبرو شد. و فرشته به جوجه‌ای گفت: «سلام جوجه‌ای. اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم.» جوجه‌ای با خوشحالی گفت: «بله بله. اگر می‌شود تیغ‌هایم را از بدنم جدا کنید.» فرشته گفت:«باشه» و به جوجه‌ای یک شیشه دوا داد و گفت: «این دوا را امشب موقع خواب بخور. صبح که از خواب بیدار شدی می بینی که دیگر تیغی در بدنت نیست. ولی این را بدان که دیگر تیغ هایت در نمی آیند.» جوجه‌ای از فرشته تشکر کرد. شب که شد جوجه‌ای دوا را خورد و صبح که از خواب بیدار شد دید که دیگر هیچ تیغی در بدنش نیست. حتی یک دانه. و به بیرون رفت. و همه زدند زیر خنده. ولی دیگر کاری از دستش بر نمی آمد و مجبور شد با همان تن بدون تیغ زندگی کرد.

کیمیا بنازاده، کلاس پنجم


یک روز یک جوجه تیغی بود که تیغ هایش را دوست نداشت.
یک روز به دکتر رفت که دکتر او را درمان کند.
دکتر نتوانست او را درمان کند. او خیلی ناراحت شد و به خانه رفت.
او تصمیم گرفت خودش تیغ هایش را از تنش جدا کند.
وقتی اولین تیغ را از تنش جدا کرد، خیلی تنش درد گرفت. و خون آمد. و بعد تصمیم گرفت که دیگر تیغ هایش را از تنش جدا نکند.

فرهاد، کلاس؟


جوجو جان تیغی نداشت. برای همین به جای جوجه تیغی، جوجه بود. برای همین به او جوجو می‌گفتند. او همه کار می‌کرد تا تیغ به دست بیاورد. او شب‌ها به خانه می‌رفت. و از هر خانه یک سوزن بر می‌داشت. ولی این کار سال‌ها طول می‌کشید.
او از میان گل‌های سرخ رد می‌شد. تیغ‌هایشان را دید. تیغ‌ها را کند. ولی دستش داشت زخمی می‌شد.
به فکر ساعت رفت. توی یک خانه. ولی شیشه نمی‌گذاشت که عقربه های ساعت را بردارد.
با خود فکر کرد، بدون تیغ مثل یک موش است ولی دم ندارد. حتی اگر موش بود هم یک موش بی دم بود.
رفت رفت رسید به یک آینه. او در آینه نگاه کرد و آهی کشید.
آینه گفت: «چرا ناراحتی؟!» جوجوجان گفت: «من تیغی ندارم» آینه گفت: «عیبی ندارد، من تو را در خودم با تیغ نشان می دهم.»
جوجو جان و آینه با هم دوست شدند و جوجوجان همیشه خودش را با تیغ می دید.

فاطمه ارزه‌گر، کلاس چهارم


یک روز یک جوجه تیغی بود که اصلا تیغ‌هایش را دوست نداشت. یک روز رفت پیش دکتر موشی. دکتر موشی به او گفت: «تو تیغ هایت را باید دوست داشته باشی. تیغ های تو خیلی به درد می‌خورند. مثلا تو با آن ها می‌توانی از خودت محافظت کنی. دشمنانت را شکست بدی.»
جوجه تیغی گفت:«تو باید تیغ هایم را بکنی. من از آن ها خسته شدم»
دکتر گفت: «اگه تیغ هایت را بکنم، پشیمون نمی‌شی؟»
جوجه تیغی گفت: «نه نه. حالا این کار را می‌کنی؟»
دکتر گفت: «باشه دیوونه‌م کردی. الان کارت رو انجام می‌دم.»
دکتر تیغ های جوجه را نکند. و جوجه تیغی هم هیچ وقت نفهمید که هنوز تیغ دارد.

سید علی عبداللهیان، کلاس دوم


در سرزمین چپه خواب‌ها که در آنجا جغدها، خارپشت‌ها و جوجه تیغی‌ها بودند و خفاش‌ها نگهبان آنجا بودند، خارپشت کوچکی بود که همش بدشانس بود و دلیل بدشانسی خود را خارهای خود می دانست. در آن سرزمین همه شب ها بیدار بودند.
جوجه تیغی شب به پیش دوست خود خفاش که اسمش گنجشک سیاه بود رفت و گفت: «تو دوست داری چه شود؟ و چه آرزویی داری؟»
خفاش گفت: «راستش را بخواهی من همیشه به درخت‌ها می خورم. و همیشه از دوستانم کتک می‌خورم.»
جوجه تیغی گفت: «من هم خارهایم را دوست ندارم.»
خفاش گفت: «بیا بال‌هایم را با تو عوض کنم. و تو به من خارهایت را بدهی»
آن‌ها خار و بال های خود را با هم عوض کردند. ولی باز هم ناراحت بودند. چون خفاش دیگر نمی توانست بالای درخت برود و در جنگل گم شده بود. جوجه تیغی هم از دوستانش کتک می خورد و دیگر نمی‌توانست غذا بخورد. چون مارها و پشه‌ها نیشش می زدند. او دوباره پیش خفاش رفت. و بال خود را که از او گرفته بود پس داد و خارهای خود را پس گرفت. ولی دیگر از خارهای خود بدش نمی‌آید. و خفاش هم با تمرین پرواز خود را خوب کرد.

علیرضا ارزه گر، کلاس چهارم