summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

خانم مربی روی صفحه خط های درهمی کشید و از مشکات خواست از میان خط ها یک قصه و یک نقاشی بیرون بکشد. نقاشی مشکات هم یک ماهی خوشحال داشت، یک هشت پا، یک بره ی سفید و یک جوراب بزرگ. هیچ کس نمی توانست قصه ی این نقاشی عجیب و زیبا را حدس بزند، تا این که مشکات گفت:  

 


نقاشی و داستان از مشکات، پنج ساله 

 

یه روزی توی یه دریا چندتا ماهی با یه هشت پا توی یه برکه زندگی می کردند. یه روز یه لنگه جوراب می افته توی دریا بعد بره هه پیداش می کنه بعدش می پره تو آب که بگیردش. بعدش بره هه نمی تونه جورابه رو بگیره چونکه شنا بلد نیست. بعدش بره هه همین جور تو آب می مونه بعدش ماهی ها بره هه رو می بینند که تو آب تنهاست می رن کمکش کنن که از آب بیاد بیرون بعدش دختره از آب که رد می شه بعد لنگه جورابشو می بینه که تو آب افتاده جورابشو برمی داره بعد به سمت خونه می ره بعد اونجا یه دستمال داره که مخصوص جوراب هست یکی از اونا رو برمی داره و جورابشو خشک می کنه.