summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

Sea.jpg - 85.08 کیلو بایت

روزی بود روزگاری. صدای گنجشک‌ها به خوبی شنیده می‌شد. باد ابر‌ها را جابه‌جا می‌کرد. خورشید می‌تابید. اما باهمه‌ی این زیبایی‌‌ها آسمان غمگین بود. آسمان گریه کرد واشک‌هایش روی دل دریا ریخت ودریا بیدار شد. بعد رو به آسمان کرد و گفت چه شده؟ آسمان با اندوه تمام جواب داد: «من زیبایی‌های بسیاری دارم اما هرگز از درون خود خبری نداشتم. خیلی دوست داشتم خودم رادر آینه تماشا کنم. اما در دنیا آینه‌ای بی‌انتها و عظیم وجود ندارد. دریا جان تو چاره ای بیندیش.»

دریا رو به آسمان کرد و گفت: «مطمئن هستی که آینه‌ی بی‌انتهایی در دنیا وجود ندارد؟»

آسمان گفت: «نمی‌دانم شاید هم باشد.»

دریا گفت: «اگر واقعا دوست داری خودت را و راز دلت را بیابی بیا و خودت رادر دل من ببین.»

آسمان گفت: «چگونه؟»

دریا گفت: «دل من مثل آینه‌ای است که می‌گویی. بی انتها و عظیم.»

وقتی آسمان خودش را دید خیلی خوش حال شد. بعد رو به دریا کرد و گفت: «حالا تو راز دلت را درمن بیاب.»

دریا در دل آسمان خود را دید. اکنون سال‌هاست که دریا در دل آسمان وآسمان در دل دریا خود را تماشا می‌کنند.