summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

این مامانه و این دختره می خواستن برن پارک یه شهربازی بود می خواست بره سوار ماشینا بشه یه آزمایشگاه می دیدن در یه روستایی بودن که توش قطار بود یه آدم بود توش داشت بازی می کرد یه شهربازی دیدن رفت سوار شد دختره یه کیتی چرخ چرخی. بعد یه کیف خوشگل دیدند در یه شهر زیبا یه روستا بود یه روستای قشنگ می دیدند و رفت سوار اسباب بازی ببینند در یه اتاق قشنگ دیدند در یه چیزای قشنگ می دیدند یه درخت تابستونی با مامان دیدند خوشحالی کردند (دختره) یه برف قشنگ دیدند یه سیب خوشگل یه چتر قشنگ بارون ریخت اسم دختره آنا بود. تمام.

صبا علی پور، شش ساله، شیراز

 

یه روز الاغه کفش های بنفش و صورتی، سبزو  زرد، نارنجی و سبز کمرنگ، قرمز و سفید پوشید بعدش راه رفت و علف خورد بعد آدما سوارش شدن و پیاده شدن کلی کار کرد و رفت بخوابه که خسته ش شد. بعدش آقای تیرکمان داشت به تابلوها تیر می انداخت بعدش شلیک کرد همه شو شلیک کرد بعد کرگدن پلیس دزدا اودمن غذاها رو دزدیدن با تفنگش شلیک کرد بعدش دزدا مردن.

نیکان نظری، پنج ساله، شیراز 

 

مثلاً یه روزی دختر آدم برفی بزرگ شد و یه پسر پیدا کرد که از خودش خیلی بزرگ تر بود اسم اون "السا" بود و اون همون قاتله بود و همون لحظه یه قطار رد شد و گفت بیا بالا دوستی و توی قطار دوستای قاتله بود. و همون لحظه باباش فهمید که اون قاتل بوده چون ازون کلاها که دزدا می پوشن داشت. بعدش باباش چشمش به تو قطار افتاد و بعدش چون آدمای کشته دید سریع به اون السا گفت سوار نشو و السا به باباش گفت: بابا نگران من نباش مگه چی شده و باباش بهش گفت: اونا دزدن و السا سریع پرید تو بغل باباش چون پسر قاتل نمی دونست دختره چتربازه و همین طوری چون دختر چترباز تو بغل باباش بود در گوش باباش گفت بابا نگران نباش من از چترم استفاده می کنم و سریع رفت همه رو کشت.

صوفیا پیروزرام، 6 ساله، شیراز