summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

alexander jansson2.jpg - 65.33 کیلو بایت

تصویرگر: alexander jansson

چشم‌هایش را باز کرد... خودش را در قفس دید. خیلی زود دلش گرفت. چون دیگر نمی‌توانست پرواز کند. دیگر آسمان را نمی‌دید. قفس برای این‌که پرنده کمی از دلتنگی در بیاید با او درباره پرواز صحبت کرد... وقتی فهمید پرواز چه حسی دارد عاشق پرواز شد. به پرنده گفت که آزادش می‌کند به شرط این‌که در پرواز به او کمک کند. پرنده هم قبول کرد. قفس نمی‌دانست که او به قولش عمل می‌کند یا نه. آزادش کرد. پروازش را نگاه می‌کرد و حسرت می‌خورد. روزها... هفته‌ها... ماه‌ها... و سال‌ها گذشت. هنوز منتظر بود اما خبری از پرواز نبود. ناامید شده بود. دلش گرفته بود. تصمیم گرفت خودش را از پنجره پایین بیندازد. و این کار را هم کرد... داشت می‌افتاد که حس کرد دارد به سمت بالا می‌رود. تعجب کرد. به بالای سرش نگاه کرد و لشکری از پرندگان را دید که او را به بالا می‌کشیدند. خوشحال شد. چون برای اولین بار در تاریخ قفس‌ها... قفسی بود که پرواز کرده بود...