summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نزدیکای آمدن بهار بود. بهار با خوشحالی چمدانش را بسته بود و به سمت زمین می رفت. در راه صدای مردمان را می‌شنید که می گفتند: چرا اثری از زمستان نیست؟ زمستان کجاست؟زمستان امسال چه قدر گرم است. 

مطالعه بیشتر...

وقتی بهار می آید

مادر خانه را تمیز می کند.

آرایش می کند. موهایش را رنگ می کند.

پدر به آرایشگاه می رود.

حاجی فیروز را در خیابان می بینم.

مطالعه بیشتر...

 درِ پنجره باز بود تابستان با باد از پنجره به شهر آمد: بچه ها توی کوچه به سمت حیاط خانه می رفتند. درختِ توی حیاط با میوه هایی که روی زمین افتاده بود بازی می‌کرد. مادرم به خاطر گرما با بادبزن خود را باد میزد. آسمان، لباس آبی پوشیده بود تا گرمش نشود.

مطالعه بیشتر...