summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

آخر های فصل زمستان بود، بهار در فرودگاه منتظر بود تا صدایش کنند؛ سوار هواپیما شود.بعد از اینکه کمی معطل شد بالاخره در بلندگو گفتند: خانم بهار سوار هواپیما شود.

 بهار سوار شد رفت تا به زمستان رسید. به زمستان گفت: «عزیزم می شود کلید را به من بدهی؟ تا خودم را برای نوروز حاضر کنم» زمستان گفت: «نه نمی دهم! می خواهم عید را ببینم.»

مطالعه بیشتر...

خانم مربی روی صفحه خط های درهمی کشید و از مشکات خواست از میان خط ها یک قصه و یک نقاشی بیرون بکشد. نقاشی مشکات هم یک ماهی خوشحال داشت، یک هشت پا، یک بره ی سفید و یک جوراب بزرگ. هیچ کس نمی توانست قصه ی این نقاشی عجیب و زیبا را حدس بزند، تا این که مشکات گفت ... 

مطالعه بیشتر...

 یکی بود یکی نبود. در یک جنگل زیبا و سر سبز بچه زرافه ای زندگی می‌کرد که او هر چقدر صبر کرد گردنش بلند نشد. او به پیش دارکوب دانا رفت و پرسید: «چرا من گردنم بزرگ نمی‌شود؟» دارکوب گفت: «باید آمپولی بهت بزنم.» زرافه قبول نکرد و هی گریه می‌کرد و می‌گفت: «چرا آمپول؟ من شربت می‌خواهم!» دارکوب گفت: «آمپول زودتر خوب می شوی» زرافه قبول کرد.

مطالعه بیشتر...