summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 دوستم یک گل در گلدان است. او کوچکتر از من است. ولی با هم دوستیم. من از تمام اتفاقات این کتاب خانه خبر دارم و گاهی به خودم مغرور می شوم که فقط من در یک کتاب زندگی می کنم. ولی بعضی وقتا دوست دارم ریشه هایم را از زمین دریارم و به بیرون برم. ولی برایم منظره ای که از درِ کتاب خانه دیده می شود کافی است. بعضی وقتا که حوصله‌ام سر می‌رود آرزو می کنم کاشکی توت‌هایم کتاب بود که آن‌ها را می خواندم.

مطالعه بیشتر...

 یک روز یک جوجه تیغی بود که اصلا تیغ‌هایش را دوست نداشت. یک روز رفت پیش دکتر موشی. دکتر موشی به او گفت: «تو تیغ هایت را باید دوست داشته باشی. تیغ های تو خیلی به درد می‌خورند. مثلا تو با آن ها می‌توانی از خودت محافظت کنی. دشمنانت را شکست بدی.»

جوجه تیغی گفت:«تو باید تیغ هایم را بکنی. من از آن ها خسته شدم»
دکتر گفت: «اگه تیغ هایت را بکنم، پشیمون نمی‌شی؟»
جوجه تیغی گفت: «نه نه. حالا این کار را می‌کنی؟»
دکتر گفت: «باشه دیوونه‌م کردی. الان کارت رو انجام می‌دم.»

مطالعه بیشتر...

 می خواستم سوار اتوبوس شوم. رفتم تو. تمام صندلی‌ها پر بود تا رفتم رسیدم به صندلی آخر. شانسمم آن جا یک عروسک بود. حوصله‌ی هیچ چیز را نداشتم چه برسه به این که همین طور بگردم دنبال صاحب عروسک. ولی عروسک برایم آشنا بود. فکر کردم شاید مال فرید باشد. ولی با خودم گفتم نه، شاید مال او نیست. برای همین تصمیم گرفتم اعلامیه پخش کنم. رفتم خانه و یک برگه برداشتم و عروسک را گداشتم جلوی برگه. و یک ساعت نگاهش کردم

مطالعه بیشتر...