summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 روزی در خانه‌ای که 25 سال خالی بود یک سنگ زندگی می‌کرد. او به شیشه‌ای زل زده بود که به بیرون نگاه می‌کرد. او روزی تصمیم گرفت که با شیشه دوست شود. سنگ به شیشه گفت: «می آیی با هم دوست شویم؟» شیشه گفت: « نه » سنگ عصبانی شد و گفت: « به تو فرصت دوباره می دهم. با من دوست می شوی؟» شیشه گفت: « نه» .

مطالعه بیشتر...

در اداره‌ی پست، از شانس بد این چهار همسایه، یک پست‌چی حواس پرت و تازه کار به محله‌ی آن‌ها آوردند. آقا ناسر ریزش مو داشت و سفارش داد که یک شامپوی خوب برایش بیاورند. سبا خانم هم می‌خواست لباس بدوزد ولی خیلی نگران بود. برای همین سفارش داد برایش یک دامن بیاورند. و آقا کامبیز از نگرانی هیچ چیزی سفارش نداد.

مطالعه بیشتر...

ابر با خورشید دعوایش شد. خورشید او را هول داد و او در کمدی افتاد. کمد، کمد یک پسر جوان بود. او هر وقت دلش برای ابرهای دیگر تنگ می شود گریه می کند و همه‌ی کمد پسرک را خیس می کند. روزی که پسر کاپشن بزرگش را برداشت و ابر را دید، از او پرسید: «در کمد من چه کار می کنی. تو از کجا آمده ای؟»

مطالعه بیشتر...