summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

دایی با دقت گلدان هایش را می چیند وسط حیاط. من نشسته ام لب حوض و به ماهی های کوچولویی نگاه می کنم که این طرف و آن طرف می روند. دایی برای گل هایش کود تازه خریده و گلدان های رنگی جدیدی که هر کدام یک شکل و اندازه اند. حیاط دایی همیشه پر از گلدان است. پر از گل های قرمز و صورتی که دیدنشان توی دلم بهار می کارد.

دایی با دقت خاک گلدان ها را عوض می کند. گل ها را از توی گلدان در می آورد. می گوید:" گل ها که بزرگ می شوند گلدان شان برایشان تنگ می شود. مثل لباس های ما که وقتی بزرگ می شویم برایمان تنگ و کوچک می شود." دایی اسم تمام گل های حیاط ش را می داند. من گاهی اسم گل ها را با هم قاطی می کنم و اشتباهی صدایشان می کنم. گل ها از این اشتباه من می خندند و شبنم های روی صورت شان قل می خورند و می افتند نوک انگشتم.

خورشید طلایی آمده بالا سرمان.حیاط پر از آفتاب است و بچه گریه ای روی دیوار همسایه به تنش کش و قوس می دهد و خمیازه می کشد. روی پیشانی دایی شبنم نشسته. مثل گل ها که هر صبح روی شان شبنم می نشیند. ماهی های حوض از زیر دستم فرار می کنند و می روند آن طرف. دایی شمعدانی های کوچک اش را کنار پنجره اتاق می چیند، گلدان های یاس وحشی را کنار حوض و گلدان های گل سرخ را کنار باغچه.

صورتم را با آب حوض می شویم و زیر آفتاب طلایی خنک می شوم. قلب من هم یکی از همین گلدان های شمعدانی ست. دوست دارم هر کدام از گل های قلبم را به یک نفر هدیه بدهم. هزار گل شمعدانی در هزار گوشه دنیا و این جوری هاست که شبیه گلدان های دایی رشد می کنم و سبز می شوم.

دایی شبیه پروانه ای توی حیاط می چرخد و از دور گلدان هایش را تماشا می کند. گوشه لب هایش کشیده می شوند بالا. دایی یک لبخند بزرگ شبیه گل های سرخ روی لب هایش دارد.