summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

                                                                           

                                                                          پیتر و شخصیت های دوست داشتنی اش                                               

 

پیتر اچ. رنولدز

ترجمه: رویا زنده بودی

 

من به کلمات باور دارم. واقعاً باور دارم.

من عاشق شان هستم.

لازم نیست بلند یا پیچیده باشند. کلمات کوچکی که روح را تکان می دهند موردعلاقه ی من اند. کلمات ساده و آرام. کلماتی که احساسات خیال انگیز را بیدار می کنند.

لالایی ... خیال ... زمزمه ... مخمل ... سرگردان

کلماتی شبیه این را شکار می کنم، شبیه شیرینی های خامه ای میان جعبه ی شکلات. (محض اطلاع: شیرینی های ژله ای را اصلاً دوست ندارم.)

درباره اش فکر کنید. همه ی ما مورد علاقه هایی داریم. رنگ های مورد علاقه. مکان های مورد علاقه. تکه های لباس مورد علاقه. دیگر متقاعد شده ام همه ی ما کلمات مورد علاقه ی خودمان را داریم – کلماتی که بالا می روند. کلماتی که احساسات ما را هدف قرار می دهند، اما ممکن است تاثیری روی دیگران نداشته باشند.

دوران دبیرستان دوستی داشتم به اسم اولین، که کلمه ی مورد علاقه اش "در زیرزمین" بود. پرسیدم چرا و جواب داد که این کلمات با هم زیبا می شوند. صدایی که با هم ساخته بودند او را بیش تر از معنای شان به خود جذب کرده بود. اولین پانزده ساله در تاریخ تمدن ما اولین انسانی بود که این فکر به سرش رسیده بود و باعث شده بود معقول به نظر برسد. برای او که کاملاً معقول بود. این فکر او، هم اصالت داشت و هم شجاعت.   

یکی از قلق های نوشتن این است که بدانید دارید برای خودتان می نویسید یا برای دیگران. خیلی ها با نوشتن مشکل دارند چرا که نمی دانند دیگران درباره ی نوشته شان چه فکری خواهند کرد. این دلواپسی بی پایان آن ها از این که کارشان چطور پذیرفته خواهد شد، متوقف شان می کند. انتقال مفهومی که می خواهید برسانید، البته که مهم است، اما نباید تبدیل به قانون شماره یک تان شود.   

برای خودتان بنویسید. امتحان اش کنید. اگر دیدید کار می کند، مراقب باشید شومینه ای در دسترس باشد، و وقتی نوشتن تان تمام شد آن را در آتش بیندازید – نه به خاطر این که به اندازه کافی خوب ننوشته اید، بلکه برای تقویت این احساس که فقط و فقط برای خودتان می نویسید. لحظه ای که به خود می گوییم دیگران چه فکری خواهند کرد، داریم برای آن ها می نویسیم نه برای خودمان. وقتی برای خودتان می نویسید می توانید قوانین را بشکنید، دستور زبان را بیندازید دور، کلمه اختراع کنید، بدخط بنویسید، پرسه بزنید، و بگذارید آن چه در قلب تان است با جوهر بر روی کاغذ ظاهر شود. به خوتان اجازه دهید راهی پیدا کنید – راه خودتان را – برای بیان افکارتان. یافتن این راه، پاداشی کم یاب و دل پذیر است.

کلمات مورد علاقه ی شما چیست اند؟

آن ها را فهرست کنید.

بگذارید شعری یا داستانی را به شما الهام کنند.

 

به لالایی ناگاه ام خوش آمدی

زمانی برای فکر کردن

زمانی برای خیال کردن

گوش کن، عزیزم، زمزمه ی طبیعت را

زمزمه ای از رویاهای مخملین

 سرگردان میان زمستان

 

یادتان باشد به فهرست کلمات در مدرسه تان نگاه کنید. فکرش را بکنید به ما می گفتند سه کلمه ی موردعلاقه مان را ستاره بزنیم! یادم است کلاس سوم کلمه ای مرا خیلی تحت تاثیر قرار داده بود: گل آویز. صدایی نامنتظره تولید می کرد و وقتی معنی اش را هم فهمیدم، با یک عالم رنگ در سرم شکوفه زد! حیرت انگیز است شش حرف که به هم چسبیده اند، چه کارها می توانند بکنند! بعد از آن بود که سفرم را برای جمع کردن کلمات مورد علاقه ام، آغاز کردم.  

 در حین سفر کلماتی را به فهرست مورد علاقه هایم اضافه می کنم، و همیشه به دنبال کلمات جدیدم. گوش هایم را باز نگه می دارم تا صدای شان را بشنوم، رنگ های شان را ببینم، و این که چطور به سمت روح ام کشیده می شوند ...

و بعد، با خوش حالی، آن ها را در راه های جدیدی به هم می چسبانم و

 می نویسم.

 


 

لینک های مرتبط: 

ای کاش به جای یه نفر ده نفر بودم 

همه چیز از یک نقطه شروع می شود