summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نویسنده، عاطفه جوینی 

من دوست دارم در آینده یک نظریه‌پرداز بشوم و همه جا حرف از نظریه‌های من باشد. اولین بار کلمه‌ی «نظریه‌پرداز» را در کتاب علوم دیدم. وگرنه نمی‌دانستم شغل کسی که نظرات مهمی دارد و می‌خواهد همه آنها را بدانند چیست. به نظرم من نظرات مهمی در مغزم دارم که هیچ‌کس پیدا نمی‌شود به آن‌ها گوش بدهد. بعضی وقت‌ها نظرات درون مغزم با صدای خیلی بلند شروع به صحبت می‌کنند و خودشان را به زور بین بحث‌های مامان و بابا یا بعد از اخبار جا می‌کنند. دلم برایشان می‌سوزد. هروقت که نظرات مهم من از دهانم خارج می‌شوند، بابا چپ‌چپ نگاهم می‌کند و سرش را تا جایی که چانه‌اش به قفسه‌ی سینه‌اش بخورد پایین می‌آورد و با چشمانی که مثلا متعجب‌اند نگاهم می‌کند و می‌گوید: «راست می‌گی؟» مامان بی‌توجه به این موضوع  «آخیش» می‌گوید و با بی‌حالی از روی صندلی بلند می‌شود و ادامه‌ی حرف‌هایش را از آشپزخانه دنبال می‌کند. بابا صدای اخبار را زیاد می‌کند و مامان هم برای اینکه صدایش به ما برسد بلندتر حرف می‌زند. نظرات مهم من هم آن وسط بین زمین و هوا معلق می‌مانند و با مِن‌مِن به دهانم و از آن‌جا به مغزم بر می‌گردند!

امروز با خودم عهد کردم هر اتفاقی هم که بیفتد هیچ‌وقت دست از نظریه‌پرداز شدن برندارم. برای شغل آینده‌ام، از حالا خودم را آماده کرده‌ام. همیشه یک دفترچه‌ی کوچک همراهم هست که نه شبیه به دفترچه خاطرات است و نه دفترچه‌ی حساب پس‌انداز. یک دفترچه‌ی کوچک که تمام نظراتم را در آن یادداشت می‌کنم. اسمش را گذاشته‌ام بمب نظریات! در آن از همه چیز صحبت می‌کنم و درباره‌ی تمام اجزای موجود در جهان نظرات بسیار مهم و گاه حیاتی‌ام را می‌نویسم. از نظریه‌ی انقراض دایناسورها گرفته – به نظر من که آنها هنوز منقرض نشده‌اند- تا چگونگی سفر به سیاراتی که هنوز کشف نشده‌اند.

دیروز زنگ آخر هرچه دنبال دفترچه‌ام می‌گشتم نمی‌توانستم پیدایش کنم. یادم بود آن را بین کتاب ریاضی و هنر گذاشته‌ام اما حالا هرجا که شاخک‌های مغزم فرمان می‌داد گشتم، نبود. من که هیچ‌گاه الکی گریه نمی‌کنم -حتی اگر یک زنبور نیشم بزند- گریه می‌کردم و نمی‌دانستم حالا که بمب نظریاتم گم شده باید در آینده چه کاره بشوم؟ سرم را روی میز گذاشته بودم و با صدای بلند گریه می‌کردم. نفهمیدم چه شد که یکهو یک نفر به شانه‌ام زد. سرم را بلند کردم و خانوم معلم را دیدم که با لبخند بزرگی همان‌طور ایستاده و نگاهم می‌کند. او دفترچه را کنار دستم گذاشت و سرش را به طرفم خم کرد و گفت: «گریه نکن فیلسوف کوچولو!» من که حتی موقع تماشای فیلم‌های طنز هم خنده‌ام نمی‌گیرد، با این جمله‌ی خانوم معلم نیشم تا بناگوش باز شده بود و نمی‌دانستم در عوض آن همه حس خوشحالی که در درونم هست چه کلمه‌ای را باید بگویم که خانوم معلم با آرامش رفت.

از آن روز فهمیده‌ام که هر نظریه‌پرداز بزرگی باید در کودکی یک معلم خوب داشته باشد و این نظر را همین چند روز پیش در دفترچه‌ی بمب نظریاتم یادداشت کردم.