summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

تصویرگر: Quentin Blake

 

از همان اول که به دنیا آمدم, یعنی منظورم این است از همان وقتی‌که توی کارخانه درست شدم شیشه‌ام شکست. یکی از کارگرها کارتونی را که همه‌ی ما تویش بودیم باعجله برداشت و محکم کوبید به زمین. اصلاً من از همان اول هم شانس نداشتم چون هیچ‌کدام از ساعت‌ها ترک برنداشتند جز من! می‌دانید، یک ساعت رومیزی که شیشه‌اش شکسته باشد مثل این است که یک آدم ابرو نداشته باشد. درست است رنگ و طرح مهم است ولی کلاس هر ساعت به شیشه‌اش است و هیچ‌چیز نمی‌تواند جای یک شیشه براق و صاف را بگیرد.

از کارتون که بیرونم آوردند شده بودم یک ساعت رومیزی ناقص که هیچ‌کس دلش نمی‌خواست آن را داشته باشد. توی مغازه ی ساعت فروشی هم کسی نگاهم نمی کرد تا اینکه یک روز پسربچه‌ی 10 ساله‌ای آمد توی مغازه‌ و گفت می‌خواهد برای کسی هدیه بخرد. چشمش دوست های دیگرم را گرفته بود اما چون به اندازه کافی پول نداشت راضی شد که مرا ببرد. بیشتر از خودم دلم برای پسر سوخت. ناراحت بود و با خودم فکر کردم اینکه پول نداشته باشی هم بد چیزی است ها!! به خانه که رسیدم فهمیدم قرار است ساعت رومیزی یک پیرزن باشم. پسرک او را مادربزرگ صدا می‌زد و پیرزن هم پسر را ماچ‌های آبدار می‌کرد و برایش ساندویچ پنیر گردو می‌گرفت. از روزی که به خانه‌ی پیرزن آمده‌ام خیلی وقت است می‌گذرد اما از بخت بد من, پیرزن حال و حوصله درست ‌وحسابی ندارد و زانوهایش هم درد می کند برای همین نمی‌تواند مرا ببرد و شیشه‌ام را عوض کند. حالا از بختم گله‌ای ندارم. درست است ناقصم اما پیرزن همین‌جور که هستم دوستم دارد. بااینکه به شیشه‌ام اهمیتی نمی‌دهد ولی همیشه مرا با یک دستمال مرطوب تمیز می‌کند و هر وقت که باطری‌ام تمام شود یکی نویش را به‌جای آن می‌گذارد!