summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 شاعر: موشکا بوگومیلسکی، 10 ساله، نیوجرسی

یک روز بابا بزرگ

من را بغل کرد و گفت

"بیا، شیرینم، یه چیزی بهت بگم!"

و به یک نقطه دور خیره شد

از زندگی در زمان حکومت هیتلر گفت

از مستقل شدن گفت

و جدا شدن از خانواده اش

وقتی هنوز جوان بود

به چپ، یا به راست:

به مرگ، یا به زندگی

او از سخت کار کردن گفت، هر روز، فقط یک تکه نان می گرفت

و یک کاسه سوپ آبکی

و هر شب، از ترس و وحشت بیدار می ماند

او از کابوس های شبانه گفت، از کشتار

مرگ

از شپش ها گفت، از تیفوس

بیماری، مرگ

او از نفرت اش نسبت به کشورش گفت

و دعا کردن برای صلح

او از مرگ خانواده و دوستانش گفت

که خاکسترشان از کوره ها بلند می شد

و نمی توانست هیچ کاری برایشان انجام بدهد

او از پیاده روی در زمستان های برفی گفت

و تابستان های سوزان

افتادن با ضربه ی تفنگ ها

رفتن به یک جای ناشناخته

او از شکست نازی ها گفت

و پیروزی روس ها

او از لذت آزاد بودن گفت

احساس تاسف برای فهمیدن این که

تنها کسی ست که زنده مانده

با وجود خاطرات دردناک

ادامه داد

و وقتی تمام شد

در اشک غرق بود

و تنها کاری که من می توانستم انجام بدهم این بود که بغلش کنم.